
روی تخت دراز كشيده ام و خودم را نگاه می كنم در آينه. هيچ كس در خانه نيست به جز حُسنی. ماما و بابا رفته اند بيرون، يعنی بابا مامان را به زور برد بيرون. كلی مصيبت كشيدم تا راضی شوند به اين كار و حالا تا نيم ساعت ديگر بچه ها می آيند. بايد می ديدم شان قبل رفتن، بايد. صبح داشتم آلبوم عليزاده و آن زنی را گوش می كردم كه اسمش يادم نيست، و هنوز صدايشان دارد در گوشم زنگ می خورد "پرنده ها به تماشای باد ها رفتند، رفتند، رفتند...". حُسنی سرك می كشد به اتاق و می گويد راضی هستم از سر و وضعم، نمی خواهم لباسم را عوض كنم؟ می گويم عالی است! می خندد و می گويد بايد هم راضی باشم با اين همه لَونديم!
پيراهن نازك سفيد تنم است و با همه اينها هنوز هم گرمم است. همه لباس های كلفت زمستانی پوشيده اند و از سرما می نالند، من نازك ترين لباس هايی را كه می شد پوشيده ام و هنوز هم دانه های درشت عرق دارند روی پيشانی ام، كمرم، همه تنم ليز می خورند. هر دفعه كه به آينه نگاه می كنم با خودم می گويم چه خوب كه نگذاشتم مامان موهايم را كوتاه كند. فكرش را بكن اگر به جای اين موهای سياه بلند كه ريخته اند كنار صورتم، موهای كوتاه پسرانه بود، چقدر زشت می شدم! اين تركيب سفيد و سياه هم تركيب عجيبی است. رنگم پريده است، سفيدِ سفيد مثل گچ. مامان قبل رفتنش می خواست آرايشم كند، می گفت با اين رنگ پريده ام شده ام مثل... بقيه حرفش را خورد ولی فكر كنم می خواست بگويد شده ام مثل مرده ها. ولی من نگذاشتم، گفتم اين تركيب سياه و سفيد را دوست دارم. صورت سفيد، لباس سفيد، موهای سياه، چشم و ابروی سياه. تضاد قشنگی نيست؟ راستی امروز چشم هايم درشت تر شده اند انگار!
وقتی پرسيد درد يا بی حسی گفتم درد. و حالا دارم دست و پاهايم را نگاه می كنم كه چقدر شكننده به نظر می رسند فقط كاش اين همه خشك نبودند و دردناك... همه زحمت ها افتاده است گردن حُسنی تا آمدن بقيه. باز دلم برای ليلا تنگ شد دوباره، پيدايش نكردم كه دعوتش كنم. اگر می آمد حُسنی تنها نمی ماند، مهربان است، همه كاری هم بلد است و می دانم كه می كند برای من. ولی حالا حُسنی تنها مانده است با اين همه بار، به تنهايی، وقتی كه دلش می خواهد گريه كند بايد به خاطر من بخندد، گرچه اگر من نبودم گريه ای هم نبود...
... انگار چند لحظه ای خوابم برده بود، اصلا نفهميدم كی اين همه آدم آمدند! از حُسنی كه می پرسم می گويد از خستگی چنان خوابم برده بوده كه اين همه سر و صدا هم بيدارم نكرده، تقريبا يك ساعتی خوابيده ام! لعنت به اين تن كه اصلا نمی فهمد بعد ها كلی وقت برای استراحت هست الان كه نبايد بخوابد، نبايد...
من كه نمی توانم بلند شوم بقيه بايد بيايند اينجا. قبل آمدن شان حُسنی می آيد سراغم. اول عرق صورتم را پاك می كند، بعد روسری سفيدم را می اندازد روی سرم و عطر می زند. من دارم از شيشه بچه ها را می بينم اما آن ها نمی دانند كه می بينم شان كه دارند بيخودی غصه می خورند. به حُسنی می گويم بهشان بگويد با اين قيافه ها بهتر است سريعا جيم شوند كه اساسی حالشان گرفته خواهد شد! حُسنی رفته است پايين و حتما دارد حرف مرا می گويد كه اين مهتا می زند زير گريه، و طبيعتا پشت سرش بقيه بچه ها، خدا رحم كرده مجتبی و سياوش هستند وگرنه هيچ كس نمی توانست جلوی گريه های بعضی ها را بگيرد!!! چقدر خوشحال شدم وقتی آن ها هم خودشان را رساندند. دلم برايشان كمتر از ذره شده بود.
دارند می آيند بالا دلم می خواست می توانستم شيطنتی بكنم يادگاری، حيف كه نمی شود. ولی لبخند لب های بيرنگم انگار هنوز اثر خودش را دارد! بچه ها به ديدنش لبشان به لبخند باز می شود. خوشحالم كه قدرت بعضی چيز ها هيچ وقت از بين نمی رود، مثل قدرت لبخند! صدايم آرام شده است، تازه نمی توانم مثل قبل تند تند حرف بزنم، ولی كاش قدرت حرف هايم همچنان باقی مانده باشد. بچه ها هميشه می گفتند حرف های من منبع شادی هستند و انرژی، كاش امروز وقتی از اينجا بيرون می روند هم ته دلشان باز همين را بگويند، يعنی می شود؟
هيچ وقت قبلا اين طوری نشده بود! دارم در جمع حرف می زنم ولی با فرد! انگار جور ديگری نمی توانم. با الهام شروع كردم كه نمی دانم چرا. با هركسی حرف می زنم رها می كنم كلمات را هرجوری دلشان می خواهد بروند و بيايند. امروز شده ام مثل يك دوربين، دارم ثبت می كنم تصوير جزئی ترين خصوصيات شان را، طرز نگاه كردن شان، خنديدن شان، تن صدايشان، حركات دستشان وقتی حرف می زنند... برنامه قرار نبود اين طوری باشد ولی شد. همه رفته اند بيرون و يكی يكی می آيند تو، حرف می زنيم و می روند تا نفر بعدی بيايد. بيشترشان بعد بيرون رفتن لباس می پوشند، گاهی با اشك و بغض، گاهی هم نه، از حُسنی تشكر می كنند، می گويند خداحافظ و می روند.
عجب حواسی پيدا كرده ام امروز، انگار همه جا هستم. دارم كاوه را نگاه می كنم، با دقت هم به حرف هايش گوش می كنم ولی در همان حال می بينم كه فريناز دارد خداحافظی می كند با حُسنی! با هركدام از بچه ها يك مدل صحبت می كنم، يعنی خودش پيش می آيد! با بعضی ها درباره خاطرات مان حرف می زنيم، با بعضی هم درباره آرزوها و نقشه هايی كه برای آينده دارند. با خيلی ها درباره چيزهايی حرف می زنيم كه قبلا اصلا درباره شان صحبت نكرده بوديم مثل عشق های پنهانی كه در دل دارند يا نقشه ای كه برای آينده شان كشيده اند...
آن هايی كه بايد بروند رفته اند، آن هايی كه بايد می ماندند مانده اند، فقط اويی كه "كاش" می آمد نيست. حُسنی پرسيده بود خبرش كند يا نه، گفته بودم نه. آن "كاش" هم از آن هايی است كه مغزم به تمامی ردش كرد، حق هم داشت. وقتی كه می بايد نگفتم، حالا نبايد كه بگويم... همه جمع شده اند دور تختم. گفتم شده ام شمع مجلس. گفتند بودی! آن قدر محبت از چشم های همه دارد می بارد رويم كه حس می كنم الان است غرق شوم. اين را كه گفتم فرهاد گفت می خواهی چشم هايمان را ببنديم يا اينكه دوستت نداشته باشيم؟ گفتم هيچ كدام فقط وقتی ديديد دارم غرق می شوم كاری به كارم نداشته باشيد، اين شكلی رفتن از هر شكل ديگری قشنگ تر است... انگار نبايد اين حرف را می زدم همه ساكت شدند، يك سكوت خيلی غمگين. چه خوب كه سروش بود و بحث را عوض كرد، هميشه آن وقت هايی كه بايد به داد آدم می رسد اين سروش. آيناز كه بحث را تحويل گرفت خيالم راحت شد تا چند دقيقه ديگر همه فراموش می كردند و وارد بحث می شدند. مامان و بابا هم برگشتند مطمئنا مامان نتوانسته بود صبر كند. فقط آمد و مرا بوسيد و رفت پايين نشست. حالا هم زل زده است به شيشه هايی كه اين طرف شان را نمی بيند.
در زدند، مثل سريال های آبكی همه مان برگشتيم گفتيم يعنی كی می تونه باشه؟ و زديم زير خنده... صدايش را شنيدم... خودش بود، چطور فهميده بود؟ حُسنی خم شد به طرفم و پيشانی ام را پاك كرد، در گوشم گفت اگر می خواهم ردش كند، گفتم نه. چه سنگين قدم برمی داشت. كاش زودتر می آمد تا آن اولين برخورد نگاه ها رد می شد و او هم حل می شد در جمع. صدای قدم هايش پشت در اتاق متوقف شد، در زد و آمد تو. بچه ها بلند شده بودند، سلام و احوال پرسی مختصرتر از هميشه، سنگين بود و گرفته صدايش. رسيد كه به من فقط نگاهم كرد. گفتم سلام، چيزی نگفت همين طور خيره مانده بود. گفتم سلام، اين بار بلندتر و به سرفه افتادم. حُسنی عصبانی شد، گفت جوابم را بدهد مگر نمی بيند نمی توانم بلند حرف بزنم و بايد آرام باشم. نشست كنار تخت درست روبروی من. همچنان چشم در چشم هم. بعد از چند لحظه يا دقيقه، نمی دانم، گفت خيلی بی معرفتم، خيلی خيلی. چرا به اين همه آدم، به اين آشنا های دور و نزديك گفته ام ولی به او نگفته ام. گفت و اشك در چشم هايش جمع شد. فكر می كردم می توانم راحت كتمانش كنم ولی اصلا راحت نبود. همه توانی كه داشتم را جمع كردم تا چيزی بگويم ولی نتوانستم، اشكی كه در چشم هايم جمع شده بود بالاخره چكيد. وقتی چكيد ساكت شد. چشم در چشم هم دوخته بوديم برای چند لحظه يا دقيقه يادم نيست. فقط می دانستم اگر چند لحظه ديگر هم همچنان نگاهم می كرد مجنون می شدم من. نمی دانم كدام يكی از بچه ها بلندش كرد و بردش بيرون. چه عرقی كرده بودم در اين مدت، حُسنی مامان و بابا را صدا كرده بود از ترسش. نمی دانست آن ها هم كاری نمی توانند بكنند. ماما در آغوشم كشيد و بابا دستانم را در دستانش گرفت. بقيه همه دوباره جمع شدند دور تخت. او را صدا كردم كه بيايد پيش ما، برگشت با چشم هايی گريان. گفتم بنشيند كنار تخت، روبروی من، وقتی دستم را بلند كردم كه اشك هايش را پاك كنم فكر كردم الان است كه استخوان هايم از شدت درد از هم جدا شوند. دستم را گرفت و سرانگشتانم را بوسيد. آن يك لحظه نگاهش برای يك عمر كافی بود... همه ساكت شده بودند و من اين سكوت غمگين را دوست نداشتم، به علی گفتم بخواند، گفتم شاد هم بخواند، گفتم همه هم بايد دست بزنند و همراهی اش كنند وگرنه بيرون شان می كنم!
علی می خواند ما هم با او می خوانيم و بچه ها دست می زنند، اشك می ريزيم با لبخند هايمان. حالا من قشنگ ترين تصوير دنيا را دارم. در آغوش مادرم، كنار پدرم، در دست های او، پيش همه كسانی كه دوست شان دارم و دوستم دارند پيش صاف ترين اشك و لبخند های دنيا. همين ها كافی هستند. مطمئنم اين تصوير آن قدر محبت و شجاعت در خودش دارد كه برای رفتن و دل كندن كافی باشد. عليزاده همچنان در ذهن من می خواند،
"پرنده ها به تماشای باد ها رفتند، رفتند، رفتند...
شكوفه ها به تماشای آب های سپيد رفتند، رفتند، رفتند..."،
نفس آخرم را راحت می كشم، راحت...