
عروس و داماد می رقصیدند، صدای دست زن ها تالار را به لرزه انداخته بود. پسربچه كوچكی سعی می كرد راهش را از بین صندلی ها باز كند، ناگهان لیز خورد و لحظه ای بعد صدای فریاد او بود كه تالار را پر كرده بود... سكوتی سنگین حاكم شد و من خیره لكه های سرخ خون بودم بر سفید كاشی ها.