تبليغاتX
فراتر از بودن
پنجشنبه شانزدهم آذر 1385
هر صبح

 

مادرم می گوید هر صبح وقتی مرا به مهدكودك می برده گریه می كرده ام. این طبیعی است. ولی می گوید وقتی كه برای برگرداندن به دنبالم می آمده باز هم گریه می كرده ام... هنوز هم همین طورم. همه جا را دوست دارم و هیچ جا را دوست ندارم. همه جا می تواند خانه من باشد و هیچ خانه ای ندارم. همه را می توانم دوست داشته باشم و... مادرم درباره كودكی هایم زیاد برایم صحبت می كند. می گوید بچه عجیبی بودم. می گوید از شب ها، از تاریكی می ترسیده ام. می گوید تا وقتی كه حرف زدن یاد بگیرم تمام شب ها آن قدر بیدار می ماندم و گریه می كردم تا از خستگی خوابم می برد. و بعد ها، بعد از اینكه یاد گرفته ام حرف بزنم، شب ها با خودم حرف می زدم. می گوید سگ زرد رنگی داشته ام با كلاه سبز كه همدم شب هایم بوده است. مادرم می گوید برعكس تنهایی های پر سر و صدایم، در حضور دیگران عجیب ساكت بوده ام، ساكت ساكت! مادرم می گوید و می گوید، ما هم می خندیم و همه فكر می كنند عجب بچه ای بوده ام من! هیچ كدام نمی دانند من همانم كه بودم فقط یاد گرفته ام نشان ندهم كه همانم!

 

پ.ن: پستی كه درباره روی ماه خداوند را ببوس نوشته بودم را كمی اصلاح كردم. گویا نسخه الكترونیكی كتاب ناقص بوده و ما نمی دانستیم! (نسخه الكترونیكی تا صفحه 79 كتاب را داراست، ولی كتاب در اصل 113 صفحه است).

 

+ نوشته شده در 11:5 توسط فائزه.