
"سفیدی كاغذ را كه می بینم انگار همه چیز از یادم می رود، هیچ فرقی هم نمی كند كه سفیدی مال كاغذ واقعی دفترچه ام باشد یا مال كاغذ مجازی ورد. هیچ فرقی هم نمی كند كه چقدر فكر كرده باشم به آنچه كه می خواهم بنویسم تا جزئی ترین جزئیاتش. مهم این است كه كاغذ آن طور كه من می خواهم سیاه نمی شود و من آن طور كه می خواهم عاقل". چشم های گود رفته اش را دوخته به مونیتور و انگشتانش روی كلید های كی بورد بیشتر از آنكه تایپ كنند منتظر می مانند.
"امشب باید بنویسمت، شده تا خود صبح بیدار می مانم و آن قدر به سفیدی زل می زنم كه چشم هایم سیاهی بروند. می نویسمت كه تا وقتی تو را ننوشته ام یعنی مهارت نكرده ام، یعنی همچنان یاغی خواهی تاخت به دل و ایمان و آینده ام. من درس دارم، امسال كنكور دارم، ولی تمام دل و فكرم شده عرصه تركتازی های تو! چرا نمی توانم بنویسمت؟". تمام عكس هایی كه با هم گرفته اند را گذاشته جلویش و تك به تك نگاه شان می كند. هیچ فرقی نمی كند عكس را كجا گرفته اند با چه كسانی و در چه موقعیتی، در همه عكس ها پیش هم اند و چشم های او به شوری می درخشند كه...
"مدام به تو فكر می كنم و به هزار هزار خاطره ای كه با هم داشتیم. آشنایی ما یك تراژدی بزرگ بود كه آغازگرش تو بودی راهزن بزرگ دنیای كوچك من. تو به زن ها اعتماد نداشتی و من به مرد ها، چه كسی یك چنین روزی را پیش بینی می كرد؟ تو؟". به روز هایی فكر می كرد كه با هم گذرانده بودند، حتی یك روز معمولی هم بین شان نبود. معمولی نبودند چون او بود. هر وقت كه بود دیگر خبری از غبار عادت در مسیر تماشا نبود...
"اگر عاشق نبودی چرا آن قدر آمدی و رفتی كه عاشقم كردی، و اگر عاشق بودی چرا با دیدن طلیعه های عشق در من ترسیدی؟ از عاشقی كردن من ترسیدی؟ من در آغاز بودم و می دیدم كه تو دور می شوی ولی نمی توانستی بروی، مدام می رفتی و بر می گشتی. و من مدام سوگند می خوردم فراموشت خواهم كرد ولی با دیدن دوباره ات باز عاشق می شدم، عاشق تر. نه تو توان دل كندن داری، نه من، پس چرا این چنین می كنیم با هم؟". گریز های احمقانه و بازگشت های كودكانه. چه زود به هر بهانه ای با هم قهر می كردند، "تو منو نمی فهمی..."، و چه زود بی هیچ بهانه ای با هم آشتی می كردند، "زنگ زدم ببینم...".
"چطور بنویسمت كه تو باشی و هیچ كس دیگر نباشد؟ به هزار هزار خاطره مان فكر می كنم و به اینكه چطور عاشق شدم. كلید دروازه های آهنی این قلعه را هیچ كس نتوانسته بود بیابد تا آمدن تو. آخر از كجا فهمیدی من به ادبیات و ایمان و آزادی همه چیزم را می بازم؟ و چطور من نفهمیدم كی به تو و چشمانت، به تو و صبرت، صداقتت، صافیت، به خود خودت همه داشته ها و نداشته هایم را باختم! باخت هم نبود هدیه بود. همه را به پای تو ریختم، به همین سادگی. و هرگز نگاه نكردم به پشت سرم تا پشیمان شوم از دادن شان". به این فكر می كرد كه كاش مثل بقیه بود، شغلش را، هنرش را، هوش، تحصیلات، مال و منالش را به رخ می كشید، آن وقت چه ساده می شد از یاد بردش كه اصلا به یاد سپردنی در كار نبود.
"می خواهم اعتراف بكنم برایت كه تو تنها كسی بودی كه هیچ وقت از صحبت كردن با او خسته نشدم و پایان مكالمه را آرزو نكردم. كه تو تنها كسی بودی كه پیشش بودن برایم ساده بود و زیبا، چون خودم بودم، به تمامی خودم، بی هیچ تظاهری. كه بد و خوبم پذیرفته شده بود بی هیچ تظاهری. هفت، هشت تا كتاب قطور چیده ام جلوی خودم كه باید بخوانم شان ولی عوض همه اینها هر روز و هر لحظه دارم تو را می خوانم هزارباره. و هزارباره نمی فهمم اتفاقی را كه افتاد. كه شاید اگر بفهمم بتوانم بنویسم. چه بنویسم درباره مردی كه یك روز عاشق است و روز دیگر یك آشنای غریب، چه بنویسم درباره مردی كه نمی توانم بفهممش. نمی دانم، نمی دانم... شاید تو را تنها با تو بتوان نوشت. شاید یك روز تو را با هم نوشتیم...". سرش را كه بلند كرد تاریك روشن هوا را دید، طلوع آفتاب نزدیك بود...