تبليغاتX
فراتر از بودن
پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385
نترس...
 

با خواندن اين پست وبلاگ سعيده شروع به نوشتن كردم، چندان داستانی نشد ولی تجربه ای شد از به نوع ديگری نوشتن كه شايد ارزش يك بار خواندن را داشته باشد...

 

خیلی نرم و آرام آمدی مرد. آن قدر ساده و آرام كه هیچ كدام مان در باور نداشتیم امروز را. به باور من انسان بودی، به باور تو انسان بودم، و این چنین شد كه به باور هم انسان ماندیم. هر دو ساده ماندیم و شفاف مثل آب، و این چنین شد كه در هم غرق شدیم. و این چنین شد كه من در تو به كشف خویش مشغول شدم و تو در من، و این چنین شد كه ما به معرفت راه بردیم و جلوه ای از حقیقت را دیدیم در تلالو آبی آب ها. و این چنین شد كه ناگهان دیدیم محبوب هم شده ایم و بی هم نه فقط جهان را كه خودمان را نیز نتوانیم دید...

و این ناگهان، تو را ناگهان ترساند مرد. و ناگهان آسمان چشمانت كدر شد، و آبی روحت پرتلاطم. آه مرد نمی دانی دوستت دارم؟ دوستت دارم، به اندازه بی نهایت آبی ها هم دوستت دارم. می ترسی از دوست داشتنم؟ می ترسی از سبكسری های دوست داشتن؟ می ترسی از باختن همه جدیت های عالم به لبخندی؟ از بی چتر رفتن زیر باران، از خنده های بی بهانه به زیر برف، از مست شدن به زیبایی نور، می ترسی؟ از آتش عشق می ترسی؟ از آتشی می ترسی كه هردویمان را خواهد سوزاند و خواهد رساند به آنجا كه باید؟

نترس مرد! دستانت را به من بده. تو را با زندگی، با عشق، با شفافیت، با كودكی آشتی خواهم داد. تو را به وسعت اندوه زندگی ها خواهم برد، نترس مرد، نترس. دستانت را به من بده و خودت را رها كن، نترس از پرواز، پرنده شدن. نترس از به سخره گرفتن همه جدیت های پذیرفته شده عالم، نترس از زیر پا گذاشتن سنگینی جهان، نترس از سبك شدن. دستانت را به من بده بیا با هم به تجربه دیگرباره عالم برویم، بیا برویم كه با بودن من و تو غبار عادت در مسیر تماشا نخواهد بود. نترس مرد، نترس...

 

+ نوشته شده در 15:44 توسط فائزه.