
هیچ وقت در عمرم چهره ای پر چین و چروك تر از صورت فاطمه خانم ندیدم، هیچ وقت. نشسته بود لب حوض و داشت لباس می شست. رگ های دستش عجیب برآمده بودند و رنگ عجیبی هم داشتند، چیزی بین سبز و آبی. نمی دانم چطور در آن هوای سرد پاییزی دست های استخوانیش تاب آن آب سرد را می آوردند. آش نذری مادربزرگ را برده بودم برایش كه گفت روی تخت گوشه حیاط بنشینم تا كارش تمام شود. همیشه می گفت من خیلی شبیه نوه بزرگش هستم، شاید به همین خاطر بود كه سر درد و دلش باز شد.
- الهی فدات شم دختر خوشگلم، قربون اون گیسای سیاهت برم كه چقدر شبیه گیسای ننه خدا بیامرزمه. فقط گیساش یادم مونده از همه قیافه اش كه بلند بودن و سیاه. حیف كه من هیچ به ننه ام نرفتم، همه اهل ده می گفتن نرفتم... فاطمه خانم حق داشت كه چهره مادر جوانمرگش یادش نمانده باشد.
چهار، پنج سال بیشتر نداشته كه پدر خان اش عروس جوان دیگری به خانه آورده، دختر عموی عروس اولش را. و مادر فاطمه خانم چند ماه بعد مرده... خدا بیامرزدش ننه، اون كه مرد اول بدبختیای من بود. اون چند ماه اول اگه جلو چش زن بابام پیدام نمی شد بد نبود، فقط اگه بدشانسی می آوردم و سر راهش سبز می شدم یه سیلی می خوابوند بیخ گوشم و تموم می شد، ولی بعدش... ولی بعد خان كه در مرگ زن اولش این زن را مقصر می دانست او را طلاق می دهد و زن دیگری می گیرد... این یكی عفریته ای بود ننه. اون قدر كتكم می زد كه دیگه نمی تونستم از جام بلند شم. از صبح تا شب باید كار می كردم تو خونه، اگه یه روز از دست كسی، چیزی عصبانی می شد حتما كتكشو من می خوردم، اگه خیلی عصبانی می شد كه از ناهار و شامم دیگه خبری نبود. برا خودش جادوگری بود این زن، قبل اومدنش آقام هر چند وقت یه بار صدام می كرد پیش خودش، دستی به سرم می كشید، آخه دختر عروس اولش بودم كه همه می گفتن خیلی خاطرشو می خواسته. ولی این زنه كه اومد دیگه آقام انگار یادش رفت دختریم داشته، درسته خوشگل بود ولی از ننه من كه خوشگل تر نبود، همه اهل ده می گفتن...
ولی گویا همین زن زیبا و افسونگر هم نمی تواند جوابگوی هوس های خان باشد. خان زن دیگری در شهر می گیرد و فاطمه خانم را پیش او می برد... چند ماهی كه پیش اون بودم هیچ وقت یادم نمی ره. اگه مرده خدا رحمتش كنه، اگرم زنده اس ایشالله سلامت باشه. نمی دونی چه زن مهربونی بود. برام مادری كرد، گذاشت منو سر كلاس قران. نمی ذاشت تو خونه دست به سیاه و سفید بزنم. از كلاس كه بر می گشتم می گفت بیا بشین پیش من قران بخون. من كه می خوندم گریه اش می گرفت از بس كه با خدا بود. سرمو می بوسید و می گفت خدا حفظت كنه فاطمه خانم. ای قربون خدا برم، اون حرمله نذاشت كه بمونم، نمی دونم چه جادویی كرد كه یه روز آقام اومد و از همون كلاس قران برم داشت و برگردوند ده، دیگه هیچ وقت ندیدمش، هیچ وقتم نفهمیدم كه چی شد، آقام طلاقش داد یا چی شد...
نفهمید چون چند هفته بیشتر از برگشتن او به ده نگذشته بوده كه خان می میرد... خدا نصیب كافرم نكنه ننه، شب چهل آقام كه از سر خاك برگشتیم دیدیم عموهام همه دار و ندارمونو بردن. هیچ چیز قیمتی نمونده بود تو خونه. نه فرشی، نه طلا جواهراتی... وقتی ما رسیدیم داشتن باغا و زمینامونو بین خودشون قسمت می كردن. زن بابام خواست یه چیزی بگه عموم چنان زدش كه دهنش پر خون شد، بعد اون یكی عموم جلقه سكه دوزیشو از تنش درآورد...
از آن به بعد زندگی تلخ تر از تلخ می شود، یتیم و فقیر شده، كار می كند و فرش می بافد تا زن بابا و بچه هایش بخورند... شونزده سالم هنوز نشده بود كه آقا محمد اومد خواستگاریم. یه زنشو طلاق داده بود، اون یكیم مرده بود. چقدر التماس زن بابامو كردم كه منو نده بهش ولی زن بابام نمی دونم سر چی، منو داد. ولی خدا رو شكر، مرد بدی نبود... مرد بدی نبود فقط كار نمی كرد و فاطمه خانم مجبور شده بود برود كارگری تا زندگی را بچرخاند... می دونی بیچاره دست خودش نبود حساب كتاب حالیش نمی شد، سه دفعه سر قرضاش اومدن حراج زدن به زندگیم و همه دار و ندارمونو بردن، همه چی رو... چشم های گود رفته اش پر اشك شدند وقتی یاد زمانی افتاد كه می خواسته خانه را هم بفروشد... ولی نفروختش. مرد خوبی بود، وقتی بهش گفتم كه داریم بچه دار می شیم خونه رو نفروخت...
دو پسر و سه دخترش را تقریبا به تنهایی بزرگ كرده بود، برای پسر هایش زن گرفته بود و دختر هایش را به خانه شوهر فرستاده بود با آبرومندی... ای ننه تازه یه كم راحت شده بودم كه آقا محمد مرد. خدا رحمتش كنه، بد وقتی مرد، تازه دختر آخریه رو شوهر داده بودیم، هیچی پول نداشتم، با هزار مصیبت از این و اون قرض كردم تا ختمشو بگیرم... و برای پس دادن قرض هایش بیشتر از پیش كار كرده بود. وقتی پرسیدم پس بچه هایش چرا كمكش نمی كنند گفت: بچه هام خودشون هزار درد و گرفتاری دارن از كجا بیارن خرج من كنن. نوه هام ماشالله هزار ماشالله بزرگ شدن كلی خرج دارن، یكی شون زن می خواد اون یكی ماشین. اولاد صالحی ان گفتن تا من زنده ام سهم شونو از خونه نمی خوان...