تبليغاتX
فراتر از بودن
جمعه دهم شهریور 1385
لذت فلسفه!

اين يادداشت را دوست عزيز، آرش، برای ماهنامه ما، پرواز، نوشته بود. وقتی ديدم گويا خيلی ها با خواندن كلمه فلسفه حوصله شان سر می رود، با اجازه خودش مطلبش را با كمی تغيير اينجا هم گذاشتم شايد نظر چند نفری عوض شد!!!

 

1. آيا خواهيد توانست با خواندن چند جمله ی اول اين پاراگراف موضوع بحثمان را حدس بزنيد؟

« هر حيوانی قلب دارد و تمامی اسب ها پستاندار هستند پس هر اسب يك قلب دارد.»

«هر اسب مشاهده شده يك قلب دارد پس هر اسب يك قلب دارد.»

جمله ی اول استدلال قياسی و دومی استدلال استقرايی محسوب می شود. اميدوارم كه درست حدس زده باشيد. موضوع بحث ما "فلسفه" است! با شنيدن كلمه ی فلسفه شايد اين جملات به صورت ناخودآگاه در ذهنتان شكل گيرد: موضوعی خسته كننده و كسالت بار. يك سری حرف های بی سر و ته و غيرقابل فهم كه شنيدن آن ثمره ای جز خميازه كشيدن و احساس بی حوصلگی ندارد. دوستی فلسفه را برايم اين چنين تعريف می كرد: "مشكل نشان دادن مسائل ساده و سپس توضيحی ساده و آسان پيدا كردن برای موضوع پيچيده شده". در شما با شنيدن كلمه ی فلسفه چه احساسی به وجود می آيد، و به راستی هدف فلسفه چيست؟ آيا هميشه فلسفه همين قدر خسته كننده است و هيچ كاربردی در زندگی ما ندارد؟

2. شايد با خود بگوييد اين چه نوع يادداشتی است، اما اگر هنوز اين شانس را داشته باشم كه آن كسالت معروفی را كه در بين ما ايرانی ها با خواندن چند سطر از نوشته ای(فرق نمی كند نوشته ی من باشد يا نويسنده ای معروف) پديدار می شود، هنوز در شما ايجاد نشده باشد به سراغ قسمت اصلی حرف هايم می روم.

مطالب اصلی فلسفه همگی در مورد خودمان هستند، آری خودمان. همين موضوع به ظاهر ساده منشاء و سرآغاز موضوعات فلسفه است. اما خود فلسفه چيست؟

3. در عصر آگاهی و خردمندی باید به دنبال افزايش آگاهی های فردی و اجتماعی بود. چرا كه اگر حكمت داشته باشيم و به تعبيری دانا باشيم، می توانيم مطمئن شويم كه بقيه ی ملزومات هم به دنبالش می آيد. و يكی از هزاران روش برای كسب فهم و دانايی، خردمند شدن از طريق فلسفه است.

فلسفه از فيلا(به معنی عشق) و سوفيا(به معنی حكمت) تشكيل شده است و علاقه مندانی را در بر می گيرد كه وجه مشترك آنها علاقه ای است كه به بيان و روشن كردن ابهامات موجود در خود و اطراف زندگی شان دارند. و به عبارت بهتر فلسفه يعنی انديشيدن درباره ی مسائل اساسی زندگی و سرنوشت خود انسان، در واقع فلسفه هم چراها را در بر می گيرد، هم چگونه ها را، و محدوده ای برای تفكر ندارد.

به گفته ی افلاطون "فلسفه، لذتی گرامی و گرانبهاست"، و يا به تعبير زيبای ويل دورانت "در فلسفه لذتی وجود دارد كه حتی در سراب بيابان علم مابعدالطبيعيه نيست"، اما به راستی چرا از اين همه لذت فقط كسالت آن نصيب ما شود؟

4. فلاسفه هميشه اعجاب انگيز بوده اند چرا كه يك فيلسوف ما را بهتر از خودمان می شناسد و همان افكار ما را با شفافيت و صحت روانشناسانه ای بيان می كند كه هرگز نمی توانيم به پايش برسيم. آنان چيزی را كه مبهم و مجهول بيان می كنيم با دقت و نبوغ خاصی برايمان تعريف می كنند. موضوعی همچون عشق و اينكه چيست. چرا می آيد، چگونه عاشق می شويم، و اينكه انتخاب می كنيم يا انتخاب می شويم. و مشكلات پيش روی يك عاشق را كسی جز يك فيلسوف نخواهد توانست برايمان توضيح داده و درباره اش راه حل ارائه كند. و بی جا نيست كه فيثاغورث فلسفه را مرحله ی عالی موسيقی دانسته است.

5. ويل دورانت می گفت "ما در جستجوی فهم اشيا هستيم"، نيچه هم راست می گفت كه "معنی زندگی برای ما اين است كه خود و آنچه را كه با آن مواجه ايم به روشنی و شعله ی آتش مبدل سازيم." مواجهاتی مانند زندگی و مرگ، زيبايی و زشتی، خير و شر، عشق و دوست داشتن، جبر و اختيار و...

و به راستی فلسفه وظيفه ای سنگين دارد چرا كه با موضوعاتی سر و كار دارد كه تاكنون هيچ يك از در های علم به روی آنها باز نشده است و باید پذيرفت كه لذات شيرين فلسفه به خاطر "نخستين شكافی است كه در حصار حقيقت رخ می دهد" و ما را از عالی ترين لذت يعنی يعنی لذت درك معرفت برخوردار می كند. آری هر كدام از فلاسفه قسمتی از معمای بزرگ و ناشناخته ی زندگی انسان را حل می كنند.

6. پس چرا ما از اين لذت برخوردار نشويم؟ فلسفه ی حقيقی با سقراط آغاز شده است، همان تعليم دهنده ی راه و رسم زندگی پر فضيلت و تقوا و نوشنده ی جام شوكران. از افلاطون، بدعت گذار نظريه ی عالم معقولات و انديشمند مدينه ی فاضله(اوتپيا) و ارسطو نيز غافل نبايد بود.

به دكارت كه با جمله ی معروفش "من می انديشم پس هستم" تحولی در فلسفه ايجاد كرد بايد سر زد و از زندگی اش درس ها گرفت. از شوپنهاور فيلسوف حساس به اراده درباره ی عشق و دوستی می توان پرسيد. به نيچه، ستاينده ی ابرانسان بايد فكر كرد. به استوارت ميل مدافع سرسخت آزادی های فردی، حتی سارتر شارح بی ايمان اگزيستانسياليسم خداناباوری، روسو منادی گر آزادی انسان، هايدگر و همه ی آنهايی بايد پرداخت كه جزء پديد آورندگان اين شعف و شور فلسفی هستند.

 

پ.ن1: فرهنگكده پارسه از تسلی بخش ها و نيچه نوشته است، حتما بخوانيد!

 

پ.ن2: تا يكشنبه بعد نيستم...

 

+ نوشته شده در 22:49 توسط فائزه.
جمعه سوم شهریور 1385
تسلی بخشی های فلسفه: در مواجهه با کم پولی!

 

اين هم يادداشت دوست عزيز، آقای رشيدی بر بخش دوم تسلی بخش  های فلسفه:

 

341 سال قبل از میلاد پسری در جزیره ساموس به دنیا آمد که در آینده، مبنای فلسفه اش را تاکید بر اهمیت لذت جسمانی گذاشت: «لذت، آغاز و غایت زندگی سعادتمندانه است». اپیکور، نظرش این بود که فلسفه درست، چیزی نیست جز راهنمای لذت، هر چند که سرآغاز و سرچشمه تمام خوبی ها «لذت شکم» باشد. تا پانصد سال فلسفه اپیکور در مدارس لذت، در بخشی از خاورمیانه و اروپای امروزی نافذ بود.

«برای زندگی سرشار از تندرستی به چه چیزی نیاز داریم؟» در جواب این سوال و سوال دیگر که «چه چیز مرا خوشبخت می کند؟» سریعترین جوابی که به ذهن می رسد (يعنی پول!) به احتمال زیاد نادرست است. درست است که اپیکور از لذت شکم سخن می گوید، اما برای او که تعالیم و رفتارش بر مبنای لذت جویی افسار گسیخته شناخته می شد هیچ خانه بزرگی در کار نبود. غذایش ساده بود، به جای شراب آب می نوشید. و شامش نان و سبزی و یک کف دست زیتون بود. خواسته اش این بود که یک کوزه پنیر داشته باشد تا هرگاه خواست ضیافتی برای خود بر پا کند. با این حال دلبستگی او به لذت بسیار بیشتر از چیزی بود که حتی متهم کنندگان او به عیاشی قادر به تصورش بوده اند.

عناصر ضروری لذت هر چند مرموزند، خیلی گران نیستند. برای خوشبخت شدن سه چیز لازم داریم:

1- دوستی: به نظر اپیکور اگر شما پول زیادی داشته باشید و یک ویلای بزرگ بخرید اما در آن تنها باشید و دوستی نداشته باشید، خوشبخت نخواهید بود. به عبارت دیگر اگر شما ثروت نداشته باشید ولی از نعمت دوست برخوردار باشید، خوشبخت خواهید بود.

2- آزادی: شما برای خوشبخت بودن نباید از پولی استفاده کنید که برای بدست آوردن آن باید از فرمان  های اربابان نفرت آور اطاعت کنید. در صورتی که با پول کمتر ولی داشتن آزادی شما خوشبخت خواهید بود.

3- تفکر: معدودی از درمان های اضطراب، بهتر از تفکر هستند. اپیکور این دغدغه را داشت که خود و دوستانش بیاموزند که اضطراب و نگرانی های خود درباره پول، بیماری، مرگ و امور فرا طبیعی را تحلیل کنند. تحلیل جدی فکر را آرام می کند.

"البته بعید است که ثروت، زمانی کسی را بدبخت کند" ولی اصل استدلال اپیکور این است که اگر پول داشته باشیم ولی از نعمت دوستان، آزادی و زندگی تحلیل شده محروم باشیم، هرگز واقعا خوشبخت نخواهیم بود و اگر این سه نعمت را داشته باشیم ولی پول نداشته باشیم، هرگز بدبخت نخواهیم بود. به نظر او اگر درد حاصل از نیاز را رفع کنیم، ظروف ساده و میز مجلل، لذت یکسانی در بردارند. در حقیقت اگر دردی نداشته باشیم خوشبختیم.

کلبه، دوستان، تفکر، اجتناب از بالادستی ها، ارباب منشی، همچشمی و رقابت تنگاتنگ فهرست دارایی های لازم برای سعادتمندی هستند.

بشریت همواره قربانی رنج فراوان، بی هدف و بی ثمری است که به دلیل ناتوانی در درک حد و مرز تحصیل ثروت و عجز از پرورش لذت اصیل بر خود تحميل می كند، و در نتيجه زندگی را با نگرانی های بیهوده ای مضطرب می سازد. "ولی در عین حال همین ناخرسندی است که زندگی را پیش می برد، به سوی فتح دریاهای پهناور...." و اپیکور پاسخ می دهد: شهامت ما در حرکت به طرف دریاهای پهناور هر قدر هم چشمگیر باشد، باز هم یگانه راه ارزیابی ارزش ها و امتیازات آنها لذتی است که ایجاد می کنند.

 

+ نوشته شده در 23:36 توسط فائزه.
سه شنبه سوم مرداد 1385
داستان مهمان: بی پرده

نكته اول اينكه پست شماره 89، داستان پر، خالی، فقط يك داستان است كه در رد سوژه دور نهم آماتورها* نوشته شده است و گرچه پايه در واقعيت زندگی دارد ولی نه زندگی من...

* سوژه: ای دوست روح مرا درکش. وجودم را تکه تکه کن و برای خویش بردار... چرا که هستی من امانتی بوده است که باید به تو می دادم.

 

و دوم اينكه دوست عزيز، مستانه، داستانی نوشته و از من خواسته كه آن را در فراتر از بودن بگذارم. اين هم داستان بی پرده نوشته آقای رشيدی:

 

پرده اول:

دفتر کار، مسعود در حال صحبت با تلفن است:

- عزیزم يكم به منم فکر کن.

-

- من هم دوستت دارم. ولی با این کار به تو میگن بچه ننه!

-

- باشه، ببخشید. ولی تو باید به زندگیت هم برسی یا نه؟ نمی شه كه همه اش خونه مادرت باشی. پس شوهرت چی؟

-

- نذار دوستی  ما اینجوری خراب شه...

-

- به جهنم.

گوشی را با عصبانیت می گذارد.

مسعود قرار بود با دوست دخترش ازدواج کند، اما خانواده این دختر به تازگی از تهران به کرج رفته اند و او حاضر نیست مادرش را ترک کند و می گوید نمی تواند دور از او زندگی کند. مسعود هر چه اصرار می کند جواب دلخواهش را نمی شنود. هر دو بر سر حرف خود می مانند و کار به قطع دوستی می کشد.

 

پرده دوم:

دو سال بعد- مسعود در دفتر کارش نشسته و جریان ازدواجش را برای همکارش توضیح می دهد:

... بعد از اینکه حاضر نشد کوتاه بیاید و دور از مادرش زندگی کند من هم به اولين مورد پيشنهادی مادرم جواب مثبت دادم و به خواستگاری رفتیم، جواب مثبت هم گرفتيم. البته بیشتر از سر لجبازی بود. می خواستم حالش را بگیرم و گرفتم. خیلی شانس آوردم که لجبازی به خیر گذشت، چون خانواده خوبی را گیر آورده ام. الان هم در زندگيم واقعا احساس خوبی دارم.

بعد هم چند عکس از همسرش را نشان می دهد که همراه با مسعود، دوست و همسر دوستش به یک سفر تفریحی شمال رفته اند. هر دوی زن ها بدون حجاب هستند. وقتی تعجب من را از نشان دادن عکس بدون حجاب می بیند، در مذمت حجاب اجباری و محاسن آزادی سخن می گوید و ...

 

پرده سوم:

سه سال بعد – مسعود در دفتر کارش نشسته که تلفن زنگ می زند. همسرش است.

-

- خوب وقتی زنگ زده می گه با من كار داره، حتما با من کار داشته دیگه!

-

- اصرار بيخودی نکن، كار مهمی نبوده!

-

- اصلا به تو ربطی نداره چی کار داشت.

-

- می گم فضولی نکن، اصلا دلم نمی خواد بگم!

-

- وقتی بهت می گم نپرس یعنی نپرس. وقتی گیر می دی حالمو بهم میزنی.

گوشی را محکم بر زمین می کوبد. تلفن دوباره زنگ می زند.

- برای چی دوباره زنگ زدی؟

-

- گه می خوری زنگ می زنی. اصلا به تو چه که اون با من چی کار داشت. وقتی گفته با من كار داره يعنی با من كار داره نه تو.

-

با دیدن این شدت برخورد به سمت در خروجی می روم.

- ا، خفه شو، برو خودتو جمع کن....

 

می توانستم حدس بزنم که پای نفر دیگری در میان است. وقتی برگشتم دفتر آرام شده بود.

 

پرده چهارم:

.....

من که جرات نمی کنم این پرده را حدس بزنم. فقط امیدوارم این پرده به جدایی منجر نشود.

+ نوشته شده در 20:46 توسط فائزه.
شنبه هفتم آبان 1384
عشق به خدا

در عشق به خدا نیز هدف ما رسیدن به وصل به منظور غلبه بر جدایی و فایق آمدن بر اضطراب تنهاییمان است .(به یاد بیاوریم جمله دکتر شریعتی که می گوید اگر تنهاترین هم باشم باز خدا هست(.


خدا؟
به طور کلی در تمام ادیان خدا پرست(تعداد مهم نیست)خدا به منزله برترین ارزش و مطلوبترین خیر است پس معنی خدا بستگی به این دارد که شخص خیر مطلوب را چه میداند .در نخستین دوران تاریخ گرچه پیوند آدمی با طبیعت از هم گسیخته بود اما کمال خود را در بازگشت و یکی شدن با جهان طبیعت می دانست و بیجانیست که بفهمیم حیوانی را به عنوان خدا می پرستیدند .اما انسان به علت کمال پذیر بودنش از این مرحله ابتدایی گذر کرد و چون در کارهای دستی تخصص یافته و دیگر زندگی اش به موهبتهای طبیعی بستگی ندارد مصنوعات خود را تبدیل به خدا کرد و در مرحله بعد زمانی که می فهمند انسان بالاترین و شریفترین موجود روی زمین است بت ها شمایل انسانی پیدا می کنند .در این مرحله سیر تکامل در دو جهت طی میشود :یکی تکاملی که به جنسیت خدایان اشاره می کند و دیگری درجه بلوغی که انسان کسب کرده و کمالی که ماهیت خدایان و عشق انسان را به آن تعیین می کند .


جنسیت؟
بر اساس تحقیقاتی که به عمل آمده دیگر شکی نیست که لا اقل در بسیاری از فرهنگ ها مرحله مادرسالاری قبل از پدر سالاری وجود داشته است .

در مادر سالاری بالاترین مخلوق مادر است : عشق مادر بدون شرط است عشق مادر مبتنی بر برابری است همه انسانها برابرند چون همه کودکان یک مادرند .

پدرسالاری : در این مرحله پدر جای مادر را می گیرد .طبیعت عشق پدرانه این است که دستور بدهد و قوانینی طرح کند.او آن پسری را بیشتر دوست دارد که به خودش مانند تر است و بهتر فرمان می برد . چنین پسری مناسبترین جانشین پدر و وارث شغل او خواهد بود .(نوح ابراهیم عیسی موسی محمد...)

جنبه پدر سالاری مرا وادار می سازد که خدا را مانند یک پدر دوست بدارم و در جنبه مادری مادرسالاری خدا را همانند مادری تصور می کنم که همه جا را در آغوش دارد .

حال برگردیم به تکامل عشق به خدا...

بشر از مادر سالاری به پدرسالاری گرایید و ما باید تکامل عشق را در دین پدر سالاری دنبال کنیم .در اوایل این دوره تکاملی به خدایی مستبد و حسود برمی خوریم که انسانی را که آفریده ملک خود می داند و مختار است با او هر چه دلش خواست بکند .در این مرحله است که انسان را از بهشت دور می اندازد تا مبادا از میوه درخت دانش بخورد و خود خدایی بشود .حتی تصمیم میگیرد با سیل نژاد بشری را منهدم کند و چون هیچکس به جز نوح رضایت خدا را جلب نمی کند،نوح مجبور می شود یگانه پسر محبوبش را نابود کند تا عشقش را به خدا اثبات کند .

اما بعد از این است که که خدا پیمان می بندد دیگر نژاد بشری را نابود نسازد و از صورت رییس قبیله ای مستبد درمی آید و به پدری مهربان مبدل می شود و از این هم فراتر می رود و خدای پدر همانند مظاهر خویش می شود .خدا حقیقت است خدا عدالت است خدا عشق است .در این تکامل خدا دیگر شخص نیست پس نمی تواند نام داشته باشد چون نام همیشه به یک شخص یا چیزی محدود و متناهی اشاره می کند .

خداوند در جواب به موسی که از او می خواهد نامش را بداند می گوید :من هستم آن که هستم . این هستی یعنی خدا نامتناهی هست و به تعبیری دیگر : نام من بینامی است ، پس بشر باید بداند که از ساختن تصویر خدا منع شده است و نباید به بیهوده نام او را به زبان بیاورد و سرانجام اینکه باید به کلی از بردن نام او خودداری کند و همچنین نباید به خدا صفات ثبوتی نسبت داد . از خدا به عنوان عقل کل و قادر مطلق نام بردن در حکم تنزل او به مرتبه شخص است پس بالاترین کاری که میشود انجام داد این است که بگوییم خدا چه نیست و اثبات کنیم که او محدود نیست ،ظالم نیست .(که این کار فوق العده سختی است ، فقط کافیست که بگی من با خدا کاری ندارم ولی تو همین مدت ببین اسم خدا رو میاری و چقدر خدارو قسم می خوری انگار خدا شده نقل و نبات که داریم بهم بذل و بخشش می کنیم )

اما هنوز بسیاری هستند که از نیاز کودکانه خود جدا نشده اند آنها هنوز نیازمند نجات دهنده است و حتی کسی که تنبیه کند و پدری که هرگاه مطیع او بودم دوستم بدارد .

اما انسانی که این کودکی را گذرانده چگونه عمل می کند : او خدا را پدر مادر نمی بیند تا از آنها تقاضایی کند پس دعا نمی کند . او به اصولی که خدا نماینده آنهاست ایمان دارد . اندیشه او حقیقت و زندگی او عشق و عدالت است .

سرانجام هرگز درباره خدا حرفی نمیزند حتی نام او را بر زبان نمی آورد برای او عشق به خدا ، اگر لازم باشد که این نام را بر زبان بیاورد یعنی اشتیاق به کسب توانایی کامل برای دوست داشتن ، اشتیاق کامل برای تحقق بخشیدن چیزهایی در نفس خود که خدا مظهر آنهاست .  

اما پس اینهمه اختلاف نظرها در مورد خدا از چه می تواند باشد . این اختلاف نظرها رو در داستان چند نفر که از آنها سوال شده است فیلی را در تاریکی توصیف کنند بیان شده است . یکی از آنها وقتی خرطوم فیل را لمس می کند می گوید : این حیوان مثل یک ناودان است . دیگری گوشش را لمس میکند و میگوید : این حیوان مثل یک بادبزن است . سومی پاهای فیل را لمس می کند و می گوید : این حیوان به ستونی ماند .(مثنوی معنوی دفتر سوم )

و در آخر هم باید اشاره شود که عشق به خدا نمیتواند از عشق نسبت به پدر و مادر جدا باشد . انسان مقابل خدا همچون یک کودک مقابل پدر و مادر است . کودک در بدو تولد احساس شدیدی نسبت به مادر پیدا می کند سپس او رو به پدر می کند ولی به هنگام بلوغ کامل آدمی خود را از پدر و مادر آزاد می سازد او دیگر اصول پدر و مادر را در خود جایگزین کرده وخود پدر و مادر خود شده .

ولی در نهایت هم حق مطلب با این جمله لایو تسو ادا میشه : آن که تایو را میشناسد رغبتی ندارد که درباره او سخن بگوید آن که به هر حال آماده است درباره او سخن بگوید او را نمی شناسد .

بخشهایی از کتاب هنر عشق ورزیدن اثر اریک فروم

 

نوشته شده توسط بوف

+ نوشته شده در 5:33 توسط فائزه.
دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384

1- بعد جهان بینی:

هدایت هم برای خودش جهان بینی ای داشته. جهان بینی ای که امروزه پیروی از آن سمبول روشن فکری و دانایی(ظاهری) است. این که این جهان بینی درست بوده و در تمام موارد صدق می کند و یا اشتباه بوده مبحث مورد نظر ما نیست. ما اکنون به دنبال تشخیص دادن صحیح این سلسله ی ایدئولوژی هستیم. برای مثال در بوف کور می توان چنین مضمونی را احساس کرد که عاشق بعد از رسیدن به معشوق عشق را از دست می دهد- عشق زمینی به مجرد دست نیافتنی بودن، زنده و زیبا و هوس برانگیز است. اگر لازم شود که این عبارت را به یک کودک دبستانی توضیح داد باید گفت: عشق زمینی مثل کیک زیبا و تزئین شده ای است که پس از دست درازی و چشیدن، از ریخت و ترکیب می افتد. در پایان داستان دوم بوف کور ظاهرا از ناتوانی جنسی سخن می آید. به گونه ای که اگر آقای فروید این کتاب را میخواند با شادی دستان خود را به هم می مالید ومی گفت: بفرمایید! و سپس یک نسخه ی دیگر از متون روان شناختی خود را بیرون می کشید و تحویل بشریت می داد.بنابراین بوف کور هم به جرگه ی داستان هایی که ظاهرا رسالت اصلی شان تحویل دادن الگو های فرویدی می بوده تحمیل می شد.

 

2- بعد شخصی:

زمانی که بوف کور را می خوانیم با بعضی مفاهیمی روبه رو می شویم که حتما به واقعه ای اشاره دارد. این بعید نیست که این اتفاقات انعکاسی از زندگی شخصی صادق هدایت باشند. کما این که موقع خواندن اتاق آبی سهراب سپهری  با توده ی این مسایل به یک باره روبرو می شویم. گویی بیماری در تب، هذیان می گوید. و تا وقتی که پی گیر زندگی شخصی نویسنده نشویم نمی توانیم به منظور و مفهوم اصلی دست پیدا کنیم. همین امر باعث می شود که خوانندگانی که برای سرگرمی بوف کور یا اتاق آبی را نشان می کنند از چند صفحه ی نخست جلوتر نمی روند.(هر چند که بعدا مدعی می شوند این اثر را چهار بار خوانده اند و از آن هیچ در نیافته اند).

در کتاب آشنایی با صادق هدایت، تالیف مصطفی فرزانه (نشر مرکزی) گفته شده: دو سال (بیست و چهار ماه) مدت وقوع روابطی بین صادق هدایت با دختری پاریسی بوده. این روابط بعدها فرجام ناخوش آیندی برای هدایت داشته. از این رو هدایت دو را که عدد زوجیت و چهار را که سرآغاز پیش روی به سوی کمالات است را اعداد بدشگونی در زندگی خود می دانسته: یک قران و دو عباسی ، دو درهم و چهار پشیز، دو ماه و چهار روز، دوسال برابر با بیست و چهار ماه ، دوقلو بودن برادر و پدر راوی، نشستن به روی چهار پایه، زندگی در چهار دیواری. تعداد شخصیت های بوف کور بعد از نقد تبدیل به دو شخصیت می شوند. پیرمرد قوزی، عموی راوی، پیرمرد نعش کش، پیرمرد خنزر پنزری ، شوهر عمه، قصاب و راوی همه توصیف کننده ی یک شخصیت اند؛ زن اثیری، ننجون، لکاته، دختر عمه، خواهر ناتنی، مار بوگام داسی همه گویای شخصیت دوم اند.

 

3- بعد تاریخی:

استدلال قوی ای که ادبیان از بوف کور دارند نگاه تاریخی آن است. بعد تاریخی می تواند باعث شود که بزرگ تر ها دیگر کتاب بوف کور را به دلیل بروز افسردگی و پوچ گرایی و فضای خاکستری داستان از دست فرزندان خود نکشند.

در نگاه تاریخی داستان می توان به این شکل برداشت کرد که تاریخ ایران از زمان زرتشتیان(قبل از ورود اسلام) تا بعد از هجوم اعراب نگاشته شده است. زن اثیری نماد ایران قبل از هجوم اعراب است. و لکاته نمادی از ایران بعد از هجوم تازی ها. پیرمرد خنزرپنزری نماد عربی است است که تمدن چند هزار ساله ی ایران(گلدان) را از ما می دزدد و با ایران( زن) هم خوابگی می کند. سپس در تمام زندگی ایرانیان رسوخ می کند. زبان خود را به آن ها تحمیل می کند.(کاش لغت تحمیل عربی نبود) فرهنگ وحشی گری و بی تمدنی خود را در ایران رواج می دهد و از ایران همچون خودی می سازد: «من پیرمرد خنزرپنزری شده بودم».

 

نوشته شده توسط انيس

 

هر كدام از دوستان كه درباره اين نوشته نقد و سخنی داشت می تواند برای من بفرستد تا در ادامه اين مطلب آن را در وبلاگ قرار بدهم.متشكرم!

+ نوشته شده در 16:33 توسط فائزه.
سه شنبه پانزدهم شهریور 1384
بوف کور

 

بوف كور

نويسنده: صادق هدايت

 

شاید کم تر کتابی در ادبیات ایران (یا حتی جهان) مانند بوف کور صادق هدایت تحسین شده، مردود و منفور بوده، تحریف شده، بهتان خورده ، محکوم گردیده حلاجی شده، شهرت عمومی و دنیا گیر پیدا کرده و در نهایت ناشناس مانده و فراموش شده.

کم نیستند کسانی که می گویند: من بوف کور را چهار بار خوانده ام. اما در نهایت در آن چیزی نیافتم. علت این امر کاملا روشن و واضح است. خود صادق هدایت در بوف کور توضیح داده که نه رجاله ها می توانند به درون او پی ببرند، نه او قادر است لحظه ای مانند رجاله ها باشد.البته رجاله های ذهنی هدایت چندان شباهتی با رجاله های داستان های داستایوسکی از قبیل فیودور کاراموزوف  ندارند. شاید فیودور کارامازوف، خود مستعد باشد که راوی بوف کور شود!

دکتر همایون کاتوزیان در نقد های مختلفی که به روی این اثر هدایت گردآوری کرده ذکر می کند: داستانِ بوف کور از این جهت داستان خوانده می شود، که مشابه چیز دیگری نیست. یعنی نه نوشته ی اجتماعی است، نه مقاله ی طنز، نه استدلال سیاسی و نه یک پیام خبری. تنها یک داستان است. حال این که، داستانِ این داستان را نمی توان برای کسی بازگو کرد و مطمئناً کسانی که بوف کور را خوانده اند هیچ کدام تمایل تعریف کردن این داستان را - مثل یک فیلم سینمایی- برای شخص بقل دستی خود ندارند.شاید شبیه به این می ماند که کسی بخواهد سمفونی پنج بتهوون را با سوت زدن برای مخاطبش زمزمه کند. قطعا اطرافیان احساس می کنند که با یک دیوانه هم نشین شده اند.

بوف کور یک داستان رئالیسم تخیلی است. قرار دادن بوف کور در این طبقه از ادبیات شبیه به قرار دادن نهنگ یا خفاش در جرگه ی پستانداران است. کسی با نگاهی گذرا به این داستان نمی تواند سبک آن را تصور کند. هیچ کودکی هم نمی تواند تصور کند که خفاش مثل آدم بچه می زاید و آن را شیر می دهد. با همین تفاصیل می توان ثابت کرد که هدایت هم سبکی را در ادبیات متولد کرده است. سبکی که فقط سبک هدایت نام دارد. سبکی که توسط نویسندگان معاصر دیگر نظیر بزرگ علوی، هوشنگ گلشیری، عباس معروفی و رضا قاسمی و... نه از تمام ابعاد، بلکه از بعضی وجوه، مورد پیروی قرار گرفته. سبک تازه ای که روش کهنه و ناقص استاد محمد علی جمال زاده را منسوخ کرده و روحی تازه در کالبد ادبیات ایران دمیده. از این رو عده ی زیادی از ادبیان و اساتید، صادق هدایت را پیش رویِ سبک داستان نویسی ایران می دانند. اگرچه که استاد جمال زاده این نسبت را یدک می کشد، اما شانه های قوی هدایت بود که داستان نویسی ایران را از جریانی راکد و ناپایدار به سمت جریانی تازه سوق داد.برای نقد و بررسی بوف کور باید به ابعاد نگاه و جهان بینی نویسنده دست یابی پیدا کنیم. همان طور که رباعیات خیام علاوه بر دارا بودن تمام قواعد شعر زمان از درون، فرمول های ریاضی و فیزیک یا مباحثی فلسفی را شامل می شود، بوف کور را نیز باید از چند بعد بررسی کرد.

ادامه دارد...

 

نوشته شده توسط انيس

 

هر كدام از دوستان كه درباره اين نوشته نقد و سخنی داشت می تواند برای من بفرستد تا در ادامه اين مطلب آن را در وبلاگ قرار بدهم.متشكرم!

+ نوشته شده در 14:4 توسط فائزه.
پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384

بخش دو (بعد از سيزده سال)

قسمت اول

حوادث این قسمت حوادث بسیار آشنایی است برای خوانندهٔ ایرانی.

یادم می‌آید استاد ادبیاتم دکتر محمد حسین... رمانی نوشته بود سرشار ازجملات نمادگونه. این جملات چون فهمیده نشده بودند سانسور هم نشده بودند. او یکی از این جملات نمادگونه را برایمان خواند... یکی از دوستانم که کتابفروشی داشت و کرم کتابی بود به شوخی، بلند گفت: حالا بی‌کاریم، بشینیم این نمادها رو تفسیر کنیم...

جالب است که در ایران و در دوره‌های خفقان نوشته‌های نمادین زیاد می‌شود. بهار، شاملو، اخوان با آن فضاهای داستانی(مثل شعر زمستان و ..).و شاعران و نویسندگان دیگر نوشته هایی از این نمونه زیاد دارند. حال اینکه آیا تاثیر گذار بوده‌اند یا نه اساتید باید بگویند...

اما خود داستان:  

عده‌ای از جناحهای مختلف و با نظر مشترک ِ مخالفت با ادارهٔ سانسور در خانهٔ ژوزف مازینی گرد می‌آیند. در پس عفو عمومی که پاپ به مجرمین سیاسی منطقهٔ پاپ نشین داده بود شوری بوجود آمده بود که زمان را برای اصلاح قوانین مطبوعات مناسب کرده بود.

هر کس برای اصلاح و ادامهٔ فعالیت بی پروای روزنامه‌ها نظری می‌داد از جمله اینکه با دادخواستی خواستار آزادی مطبوعات شوند یا اینکه دیگری گفت چون پاپ عفو عمومی داده نمی‌توان تنها به این اصلاحات او بسنده کرد و منتظر ماند چرا که مخالفین در اولین فرصت مارا از میان بر می‌دارند، لذا باید قبل از اینکه آنان با ما وارد حمله شوند ما زودتر این کار را انجام دهیم و آن جنگ مطبوعاتی است. برای این جنگ، دو گونهٔ آشکار(با مشخص شدن نام نویسنده) و مخفی اعلام شد که هر دو نظر رد شد. نظر دیگر این بود که حرفها در لفافه زده شود بی آنکه ادارهٔ سانسور متوجه مطلب شود. اما این مطلب نیز با روی کار آمدن نظری جدید به کناری رفت. و آن استفاده از زبان هجو است. زبانی که در دل عموم راه پیدا کرده و با انعطافی که دارد می‌توان آنرا از سانسور نجات داد. اما می‌بایست کار تمیز و اصولی باشد تا تاثیر خودش را بگذارد.

در پی این نظر اخیر شخصیت هجو نویسی پایش به میان می‌آید به لقب خرمگس. با تعاریفی که از او می‌شود و عدم حضور او در این جلسه پی می‌بریم که با قهرمانی جدید(حداقل در فکر و رفتار) روبرو خواهیم بود. 

فراموش نکنیم که تاریخ داستان سال 1846می‌باشد.

اگر اشتباه نکنم این سالها(و سیزده سال گذشته که فعلا ازحوادث آن اطلاعی نداریم) همزمان با دوران اسپنسر، مارکس، اگوست کنت، میشلن، ادیسون، روسو، هگل، کنت، بنز می‌باشد. دورانی که تفکرات صنعتی اروپا به اوج خود رسیده بود. پول و ریاضت کاری فضیلت بود و اندک تزلزلی در ایمان، شخص را از کلیسای کاتولیک به راحتی دور می‌کرد.   

 

بخش دو قسمت دو

در قسمت دوم با خصوصیات بیشتر خرمگس آشنا می‌‌شویم. جسارت گفتاری، بی‌باکی به دلیل نداشتن موقعیت اجتماعی خاص، وجه تمایز او نسبت به دیگران است. بی باکی، رهایی، و بازی با زندگی خود وجه مشترک اکثر کسانی است که در طول تاریخ توانسته‌اند جریان ساز باشند. نویسنده برای تحت تاثیر قرار دادن خواننده  شخصیت را با جما روبرو می‌کند. کمر خم نکردن در مقابل او بر جذابیتهای او می‌افزاید. علاوه بر اینکه نقصهای ظاهری به نوعی می‌تواند از خصومت خواننده با او جلوگیری می‌کند. حتی این نقصها به نشان درگیریهای او در جریان مبارزاتش می‌باشد.(خاک میدان خوردن).

نوشته شده توسط پل پنهان

+ نوشته شده در 22:53 توسط فائزه.
دوشنبه پانزدهم فروردین 1384
ادامه نظر مداد سیاه

گفتم که مراحل زندگی انسان را می توان به این شکل ترسیم کرد : کودکی ، نوجوانی ، جوانی ، و میانسالی و در نهایت پیری و مرگ ! نویسنده بر پایه همین تقسیم بندی مراحل مختلف کتاب خود را آرایش می دهد.
مونتالی ( مظهر آدم ) و زنی که مادر آرتور است (مظهر حوا ) فریفته می شوند و .... آرتور (مظهر انسان است . گرچه خود آدم و هوا هم انسان بودند اما می دانیم که پس از ارتکاب گناه و فریفته شدن از بهشت رانده شده و به زمین می آیند . علت اینکه آرتور را نماینده انسان می دانم آن است که آدم و هوا مستقیما توسط خداوند آفریده می شوند اما نسلهای بعدی زاده یک گناه به حساب می آیند و نویسنده هم آگاهانه برای اینکه بگوید تمامی انسانها و آفرینش نوعی فریب است از این همسانی سود مس جوید ) کودک نامشروعی است که در داستان ما نماینده فریب انسانی و گناه است . بی شک با توجه به آنکه داستان آشکارا یک نوشته ضد مذهبی است کشیش بودن مونتالی نمی تواند یک تصادف باشد زیرا در واقع مونتالی هم نماینده قشر مذهبی داستان است و هم سمبل اراده خداوند آرتور ( یعنی انسان ) به شکل نامشروع به دنیا می آید ولی از این امر آگاه نیست در واقع اگر همه ما بپذیریم که زائیده و نتیجه فریب و گناه آدم و هوا هستیم چه احساسی خواهیم داشت همه ما کودکی آرتور را زیسته ایم بدون آنکه از نامشروع بودن خودمان آگاه باشیم . آرتور نیز بر پایه همین ناآگاهی است که عاشقانه بر پای صلیب زانو زده و دعا می خواند کدام یک از ما چنین نبوده ایم ؟ سپس آرتور پا به دوره نوجوانی گذاشته و پا به مدرسه می گذارد . اینجا مونتالی آموزش او را به عهده می گیرد . ما علت آن را نمی فهمیم زیرا نویسنده هم تنها هدفش آن است که بگوید آموزه های مذهبی دروغی بیش نیست ( زیرا نماینده آن یعنی مونتالی به فرزند نامشروع خود پرهیزکاری می آموزد ) آرتور وارد دوره نوجوانی می شود و داستان هم بر اساس همین روند به جلو می رود . در واقع تمامی تلاش آرتور جلب رضایت خداوند و مسیح است در حالی که به فریب آن آگاه نیست . آرتور پا به دوره جوانی می گذارد و وارد یک گروه سیاسی می شود در واقع نویسنده با وارد کردن آرتور به یک گروه سیاسی مرحله تکامل قهرمان خودش را کامل می کند ! زیرا اگر یکی از نشانه های بلوغ و رسیدگی وارد شدن به اجتماع و پذیرش مسئولیتهای اجتماعی است اینک قهرمان داستان به چنین جایگاهی رسیده است . تا اینجای کار آرتور هنوز یک فرد کاملا مذهبی و مومن است . او با جما آشناست ( مظهر بهشت ) و همان گونه که همه انسانهای مذهبی خواهان به دست آوردن بهشت هستند آرتور نیز برای به دست آوردن جما ( بهشت ) تلاش میکند و حتی رقیبی هم دارد .از اینجا به بعد کنایه های نویسنده بیشتر می شود در واقع روند جدائی آرتور از همین جا آغاز شده و با آگاهی او از نامشروع بودن خود کامل می شود . مثلا آرتور فردی مذهبی است و بدون شک برای بدست آوردن بهشت ( جما ) باید تلاش کند و حتی رقیب خود را کنار بزند ولی می بینیم که آرتور به خاطر رفاقت حذبی و به خاطر گروهشان اجازه می دهد رقیب او به بهشت نزدیکتر باشد ( حزب سیاسی در اینجا نماینده امور دنیوی است ) جدائی او از این جا شروع می شود ! زیرا یک فرد مذهبی هرگز به بهشت پشت نمی کند و یا به همین سادگی اجازه نمی دهد نصیب شخص دیگری شود ( به ویژه آنکه او رقیب هم باشد ) از این مرحله به بعد آرتور وارد دنیای مادی و واقعی می شود ( در بخشهای پایانی کتاب و در قسمتی از آن آرتور به زندگی مرفه کودکی و نوجوانی خود اشاره می کند در حالی که در آمریکای جنوبی زندگی سختی داشته . در اینجا مراد نه رفاه مادی دوران کودکی قهرمان بلکه وجوه روحانی آن است و در آمریکای جنوبی زندگی خشن و دشوار آرتور نشانگر مشقت و زجر آدمی در زندگی دنیوی است ) و سرانجام جدائی آرتور از مذهب با دستگیریش و سپس با آگاهی یافتن از نامشروع بودن خود کامل می شود . نویسنده به کنایه این مسئله را یاد آور می شود که خوانندگان کتابش به نامشروع بودن انسانها آگاه شوند . یعنی آگاه بودن به اصل مطلب ما را از مذهب دور می کند در حالی که جهل ما را درون آن نگاه می دارد و این همان چیزی است که نویسنده برای انتقال آن به خوانندگانش تلاش میکند . آرتور به خاطر گناهی که کرده از بهشت رانده می شود ( از جما سیلی می خورد ) و بعد با کشتی زادگاهش را ترک میکند تا به آمریکای جنوبی برود ( کنایه ایی از رانده شدن انسان از بهشت و تبعید به زمین ! آمریکای جنوبی اینجا نقش همان زمین خاکی ما را دارد ) همه اینها در حالی است که خواننده کتاب از جفای ناحقی که بر آرتور وارد آمده آگاه هست . و این دقیقا موضوع مورد توجه نویسنده کتاب است . نویسنده می خواهد به غیر منصفانه بودن رانده شدن انسان از بهشت و سپس تبعید به کره زمین اشاره کند . نویسنده می خواهد این را بگوید : آیا آرتور گناهی داشته ! آیا او به اراده خودش به دنیا آمده ! ( آفریده شدن انسان ) آیا آرتور می خواسته نامشروع باشد ! آیا بهشت ( جما دوست دختر آرتور ) حق راندن او را داشته !؟ نویسنده می خواهد بگوید انسان گناه کار نیست ( آرتور ) بلکه آفریدگار ( مونتالی ) گناه کار است ! (پناه می برم از شر شیطان به خدا _ مداد سیاه ) آرتور ( انسان ) در تبعید گاه خود زندگی پر مشقتی را شروع میکند . آنجا تحقیر می شود ! گرسنگی میکشد ! غرورش به خاطر گدائی کردن جریحه دار می شود ! و سرانجام افلیج هم می شود . در دنیایی که آرتور ( انسان ) پا به آن گذاشته عدالت معنایی ندارد ! و سرانجام همین زندگی پر مشقت باعث عصیان آدمی و ارتداد او می شود ! پس او باز می گردد تا از خداوند خود انتقام بگیرد و بر او بتازد !
توجه کنید که آرتور پس از رنجهای زیادی که کشیده و مرتد هم شده در مسلک یک طنز نویس به زادگاه خود بازمی گردد . آیا این اتفاقی است ؟ یا اینکه نویسنده با این کار می خواهد پیامی را برساند . چرا آرتور طنز نویس می شود ؟ پاسخ آن ساده است ! زیرا آرتور اینک که مرتد شده و بر ضد خدای خود ( مونتالی ) عصیان کرده می خواهد او را مورد تمسخر قرار دهد . در واقع نویسنده می خواهد زندگی و آفرینش را مضحک جلوه دهد ! و حتی با نام " خرمگس " این کار را می کند ! این نام هنری آرتور و یا نام مستعار او نیست بلکه نام " انسان " است نه نام انسان هم نیست ! بلکه نویسنده مقام انسان را و ارزش آفریده خداوند را به این اندازه خار و پست می داند ( در تمامی کتابهای مقدس انسان اشرف مخلوقات است ) آرتور هنگام بازگشت فردی میان سال است و این بخشی از دوره حیات آدمی است . که ابتدا به آن اشاره کردم . به همراه آرتور زن جوان زیبائی هم وجود دارد که به عمد نویسنده شغل روسپی گری را برای او برگزیده ! چرا ! زیرا این زن کنایه ایی از زیبائیهای جهان است . و نویسنده با دادن چنین شغلی به او زیبائیهای جهان را تحقیر میکند. آرتور هم ( که حالا یک مرتد است ) این زن را دوست ندارد . زیرا به فریب این زیبائی اگاه است و تنها با آن زندگی میکند همان گونه که ما هر روز چشممان به جمال زیبائی دنیا روشن می شود . آسمان و دشتها و باغها و دریاها و هر آنچه دیدنی است و زیباست روحی زنانه و خواستنی دارد . و نویسنده آگاهانه آن را تحقیر کرده ! (مداد سیاه)

+ نوشته شده در 20:19 توسط فائزه.
چهارشنبه دهم فروردین 1384
نظر مداد سیاه

پس از مطالعه کتاب یک نظر کلی دارم و آن اینکه : خرمگس داستان گیرا و کتاب موفقی است اما یک شاهکار ادبی نیست.
اگر یکی از نشانه های موفقیت آن باشد که خواننده یک کتاب به ادامه مطالعه علاقه مند شده و یا بتواند با شخصیتهای نویسنده ارتباط برقرار کند در آن صورت می توان گفت خرمگس در اندازه خود کتاب موفقی است و از عهده این امر بر می آید . داستان خرمگس را من از چند زاویه جالب می بینم . اول اینکه می توان در آن با مبانی اندیشه های اجتماعی و فلسفی غرب آشنا شد . دوم اینکه خرمگس روایت گر فروریزی باورهای دینی جامعه خود است و سوم آنکه خرمگس عصیان و سرکشی انسان معاصر را به نمایش می گذارد . اگر برای مراحل زندگی یک انسان بتوان چنین تصویری ارائه داد : تولد ، کودکی ، نوجوانی ، جوانی ، و میانسالی و در نهایت پیری و مرگ . به شکل عجیبی من تمامی این مراحل را در روایت داستان خرمگس میبینم . سبک نوشتاری نویسنده پیچیده نیست استفاده نویسنده از ضمیر اول شخص و سوم شخص و همچنین استفاده از سبک " بازگشت به گذشته " در بین خوانندگان کتاب اصولی شناخته شده است و روایت پیچیده ای به حساب نمی آید . باید توجه کنیم که خرمگس کتابی ضد مذهبی است و آن را باید در همین چهارچوب مورد بررسی قرار داد . نویسنده آگاهانه قهرمان داستان را کودکی نامشروع برگزیده و آگاهانه نیز قهرمان داستانش را به جوخه اعدام می سپارد . در این داستان مونتانلی نماینده پروردگار است و آرتور نقش آفریده را بازی می کند . جما سمبلی از بهشت است که انسان به آن نمی رسد (آرتور ) و سیرک سمبلی از دنیا است مادر آرتور کنایه ای از " حوا " است . نویسنده با جسارت ( صرف نظر از خوب یا بد بودن این جسارت ) تمامی آفرینش را نوعی فریب و " نامشروع " می داند . سپس همین حیات و یا آفرینش را ( که آرتور نماینده آن است ) تحقیر می کند ( سیرک ) بعد برای آنکه انتقام بگیرد ( احتمالا از خدا ! ) حیات و یا آفرینش را ناقص می کند ( شل شدن پای قهرمان داستان و بیماری جانکاه او نماینده زندگی سخت و مشقت آور دنیاست ) نویسنده سپس برای رویارویی انسان و خدا آماده می شود آرتور بازمی گردد تا از خداوند انتقام بگیرد . انسان دست به عصیان می زند خدا را منکر می شود و بر ضد مظاهر آن ( پاپ و کاردینال و کلیسا ) عصیان می کند تا انتقام تحقیر حیات و آفریده را از او بگیرد آشکار است که نویسنده سرانجام قهرمانش را قربانی میکند و تنها دلیلش می تواند آن باشد که نویسنده با این کار دو هدف را دنبال می کند : به سخره گرفتن خداوند و پافشاری بر ارتداد و مبارزه طلبی ( نگاه کن به صحنه اعدام . سربازان (که نقش فرشته مرگ و جلوه ای از قدرت خدا را بازی می کنند و آن سرهنگ نقش عزرائیل را به عهده دارد ) به سمت خرمگس شلیک می کنند . آفریده عصیان گر (خرمگس ) کشته نمی شود و این از پا نیفتادن و برجا ایستادن نشانگر عدم سازش و تمکین تا آخرین لحظه است آفریده گرچه واقعیت وجود خداوند را پذیرفته اما از روی تنفر و عصیان حاضر به تمکین نیست ( علتش آن است که آرتور با مونتانلی (نماینده خداوند )قبلا روبرو شده اما با وجود آنکه به مبارزه همین شخص برخواسته بود و بر ضد همان قشر عصیان می کرد ولی آرتور نتوانست مهر همان شخص را از دلش بیرون کند و این یعنی پذیرفتن واقعیت خدا اما تمکین نکردن به آن !) پس در لحظه اعدام نویسنده با وجود آنکه قدرت پروردگار را به رسمیت می شناسد ( سربازان مسلح نماینده قدرت پروردگار هستند ! زندان در این داستان نقش جهنم را دارد ! و آخرین گفتگوی پدر و پسر تداعی گر حساب رسی روز جزا است ! ) اما برای نشان دادن روح مبارزه طلبی و تحقیر خداوند قهرمان داستان را قربانی میکند . هدف دوم نویسنده از کشتن قهرمان داستانش آن است که بگوید باورهای من از قدرت و حیات و خداوندشما بیشتر است .(مداد سیاه)

البته من درباره ی نظر این دوست عزیزم حرف دارم که در پست های بعدی مطرح خواهم کرد.

+ نوشته شده در 11:26 توسط فائزه.
پنجشنبه چهارم فروردین 1384
ادامه ...

فصل پنج وشش

خواننده در خلال اين دو فصل شاهد دگرگوني وشکل گيري شخصيت اصلي داستان يعني آرتور مي‌شود. کشمکش وحوادث داستان در اين دو فصل با تصاويري از طبيعت شروع مي‌شود و در فصل شش قهرمان نازپروده در اوج تحول اين شش فصل ابتدايي قرار مي‌گيرد. او زنداني مي‌شود. خشم را درک مي‌کند و لگد شدن سادگي کودکانه‌اش را تجربه مي‌کند. کشيشي که نزد او از عشقش واز ورودش به جرياني سياسي ایتالیای جوان اعتراف کرده جاسوس از آب در مي‌آيد. خداي او خداي مسيح او را به زمين نمي‌افکند. او که خشم را تجربه کرده مکر و فريب را نيز در مي‌يابد. اکنون او به مانند گياهان نيست. او انساني است که در برابر واقعيت خشن اجتماع قرار گرفته. او اکنون انساني است محتاج انسانهاي ديگر. اما در انتهاي فصل شش او تنهاي تنها مي‌شود. يگانه عشقش بر صورت او سيلي مي‌زند. به نظر مي‌رسد پيرنگ روايت، منظم راه خود را طي مي‌کند و مابايد بر طبق اين پيرنگ شاهد تصميمات بزرگي از جانب قهرمان داستان باشيم.

فصل هفت

وقتی می‌خواستم نقد این رمان را شروع گفتم بدون خواندنش تا انتها کار اشتباهی است، اما حال می‌بینم که همراه با جریان داستان، نقد خودش را نشان می‌دهد. اصلن گویا اینگونه نقد کردن برای خودم جذاب‌تر است. در شش فصل گذشته هیچ اشاره‌ای به مهربانی بیش از حد پدر مونتالی به آرتور نکردم، قبل از نقد، فکرم به هر جایی رفت و آخر این جریان را به عنوان ضعفی در داستان نادیده گرفتم. اما در این فصل دلیل این امر مشخص شد.

آرتور از همه جا بریده، پشتوانه‌های مذهبی‌اش متزلزل شده، و حمایت اطرافیان را از دست داده به خانه بر می‌گردد تا خودش را از این زندگی و با مشکلاتی که تنها خاص اوست رها کند.

اما آموزه‌هایش در باب سختی بسیار گفته از جمله:

خدا از ابتدا می‌دانست که چه کسانی به سوی او خواهند آمد، چنین اراده فرمود که اینان به شباهت فرزندش در‌آیند، تا مسیح فرزند ارشد باشد و آنان برادران او ...(رومیان29)

اما او خودش را با عیسی می‌سنجد:

عیسی را لو داده بودند او که متهم به لو دادن نبود(اشاره به لو دادن عیسی توسط یهودا به یهودیان). دعا هم کاری نمی توانست برای او بکند چرا که در این لحظات عیسی اسطورهٔ همهٔ سختیها برایش نبود.

بنا بر باور قبلی منتظر بودم تا این شعر مولانا به حقیقت بپیو ندد:

هله نومید نباشی که تو را یار براند                 گرت امروز براند نه که فردات بخواند

در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آنجا          زپس صبر تو را او به سر صدر نشاند

و اگر او بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها            ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند

نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببرد           نهلد کشتهٔ خود را کُشد آنگاه کِشاند

چو دم میش نماند زدم خود کندش پر                 تو ببینی دم یزدان به کجاهات رساند

اما گویا دم این میش هنوز بر جای مانده یا که نه قصد بر این است که او راه خود را برود.

شخصیتی که یادآور فرانچسکوی قدیس است یک زنا زاده از آب در می‌‌آید که کشیش مونتانلی پدر واقعی اوست. آرتور درست زمانی که قصد کشتن خودش را داشت این موضوع را از طریق جولیا زن برادرش می‌فهمد. اکنون تنها راه پذیرفتن این زندگی خندیدن به همهٔ زشتیهایش است.

\" براستی طنابی ساخته بودم تا خودم را بکشم به خاطر اینکه کشیشی دروغگو بود. انگار هیچ کدام از آنان دروغ نمی‌گفتند!\"

در پس این مکاشفه او سالها تجربه اندوخته بود اکنون خودکشی معنای خنده داری برایش داشت. می‌بایست راهش را از آنان جدا کند.

ناز پرورده‌ای که تنها زیباییها را می‌دید زشتیها برایش نمایان شد. او ناچار می‌بایست از محیط پیرامونش می‌گریخت. هجرت یا گریز، هر انسانی را دگرگون می‌کند. پس باید در انتظار آن بود. (پل پنهان)

+ نوشته شده در 14:40 توسط فائزه.
دوشنبه یکم فروردین 1384
نظر یک دوست

حرف های پل پنهان درباره ی چهار فصل اول:

 

تصاوير زيبا وگفتگوی دونفره و شخصيت آرتور و پدر مونتالی از جذابيتهای ابتدايی است. آرتور شخصيتی الهی وياد آور شخصيت فرانچسکوی قديس است. نگاه خاص او به طبيعت و از دست دادن پدر و مادرش روح صبر و ايمان را در آدم تقويت می ‌کند و مونتالی کشيشی دوست داشتنی است که بازی او با کودک ياد آور رفتار عيسی با کودکان است. تعليق داستان در رفتن يا نرفتن آرتور به ايتالياست که می تواند جريان زندگی ‌اش را دگرگون کند. از جالب‌ترين گفتگوها سخن آرتور در باب ازدواج مونتانلی و بالخصوص کشيشان است. همانطور که می دانيم کشيشان کاتوليک ازدواج نمی توانند بکنند. کشيش سخن آرتور را ناديده می ‌گيرد. پروتستانهای روشنفکر و از دست دادن تاييد آرتور می ‌تواند سالها پاک زيستن او را شک برانگيز کند. حضور جیم (عشق شخصیت اول داستان)به مانند سایر رمانها در فصل سوم بر جذابیتهای پیشین رنگ تازه‌ای می‌بخشد. افتادن آرتور در جریانات دانشجویی بر کشش وتنش رمان می‌ا‌‌‌‌‌فزاید. این خلاصه ی نقدی بود از چهار فصل ابتدایی اگرچه بدون خواندن تمام آن کار اشتباهی است ولی  به عنوان تشکر در تایپ این اثر لازم بود اگرچه کامل نیست.(پل پنهان)

 

+ نوشته شده در 22:33 توسط فائزه.
یکشنبه شانزدهم اسفند 1383

از همه ی دوستانی كه با نظرات خود به من قوت قلب دادند ممنونم،خيلی خيلی زياد.

من كتاب خرمگس را به عنوان كتاب بعد پيشنهاد می كنم.خرمگس دارای اين حسن  هست كه متن كامل آن تايپ شده است و شما می توانيد آن را از قسمت فايلز جام جهان نما داون لود كنيد.منتظر خواندن نظرات شما در اين باره هستم.

اما قبل از شروع كتاب بعدی با هم متنی را كه دوست عزيزم سپينا درباره ی كلاسی سيسم برای من فرستاده اند با هم بخوانيم:

 

«در نیمه دوم قرن شانزدهم،برای نخستین بار آیین ادبی جامعی مختص به ادبیّات به وجود آمد.اصول این آیین تاحدّی قوی و مستحکم بود که تا پایان قرن هجدهم هم ارزش و اعتبار خود را از دست نداد. همین اصول،در آغاز قرن هفدهم موجب طلوع مکتب کلاسی سیسم گردید.

باید توجّه داشت که اصطلاح کلاسی سیسم (Classicisme)،تعریفی چندان روشن و دقیق ندارد.امّا در مفهوم به معنای پیروی از سبکی است که با توجّه به سنّت گرایی در ادبیّات و هنر به ویژه تقلید از نویسندگان باستان دانست.

بوالو(Boileau) که اصول و قواعد این مکتب را برای قشر فرانسوی تعریف کرد،استاد بزرگ مکتب کلاسی سیسم بود.از دیدگاه کلاسیک ها،هنر اصلی و شاعر و نویسنده این است که اصول و قواعدی را که پیشینیان در آثار خود آورده اند،به طور کامل رعایت کند تا اثر او بتواند صفتِ زیبا،به خود بگیرد.از نظر آنان،اصول وقواعد عمده ی مکتب کلاسی سیسم عبارت بود از تقلید از طبیعت،اصل عقل،نزاکت ادبی وآموزندگی خوشایندی.

تقلید از طبیعت یکی از اصول مکتب کلاسی سیسم است،که با وجود این که به وضوح در آثار کلاسیک عرض اندام می کند،امّا به طور دقیق معنای واقعی این اصل توسط خود کلاسی سیسم ها توضیح داده نشده است.

نیکولا بوالو (1711_1636 م ) اديب و منتقد فرانسوی،در کتاب «فنّ شعر» گفته است:« حتّی یک لحظه هم از طبیعت غافل نشوید.»

ارسطو فیلسوف بزرگ یونانی در کتاب «بوطیقا»(فنّ شعر) هنر را تقلید از طبیعت می داند و معتقد است که تفاوت هنرها در نوع تقلید است.

گتشِد(1766_1700) نقاد آلمانی می گوید: طبیعت انسان و قدرت ذهن او همان است که دوهزار سال پیش  بوده است؛بنابراین،راه التذاذ شعری هم باید همان باشد که باستانیان به درستی انتخاب کرده اند.

چنان که ملاحظه شد،هنرمند کلاسیک معتقد است که همه چیز گفته شده است.این نکته درست است امّا مسئله ی جالب در زندگی بشر آن است که در عین حقایق باید در هر دوره تکرار شوند.

بنابر این،کلاسیک ها تقلید از تقلید از هنرمندان پیشین یونان و روم را بردگی نمی دانستند و آثار آن ها را در خور غور و تعمق می پنداشتند و معتقد بودند که این آثار چیزهای تازه ای برای خوانندگان خود دارند .

یکی از نویسندگان کلاسیک در رابطه با اصل عقل می گوید:«من فقط در آن موارد از نویسندگان قدیم تقلید می کنم که موافق عقل باشد.»

بوالو، در کتاب فنّ شعر می گوید:«عقل ومنطق را دوست بدارید و پیوسته بزرگ ترین زینت و ارزش اثر خود را از آن کسب کنید.»

به گمان کلاسیک ها پیروی از عقل این است که اثر هنری از عقلی که هنرمندان باستان در آثار هنری خود برآن تأکید کرده اند،پیروی کند.شاید آن ها به این جهت بر عقل تأکید داشتند که روزگارشان نوعی اثر خردگرایی نیز بود و کسانی چون دِکارت،فیلسوف خردگرا،الگویی برای اندیشمندان آن روزگار محسوب می شد.

نزاکت ادبی نیز یکی از شرایط اساسی در مکتب کلاسی سیسم است.از نظر این مکتب،اثر ادبی باید از لحاظ اخلاقی و تاریخی آن چه را که با عرف و عادت عمومی موافق باشد،مطرح کند؛این اصل هماهنگی (Harmonie) با روحیات مخاطبان هنر در این مکتب،اصلی بنیادین است .

کلاسیک ها بر این باور بودند که اثر هنری باید خوشایند وآموزنده باشد و مخاطب نکته ای ازآن فرا گیرد و نیز دچار انبساط خاطر شود.از این روست که آثار کلاسیک بسیار اخلاقی و پندآموز است و سعی دارد تا عواملی را که به سعادت انسان می انجامد،در برابر دیگان او قرار دهد.

به بیان دیگر،مکتب کلاسی سیسم مکتب وعظ و خطابه ی خشک نیست بلکه مکتبی اخلاقی و حد فاصل بین درس و تعلیم محض و بازی و تفریح است.

در این دوره،انواع ادبی،نمایندگان شاخص خود را یافتند؛کسانی چون پاسکال،لاروشفوکو،مولیر،راسین، مادام دوسوینیه،مادام دولافایِت،بوالو،لابرویِر،بوسوئه و در حقیقت،مشوق همه ی این هنرمندان،شخص شاه بود.

در عصر لویی چهاردهم در فرانسه که دوران شکوفایی مکتب کلاسی سیسم است و دوران تجدد نویسندگان آن زمان بود،مردم اشتیاق بسیاری به تماشای حقایق تلخ زندگی پیدا کردند.این علاقه باعث شد تا رشته ای پایان ناپذیر از انواع تئاتر به وجود آید.

از مشهور ترین هنرمندان کلاسیک در انگلستان جان میلتون (1674_1608) شاعر بزرگ،در آلمان شاعر معروف اوپیتر(1781_1729)(Opitze)،و نویسنده و نقاد تئاتر لسینگ (1781_1729)(Lessing) در ایتالیا، گلدونی (Goldoni)(1783_1707) نویسنده ی کمدی تئاتر و آلفیری (1803_1749) گوینده ی تراژدی را می توان نام برد».

+ نوشته شده در 16:40 توسط فائزه.