
... "برای آنكه كمی حتی اگر شده كمی زندگی كرد دو تولد لازم است، تولد جسم و سپس تولد روح". و تولد دوم من با پرواز بود، تولدت مبارك، تولدم مبارك!
و اینکه همه اهالی پرواز؛
دوست تان دارم...
پ.ن: وبلاگ جدید با قالب پروازی! در حد قابل قبولی آماده استفاده شده. رفع بقیه نواقص هم بماند برای بعد از كنكور! فراتر از بودن جدید اینجاست!
باید از ابوذر عزیز هم بابت هدیه كردن این وبلاگ، همینطور آماده كردنش تشكر كنم، ممنونم دوست عزیز!
پیش نوشت: یك هفته دیركرد من در نوشتن به خاطر درگیری در كارهای اجرایی جشنواره نشریات دانشجویی منطقه دو بود كه در كنار 6 جایزه و تقدیر كسب شده برای "اهالی پرواز"، مقام دوم نشریات اجتماعی را برای "پرواز" به همراه داشت. و این پست به همین مناسبت به "اهالی پرواز" تقدیم می شود، بهترین دوستانم كه امیدوارم همیشه موفق باشند، همیشه...
پس كسانی كه حوصله اش را ندارند نخوانند!
پریدن
رها شدن بر گُرده ی باد است و
با بی ثباتی سیماب وار هوا برآمدن
به اعتماد استقامت بال های خویش
جهان عبوس را به قواره ی همّت خود بُریدن است،
آزادگی را به شهامت آزمودن است و
رهایی را اقبال کردن
حتی اگر زندان
پناه ایمن آشیانه است
و گرمْ جای بی خیالی سینه ی مادر،
حتی اگر زندان
بالش گرمی ست
از بافه ی عنکبوت و تارَک پیله.
رهایی را شایسته بودن است
حتی اگر رهایی
دام باشه و قِرقی ست
یا معبر پُردرد پیکانی
از کمانی. احمد شاملو
و ما پریدیم... وقتی شروع كردیم اصلا فكر نمی كردم روزی به اینجا برسیم، اصلا. ولی حالا در نقطه ای ایستاده ام و ایستاده ایم كه وقتی به پشت سرم نگاه می كنم تمام وجودم سرشار از حسی می شود غیرقابل توصیف. شادی، غم، رنج و صدالبته افتخار. من به "پرواز" افتخار می كنم. نه به خاطر مقامی كه كسب كرد، نه، من به اهالی پرواز افتخار می كنم. به كسانی كه هر غیرممكنی را ممكن می كنند. من به لحظه لحظه این یك هفته ای كه گذشت افتخار می كنم. به همه سختی هایی كه كشیدیم، با هم. به این با هم بودنمان افتخار می كنم. به تمام این سه سالی كه گذشت، به همه این دوستی های به یاد ماندنی، به تلاش هایمان برای بهتر شدن، به خودمان افتخار می كنم!!!
فراتر از بودن سه ساله شد...
"قلب برای خود دلایلی دارد" كه عقلی برتر از عقل می داند چیست. آنت دیگر پروای آنچه دیگران ممكن بود بیاندیشند نداشت. اكنون می دانست كه از دیگران نباید خواست كه دوستت بدارند. آنان اگر دوست بدارند با چشمان بسته است. اما كمتر چشم ها را می بندند!... بگذار هرجور كه پسندشان هست باشند! هرجور كه باشند من دوست شان دارم. نمی توانم از دوست داشتن چشم بپوشم. و اگر آنان دوستم ندارند، من در قلبم به اندازه كافی محبت دارم، هم برای خودم و هم برای آن ها...
آنت به تصویر جوان خود كه هنوز در رنج كشیدن تازه كار بود لبخند می زد، "صبر كن، آنت بینوای من، تازه تو در اول كاری....".
- هیچ تاسفی نداری؟
- هیچ.
- نه آنچه كرده ای و نه آنچه نكرده ای؟
- هیچ، ای جان فریبكار! تو در كمین افسوس من بودی! زحمت بیهوده ای به خود داده ای! من همه چیز را می پذیرم، همه آنچه داشته ام و همه آنچه نداشته ام، همگی نصیبم از عاقلانه و دیوانه وار. همه حقیقی بود، خواه عاقلانه و خواه دیوانه وار. آدمی اشتباه می كند، این قاعده زندگی است... ولی دوست داشتن هرگز یكسره اشتباه نیست... با آنكه سال عمرم بالا می رود، قلبی بی چین و چروك دارم... و قلبم با همه رنجی كه برده است، خوشبخت است كه دوست داشته است... (جان شيفته)
پ.ن: از اواسط اسفند سعی می كنم دوباره مرتب بنویسم!
آخر واقعه پيداست ...
واقعه اول حسين بن علي ، سوئي ديگر يزيد بن معاويه بن هند
حسين کشته مي شود و اهل البيت شکست خورده به اسارت گر فته مي شوند.
واقعه دوم( جمل) علي بن ابيطالب ،سوئي ديگر ام المومنين ،طلحه و زبير
علي پيروز ميشود و قائله خاتمه پيدا مي کند.
واقعه سوم (صفين) علي بن ابيطالب ، سوئي ديگر معاويه بن هند
معاويه پيروز نهايي ميدان است و علي با ياران زبان بسته اش(زبان به شکم بسته شايد!!)به کوفه باز مي گردد.
واقعه چهارم مصالحه حسن بن علي با معاويه بن هند
معاويه پيروز بلا منازع کارزار است. ياران حسن درحسابگري اشرفي ها براي آخرت خويشند(و حسن در کنجي به آسمان سکوت کرده است).
راز در کجاست؟!
چهار واقعه . پيروز و شکست خورده ، خود را حق مي داند.
صحابه ها هر يک مدعي اند.
خويشاوندي با پيامبر امتياز نيست
در هر واقعه طرفين خود را ولي منتسب از جانب خدا مي دانند
احاديث نقل شده در تاييد هر کدام از طرف پيامبر فراوان است.
نشانه اي ديگر :
واقعه دوم
شتري سرخ موي پيدا شده ،پيامبري آمده است،شايد خدايي ،عرب مي داند!
واقعه سوم
در ميانه ي راه ياران علي به اطاعت از قرآن ميانديشند.صداي سکه دلهاي نازک مسلمين را به درد آورده است .نکند معاويه به حق بوده و به ناحق جنگيده اند؟!
واقعه چهارم
قدرت زر ،معاويه را خليفه بلا شکي مي کند
واقعه اول
نامه حسين را ابن عقيل به کوفيان مي رساند.به هنگام ورود به مسجد براي نماز بيش از سه هزار تن بودند.در رکعت دوم هزار تن مي مانند.به هنگام سلام نماز سيصد تن و وقتي از مسجد بيرون مي رود به دنبال سرپناهي مي گردد تا شب را به روز برساند!
رسول ديگر حسين مي نويسد اينجا دلها بر هواي توست ،شمشيرها بر جفاي تو .برگرد حسين،برگرد..
نوشته شده توسط ف -سپيد
آخر واقعه پيداست، ... هل من ناصر ينصرني؟!
فاصبر ان وعده الله حق ولا يستخفنک الذين لا يوقنون
با عقلانيت وبا چشماني باز بل در اوج قدرت پا به قتلگاه گذاشتن نيش عجز در قدرت سياسي را ناکام مي گذارد.
نوشته شده توسط ف ـ سپید
می پرسند چرا نمی نویسی، می گویم درس دارم!!! خوب لبخند نزنید حق با شماست من حتی وقت هایی كه یك خروار درس و كار و... دارم می نویسم. ولی این روزها نوشته هایم دیگر درباره كتاب ها نیستند، كه سعی می كنم كتاب نخوانم. داستان هم نیستند، ساده ترند، خیلی ساده تر. این روزها خود خودم را می نویسم. چندباری امتحان كرده ام، نشان دادن این شكل نوشته ها را می گویم، نتیجه نداد. مردم از دیدن چهره های بی نقاب می هراسند. می خندید؟ حق دارید، واقعا خنده دار است ولی اگر امتحان كنید می فهمید كه حق با من است! خودتان را همان طور كه هستید نشان دهید، احساس تان را، افكارتان را، مطمئن باشید اول یك مارك می چسبانند به شما بعد...
خوب به قدر كافی مقدمه نوشتم، این هم یكی از آن نوشته هاست، برای همه آدم های توی دلم:
وقتی سرم را خم می كنم روی دلم آن قدر آدم تویش می بینم كه تعجب می كنم مردم چرا فكر می كنند توی یك دل فقط یك نفر جا می گیرد نه بیشتر!!!
به خاطراتم فكر می كنم، به اینكه می خواهم لحظه به لحظه شان را چنان ثبت كنم كه هرگز از دست نروند. كاش می شد آنچه را كه می بینم، آنچه را كه حس می كنم، همه را ضبط كنم روی نواری آسیب ناپذیر و تا ادامه بودنم، داشته باشم شان بی خدشه. حس عجیبی دارم از بودن در كنارشان، همان آدم های توی دلم را می گویم. برای شناخت تك تك شان سعی كرده ام، بعضی ها كمتر بعضی ها بیشتر. ضعف هایشان را به همان خوبی توانایی هایشان می شناسم. و دوست شان دارم همان طور كه هستند، بیشتر از آنی كه خود می دانند. و خوشحالم كه این طور است، خوشحالم كه بی نقاب دوست شان دارم. فكر می كنم تنها راه درست دوست داشتن همین است، دیدن همه نقص ها، دیدن همه خوبی ها، پنهان نكردن هیچ چیز، احترام گذاشتن به همه چیز...
و این روزها همیشه دلم برایشان تنگ است. حتی وقتی هستند دلتنگ شان هستم، دلم برای همه لحظاتی كه در سرما و گرما، در باد و برف با هم در محوطه دانشكده قدم زدیم و نشستیم و حرف زدیم تنگ است. دلم برای همه لحظاتی كه با هم حرص خوردیم و حرص دادیم، غم خوردیم و خندیدیم، تنگ است. دلم برای خودم در بین آن ها تنگ است. دلم تنگ است...
قاعده جدی نوشتن در فراتر از بودن را به دعوت امید عزیز می شكنیم و یلدابازی می كنیم!
1- اولین كتاب عمرم را بیشتر از آنكه بخوانم خوردم! چون وقتی صاحب آن كتاب شدم چندماهه بودم!
2- وقتی بدانم قرار است از حوالی كتابفروشی ای بگذرم و قصد خرید كتاب نداشته باشم، مطمئنا كیف پولم را در خانه خالی می كنم چون تجربه ثابت كرده كه در غیر این صورت در كتابفروشی خالی خواهد شد!
3- سعی می كنم همیشه با خودم راحت باشم. و به احساساتم احترام بگذارم. وقتی كسی را دوست دارم راحت می گویم دوستش دارم، همینطور است وقتی از كسی خوشم نمی آید! با عصبانیت، خوشحالی، شیطنت، محبت، خلاصه با تمام احساسات بشریم راحتم! حتی اگر با شان آدم بزرگ ها مغایر باشد، و حتی اگر با عرف آدم بزرگ ها ناسازگار باشد...
4- پرواز را بیشتر از هرچیزی در دنیا دوست دارم!
5- عاشق برفم! برف كه می بارد مجنون می شوم دلم می خواهد بروم زیر برف بازی كنم، بخندم، قدم بزنم، گریه كنم... خلاصه دیوانه شوم!
- عاشق شكلات، كیك و شیرینی هم هستم همچنین!
كتاب ها زندگی را برایم ممكن و دوستانم آن را دوست داشتنی می كنند! می خواهم به بهانه یلدابازی هم كه شده از همه شان تشكر كنم. از همه كتاب های كتابخانه خودم، دایی جانم، كتابخانه های عمومی شهرمان، كتابخانه دانشكده مان و كتابخانه های دوستانم، همینطور كتابخانه های الكترونیكی مثل كتاب های فارسی، قفسه، خوشه و... ممنونم!
از هم پرواز هایم سعیده، امیر، یاسر، یاشار، فرخ، صونای، بهزاد، محمد، احسان(ح)، احسان(ن)، فرزین، مریم(ب)، مریم(ا)، وحید، ایمان، محمدامین، میترا(ر)، میترا(ك)، آرش، سولماز، مرضیه، فربد؛
همكلاس هایم گلچین، احمد، رضا، وطن، امید، كاوش؛
هم مدرسه ای هایم شیما، بهین، لیلا، الهام؛
و دوستان وبلاگی ام امید، ابوذر، آنی، پریسا، بهار، طناز، ققنوس، میترا، الهام، راكرس، بابك، شبنویس، سینا، ستاره و آقای طهماسبی(چیه؟ نمی شه آدم یه دوست خیلی خوب و بزرگ داشته باشه؟!)؛
بی نهایت ممنونم به خاطر بودن شان و خوب بودن شان...
بنا به قاعده بازی سعیده، مریم، آماتورها(شامل همه اهالی سرزمین می شود به من چه كه زیادند من فقط یك اسم نوشتم!)، یاشار و ف.سپید(گرچه این دو نفر آخر به احتمال نود درصد این پست را نخواهند دید!) را به بازی دعوت می كنم! خیلی های دیگر را هم می خواستم دعوت كنم ولی وبلاگ ندارند متاسفانه!!!!!!
پ.ن1: ممنون از سعیده و یاشار كه نوشتند!
پ.ن 2: ممنون از آقا حامد عزیز كه گویا ایشان هم مرا دعوت كرده بودند!
تقدیم به دو تن از دوستان عزیزم
همه ما تنها در جستجوی یک چیز در زندگی هستیم، که از آن لبریز شویم، که بوسه یک نور را در قلب یخ زده مان دریافت کنیم، ملایمت عشقی فناناپذیر را تجربه کنیم، زنده بودن یعنی دیده شدن، یعنی ورود به نور نگاهی پرمحبت، هیچ کس از این قانون مستثنی نیست. حتی خدا، خدایی که در حقیقت از هر قانونی مستثنی است، چرا که او را حقیقت همه چیز می دانند. کریستین بوبن
همه دوستانم می گفتند من این جور چیزها را اصلا نمی فهمم! ولی اشتباه می كردند. وقتی نوبت به دوستان عزیزم، كسانی كه تا كوچكترین حركات چهره شان را می شناسم می رسد، اوضاع فرق می كند. مگر می شود ستاره باران چشم هایشان را نفهمم، و نگاه هایی كه از آتش هم می گریزند را نبینم؟ آشفتگی روح شان را حس نكنم، و سردی دستان شان را لمس نكنم؟ می دانم آرامش زندگی شان از دست رفته و می دانم آرامشی بس برتر در راه است. دیده ام طوفانی را كه به راه افتاده تا هر آنچه نباید را بروبد و جا باز كند برای هر آنچه كه باید. جوانه تازه روییده را می بینم و می بینم كه منتظر است، منتظر خون دل، آفتاب محبت، صبر، صبر و صبر، تا بروید، تا قد بكشد، تا دنیایی را خیره زیبایی و شكوهش كند. آه آری می دانم سخت است، می دانم، ولی زیباییش به همین سختی هاست نه؟
عشق مغز كاینات آمد مدام لیك نبود عشق بی دردی تمام
قدسیان را عشق هست و درد نیست درد را جز آدمی در خورد نیست
پ.ن: از همه دوستانی كه با حرف ها، ايميل ها، آف ها و كامنت هايشان به من قوت قلب دادند ممنونم!
چند نفر از دوستان نكته سنجم چندین مرتبه تا به حال این نكته را به من گوشزد كرده اند كه؛ "تو داستانات آدمای معمولی ای رو توصیف می كنی با احساسات معمولی، ولی یه طوری حرف می زنن كه انگار بی نظیرن... روابطی كه تو داستانات توصیف می كنی عشق واقعی نیستن".
به این جملات و معنای شان بار ها و بار ها فكر كرده ام. دلم می خواهد نتیجه ای كه به آن رسیده ام را با شما هم در میان بگذارم:
آقای طهماسبی بحث بسیار جالب و متفاوتی درباره عشق تحت عنوان "گسست صورت و معنا در عشق" در وبلاگ شان ارائه كردند كه بسیار چیز ها از آن آموختم یا حداقل تلاش كردم كه بیاموزم. در همین بحث ها بود كه مثال قشنگی زدند، گفتند عشق یا حُب، با تابیدن به خاك وجود ما حَبّه درون مان را می رویاند و شكوفا می كند. به این معنا كه فكر می كردم به این نتیجه رسیدم كه در هر رابطه عاشقانه ای مهم تر از عاشق و معشوق، عشق است. به هر حال باید در عاشق و معشوق هم قابلیت هایی باشد كه بتوانند عشق را بیافرینند ولی بعد از این مرحله اولیه، عشق است كه مهم است، عشق است كه هم عاشق و هم معشوق را به جایی بالاتر از آنجا كه هستند می رساند.
"سبك، زلال. عشق آنچه را دوست می دارد تیره نمی سازد. تیره اش نمی كند چون در پی تصاحبش نیست. لمسش می كند بی آنكه به تصاحب خود درش آورد. آزادش می گذارد تا برود و بیاید. عشق می آید، عشق می رود. همیشه هنگامی كه خود می خواهد نه آنگاه كه ما می خواهیم. برای آمدن خود تمامی آسمان را، تمامی زمین را، تمامی زبان را می طلبد... نمی تواند در تنگنای معنی قرار یابد. حتی نمی تواند به خوشبختی بسنده كند. عشق آزادی است. آزادی و خوشبختی به یك راه نمی روند. آزادی با شادی همپا می شود. شادی مثل نردبانی از نور در قلب ماست. ما را خیلی بالاتر از جایی كه هستیم، خیلی بالاتر از جایی كه خود هست می برد. جایی كه هیچ چیز دریافتنی نیست مگر آنچه درنیافتنی است". كریستین بوبن- ستایش هیچ
پ.ن: عزیزان جواب دادن من به یك سوال یا نظر به معنای ناراحتی یا رنجیدن من از اشخاص مطرح كننده اش نیست. این كار فقط و فقط توجه من به آن سوال و مهم بودن آن را برای خود من می رساند و لاغیر!
اوریانا مرده است! یكی از شجاع ترین و تابوشكن ترین زن هایی كه می شناسم مرده است. خبرگزاری ها می گویند این اواخر خیلی تندرو شده بود، زود قضاوت می كرد و غیرمنصفانه، و نتیجه می گیرند چندان نباید دوستش داشته باشیم و ستایشش كنیم.
ولی من یاد اگر خورشید بمیرد افتاده ام. یاد یك دختر جوان و شجاع، یك استاد مسلم گفتگو، كه توانست بزرگ ترین رویاهای انسان قدرت طلب عصر جدید را از زبان پيام آورانش به نقد بنشیند.
نامه به كودكی كه هرگز زاده نشد را خوانده اید؟ من نمی دانم آیا زن دیگری هم در دنیا شجاعت این را داشته است كه به این سادگی و راحتی با خودش و جنسیتش برخورد كند و كتابی را بنویسد درباره گفتگوهایش با جنینش و مشكلاتی كه در این دوران كشیده است...
مصاحبه با تاریخ ها را چه؟ تصورش را بكنید كه در مقابل بزرگترین سیاستمداران جهان نشسته اید و می خواهید از آن ها درباره جنایت هایشان، اشتباهات شان،... سوال بكنید، چه حسی دارید؟ اوریانا خیلی خیلی راحت همه این افراد را به چالش می كشید و بارها و بارها توانست اعترافاتی از آن ها بگیرد كه هیچ فرد دیگری نتوانست!
زندگی، جنگ و دیگر هیچ، تعریف جالبی داشت از زندگی:
«... زندگی یك نوع محكومیت به مرگ است. و درست به همین خاطر محكومیت به مرگ است كه باید آن را طی كنیم و باید بدون قدمی به اشتباه، و بدون آنكه یك ثانیه به خواب رویم، و بدون آنكه تردید كنیم كه اشتباه می كنیم یا فكر كنیم كه ممكن است آن را بشكنیم، آن را طی كنیم. ما كه انسان هستیم و نه حیوان، ما كه بشر هستیم.
بیا خواهر كوچكم الیزابتا، تو روزی می خواستی بدانی زندگی یعنی چه، آیا باز هم می خواهی بدانی؟
- آره زندگی یعنی چه؟
- چیزی است كه باید خوب پرش كرد. بدون آنكه لحظه ای را از دست بدهیم. حتی اگر وقتی كه پرش می كنیم بشكند.
- و اگر بشكند؟
- دیگر به هیچ دردی نمی خورد، به هیچ دردی. و همین. آمین».
راستی اگر شما در جنگ ویتنام بودید و صدها مرگ، صد ها قتل عام را به چشم خود می دیدید، اگر در میدان المپیك مكزیك بودید و در میان دانشجویان معترض مكزیكی تیر می خوردید درباره زندگی چه فكری می كردید؟
و اگر هیچ كتابی از اوریانا نخوانده اید یك مرد را حتما بخوانید!
«چوب كبریت به جای قلم
خون بر زمین چكیده به جای جوهر
پاكت از یاد رفته باند پانسمان به جای كاغذ
اما چه بنویسم؟
شاید تنها فرصت نوشتن نشانی خود را داشته باشیم
شگفتا جوهرم منعقد می شود...
برایتان ازسیاه چالی می نویسم در یونان».
داستان زندگی كوتاه اوریانا با آلساندرو پاناگولیس شاعر انقلابی یونان. همان كسی كه در زمان دیكتاتوری مدت ها در سیاه چال مانده بود و در زمان دموكراسی ترور شد!
«شاعران قهرمانان قصه های بی سر و ته اند كه زندگی بدون آن ها معنیش را از دست می دهد! آن ها می دانند شكست می خورند ولی باز هم می جنگند و خسته نمی شوند! تمام این كارها برای رسیدن به آن روز بزرگ است! همان روز كه آزادی را با خودش می آورد! همان روزی كه خیلی ها دیگر به رسیدنش امیدوار نیستند، ولی بالاخره از راه می رسد و بذری در هوا می پاشد كه از آن یك سبزه جوانه می زند و از آن سبزه یك شكوفه و از آن شكوفه یك گل!»
اوریانا فالاچی مرد! زنی با تمام خوبی ها و بدی های انسانی اش. دلم برایش تنگ می شود!
درود بر شما فرزندان محمد ُعلی ُفاطمه!
درود بر شما فرزندان ابوبکر و عمر!
الله اکبرکه به خونخواهی انسان به پاخواسته اید
الله اکبر که شرافت را نه به زور بل با ایمان معنا داده اید
این اصالت ایمان است که ضعف مادی در برابر قدرت مادی شمشیر می کشد
این اصالت ایمان است که قدرت مادی در برابر ضعف مادی راهی جز ناله ندارد
الله اکبر که شمشیرعلی را به شایستگی صیقل دادید
قسم بر همو که مهر بی نام او بی ذات است
حاشا که لحظه ای از جانُ مالم بر شما دریغ باشد
حاشا حاشا که لحظه ای این فکر ُزبان بر شما بایستد
الله کبر فرزندان انسان!
الله اکبر فرزندان خدا!
از این حزب الله!
نوشته شده توسط ف ـ سپید
امتحانات فرصت تفكر، مطالعه و بدتر از همه آرامش را گرفته اند! هرچه می نويسم بد از آب در می آيد، پس فعلا نمی نويسم!
پ.ن1: دوست خوبم ستاره در وبلاگش قصد بررسی كتاب "شاهدخت سرزمين ابديت"، نوشته آرش حجازی را دارد. خود كتاب را هم می توانيد در وبلاگ بخوانيد. شما هم شركت كنيد...
پ.ن2: "اگر میخواهید سرسری بخوانید، رهایش کنید به دردتان نمیخورد"، در غير اين صورت داستان "گربه ای را كه خورده بود بالا آورد" نوشته اميد عزيز را بخوانيد!
پ.ن3: اگر به يك بازی نيمه سالم! از نوع داستان نويسی علاقه منديد، دور نهم بازی آماتور ها با موضوع "ای دوست روح مرا درکش. وجودم را تکه تکه کن و برای خویش بردار... چرا که هستی من امانتی بوده است که باید به تو می دادم"، شروع شد. اگر سر زديد بدون خواندن كامنت ها وبلاگ را ترك نكنيد!
اصلا مگر قرار بود خبر مهمی باشد؟ او آدم بزرگی نبود، دروازه های مملكتی را نگشوده بود، سیاستمدار مشهوری نبود، حتی هنرپیشه هم نبود!
كار مهمی نمی كرد. فقط می نوشت. او بود كه عزیزترین كتاب همه زندگیم را به من هدیه كرد، "جان شیفته" اگر نبود من هم این نبودم كه هستم! اگر آنت را نمی شناختم خیلی وقت پیشتر تن به شكست داده بودم در این زندگی سخت و سنگین! به آذین هیچ كشوری را فتح نكرد، اما دل و جان خیلی ها مغلوب كتاب هایی بودند كه نوشت و ترجمه كرد...
چند جمله از "جان شيفته":
بدا به حال دل هایی كه بیش از اندازه محفوظ بوده اند! هنگامی كه سودا راه به دل باز می كند، آنكه عفیف تر است بی دفاع تر است...
كسانی كه مذهبی اند به فرمان برداری و چشم پوشی از حركت آزادانه عقل(خاصه در آنچه مربوط به زن است) تن در داده اند. كسانی هم كه عقلی آزاد دارند به ندرت بویی از نیازهای ژرف روح برده اند.
به یاری عشق محال نخواهد بود كه پس از آنكه دلیرانه به ژرفای قلب یكدیگر نگاه كردند به هم بگویند: می خواهمت، همان جور كه هستی می خواهمت. تو را با عیب ها، بلهوسی ها و توقع هایت، با قانون زندگی خودت می خواهم. تو همانی كه هستی. همین گونه كه هستی دوستت دارم.
پیوند دو تن نباید به زنجیر كشیدن دو جانبه باشد، باید یك شكفتگی دوگانه باشد. من می خواهم كه هر كدام به جای آنكه بر رشد آزادانه دیگری حسد برند با شادی بدان كمك كنند. آیا خواهید توانست به اندازه كافی مرا دوست بدارید تا مرا آزاد، آزاد از خودتان دوست بدارید؟
هر عشقی جوهر خاص خود را دارد: آنجا كه یكی شكوفا می شود، دیگری می پژمرد. عشق شهوانی ارج و احترام نمی جوید. عشق ارجمند نمی تواند تا حد یك كامجویی ساده فرود آید.
زندگی می گذرد و هرگز یك لحظه دوبار به دست نمی آید. باید آنا خواست یا آنكه هرگز نخواست. من می دانم كه انسان در خواستن اغلب اشتباه می كند اما در نخواستن اشتباهش همیشه است.
خوبی عشق تنها در این نیست كه ایمان به دیگری را به ما می دهد. بلكه ایمان به خود را به ما بازپس می دهد.
كسی كه هرگز عشق و محبت نداشته است بیش از آن چیزی از زندگی انتظار ندارد. ولی وقتی كه چنان محبتی رخ می نماید، محبتی كه از دو جان هماهنگی كاملی پدید می آورد انسان خوب می بیند كه با دلتنگی در انتظار آن بوده است.
چقدر خوب است كه دوست در استفاده از ما زیاده روی كند. آنچه می كشدمان آن است كه آن كسی كه دوستش داریم از ما استفاده نكند!
همیشه آنكه می شناسیم با آنكه می شناسیم متفاوت است!
عیب از همین جاست كه هیچ كس جرات نمی كند در آن سوی خطی كه در آن منافع و سوداهای شخصی به خطر می افتد رك و راست باشد، مردم وقتی كه به این خط می رسند راه گریزی پیدا می كنند به خودشان نیرنگ می زنند.
كسانی كه بيش از همه می توانند پذيرای عشقی بزرگ باشند بيش از همه سودای استقلال دارند. زيرا همه چيز در آنان پرتوان است. و اگر اصل غرور خود را در راه عشق شان فدا كنند خود را حتی در همان عشق خوار احساس می كنند، خود را مايه بدنامی عشق می دانند. زيرا اگر شخص بيش از حد از سرشت خود چشم بپوشد، احترام به خود را از دست می دهد. ديگر نمی تواند زندگی كند. يا آنكه شخص سر به شورش برمی دارد و طرف را رنج می دهد.
جرات عمل به آنچه از آن می ترسيم كار همه كس نيست. شما چنين جراتی داشتيد. جرات داشتيد كه اشتباه بكنيد. در زندگی بايد اشتباه كرد، اشتباه كردن يعنی شناختن.
بدترین كار بد شاید آن كاربدی است كه می خواهیم بكنیم و نمی كنیم.
انسان تنها پس از دانا نبودن دانايی را ياد می گيرد.
فرصت برای بيشتر كسانی كه انتظار آن را دارند دست نمیدهد زيرا آنان به صورتی غيرفعال منتظر می مانند.
درسی كه دل به بهای رنج و شادی خود مطالعه نكرده باشد درست فراگرفته نمی شود. واژه و واقعیت از یك قماش نیستند و چه بسا كه شخص آنچه را كه خوانده است در زندگی بیابد و آنرا بازنشناسد.
زخم هايم را به تو پيشكش می كنم، اين بهترين چيزی است كه زندگی به من داده است، زيرا هر كدام آن نشانه گامی به پيش است.
هنوز جملات زيادی هستند كه باید بنويسم، ژان كريستف هم هنوز مانده... راستی چقدر كمند آدم هايی كه اين قدر اثرگذار باشند در زندگی آدم. دلتنگ نبودنش شدم، روحش شاد!
ممنونم به خاطر شبی كه پر از آرامش بود و اطمينان. ممنونم از آن چشم هايی كه به سختی در اندك كورسوی لامپ های اتوبوس برايم خواندند از "آبايی" و "وارطان". ممنونم از آن قلب و مغزی كه خوب فهميدند آرزو های مرا، و خوب فهميدند بودن مرا، و ايمان داشتند به من گاه بيش از خودم. ممنونم از آن صدای خواب آلود پشت تلفن كه مهربانانه شيطنت های ما را به دل نگرفت. ممنونم از آن همه كتابی كه دل می بردند و مست می كردند. ممنونم از همه نويسندگان و ناشرانی كه در زير اين همه فشار و سانسور و تهمت و لعنت همچنان در كار نوشتن و انتشارند. ممنونم از دستانی كه كمك كردند در اين بی قانونی نمايشگاه امسال(امسال با عدم چاپ كتابچه راهنمای ناشران سرگردانی كشيديم بدجور...) و نگذاشتند خستگی از پايم بياندازد. ممنونم از عزيزی كه شب مهمانمان كرد، دوستی كه به ياريش آمد و بزرگی كه به ديدن مان آمد. ممنونم از آن صدای مهربان نازنينی كه با وجود خستگی سفر به ديدن مان آمد و كمكم كرد در يافتن كتاب های مورد نيازم(اين دوست تازه يافته ام البته اگر لياقت دوستی اش را داشته باشم مهربان بود و بی غل و غش و به معنای واقعی كلمه نازنين). ممنونم به خاطر خستگی هايی كه ناديده گرفته شد تا من تنها نمانم در ساعات آخر حضورم در نمايشگاه، در لحظات عجله كردن ها و دويدن ها... اگر بخواهم همه تشكر هايم را از همه كسانی كه در چند روز حضورم در نمايشگاه يار و همراهم بودند بنويسم همچنان بايد اين نوشته را ادامه بدهم. ولی خوب فكر می كنم دوستانم به اشاره يك خط نوشته شده، ده ها ننوشته را درخواهند يافت. پس فقط يك تشكر ديگر:
ممنونم به خاطر خدايی كه اين همه لحظات زيبا سر راهم قرار داد، ممنونم...
كلاس، استاد، غياب، مقاله پرواز، حضور، خستگی، چرت، حواس پرتی، جلسه، گروه، مقاله، خنده، حسرت، درخت، باران، خيس شدن، عصر شعر(چای شيرين، لنت، كنت، برنت)، پخش فيلم، دوندگی، شاملو، برنامه، شعر، نمايشگاه تهران، شب، حرص، مقاله، برنامه، ماهی ها عاشق می شوند، بليت، ميز، خش، خجالت، خستگی، كلاس، امتحان، مهمان، شب، اينترنت، آنلاين...
اين است زندگی!
پ.ن: كتاب های خوب زيادی خوانده ام، كه وقت نوشتن درباره شان را ندارم. زندگی به من فرصت رسيدن به خودش را نمی دهد، خيلی عقب مانده ام، خيلی!
با ظلومان و جهولان و منوعان و جزوعان
مهربان باش چو بر حمل امانت بگماری
تو بر ارکان شریعت نزدی سقف معیشت
سیر چشمی تو،رسالت ز تجارت نشماری
به خدائی که تو را شاهد سو گند قلم کرد
که حریفان قلم را به فقیهان نسپاری..
(عبدالکریم سروش)
مظلومیت با تو آغاز داشت ، با تو روئید، مظلومیت ذات حقیقت است ، چون ابزارش حق است.
تو ساختی و رفتی و زمین از بشر تزویر رویانید و دکان دین فروشی.
وجوب رحمت برای بشر با تو شکل گرفت ،تنها اذن نجات داری ،خلوص ، طهارت.
ای باران ..
آب گفت الوده را در من شتاب
گفت آلوده من دارم شرم از آب
گفت آب این شرم بی من کی رود
این آلودگی بی من زائل کی شود
باورش تند است و خارج از درک ،
نمی دانی بعد تو، زمین یادمان داد ،بی اجر ننویسیم ،فکر نکنیم ، فتوا ندهیم.
یادمان داد تقدس بزدائیم از تو ،و روشنفکر (!!) باشیم چون کودکی که در بازی بچه گانه اش پدر را می کشد.
هنگامی که از تو سخن می گویم ای باور زمین ، زمان ها با تو می ایستد و با تو به سراغ شمس می رود.
ای رعد به هنگام ،ای قاتل تزویر .
از تو انچنان می نویسم که خار از گل ،جوی از اقیانوس
انگارم چون دخترک نو شکفته احساسی که
قلم می کشد ،بنویسد تا عاشقش شوند
امروز انچنان محتاج است برایتمحمد که روز به خورشید.

سال، قصد نو شدن دارد، قرار است سال نویی آغاز بشود چرا كه زمین نو شدن می خواهد، آسمان نیز، گیاه و حیوان و... نیز! پس من چه؟
می گویند رمز سال نو و نو شدن آن، در همان دعایی است كه می خوانیم و در آن از مقلب القلوب می خواهیم حالمان را متحول كند به احسن الحال! ولی من هنوز نمی دانم احسن چیست كه سهمم را بخواهم از نو شدن، از تحول!
از خداوند، از خودم چه بخواهم؟ عشق؟ مال و مقام؟ علم؟... نمی دانم!
بسیار روندگان راه عشق دیده ام كه شهوت از رفتن بازشان داشته و در میانه راه مانده اند...
بسیار روندگان راه مال و مقام دیده ام كه روحشان را به پشیزی فروخته اند و انسانیت شان را به حراج گذاشته اند...
بسیار روندگان راه علم دیده ام كه آلتی بوده اند در دستان قدرتمندان و كاری نكرده اند جز برای خوش خدمتی...
می دانم آری می دانم چه می خواهید بگویید، حق با شماست! هستند عاشقانی كه دنیایی را بسند، مردی هفت سال تمام عاشقانه به پرستاری زنی می نشیند كه حتی دیگر او را نمی شناسد... زنی یك عمر برای درمان كودكان سرزمینی عاشقانه فداكاری می كند كه هم وطن و حتی همرنگش نیستند...
آری هستند صاحبان مال و مقامی كه می بخشند بی ترس از تمام شدن، و ریاست می كنند به امید بهتر ساختن...
آری هستند عالمانی كه علمشان را فقط برای كمك به بشریت به كار گرفته اند حتی اگر به خاطر این كار در فقر زیسته باشند و در فشار...
آری من همه اینها را كه می گویید می دانم! فقط مشكلی هست، مشكلی كوچك! سهم من از نو شدن امسال چیست؟ چه بخواهم؟ به دنبال كدام بروم؟
نوشتن را قطع كرد، نگاهش را به آسمان دوخت، چند دقيقه بعد ادامه داد:
ياد آنت افتادم، مطمئنم آنت ها شانس زيادی برای خوشبخت شدن آنچنان كه مردم می گويند ندارند، نه هيچ شانسی برای يك زندگی عادی ندارند... سهم من از نو شدن شايد حفظ همين چيز ها باشد، حفظ آنت بودن. شايد اصلا نبايد به دنبال چيز ديگری باشم، شايد...
- عزيزم الان سال تحويل می شه نمی خوای بيای سر سفره؟
- اومدم مامان، اومدم.
دفترش را بست و رفت تا بخواند "يا مقلب القلوب..."
سال نوی همه ی دوستانم مبارك! اميدوارم سالی سرشار از خوشی، موفقيت و كتابخوانی! داشته باشيد...
يكشنبه، 16 بهمن، فراتر از بودن يك ساله می شود!!! اصلا باورم نمی شود كه به اين زودی يك سال گذشته باشد! آخر همين چند روز پيش بود كه تصميم گرفتم برای كمك به كتابدار عزيز در وبلاگی از كتاب بنويسم تا شايد مشوقی باشد برای كمك به نشرالكترونيكی. آری در همين روزها بود كه با مجتبی، برادر عزيزم در اين باره مشورت كردم تا بتوانم به يك چهارچوب منطقی برسم... اولين كتابی كه درباره اش نوشتم رفيق اعلی بود كه می گفت "جايگاه راستين زندگی ما همان مكانی نيست كه روزهايمان را در آن سپری می كنيم، بلکه جايی است كه در آن اميد می بنديم بی آنكه بدانيم چه چيز اميدوارمان ساخته است، جايی است كه در آن آواز سر می دهيم بی آنكه بدانيم چه چيز به آواز خواندنمان واداشته است...". و شروع شد، نوشتن و نوشتن و نوشتن. اميد پيشنهاد كرده بود درباره كارهايمان در اين يك سال بنويسم، درباره جام جهان نما و كتاب های تايپ شده به وسيله ما. ولی موضوع مهمتری هست كه می خواهم درباره اش گفتگو كنم، دوستانی كه فراتر از بودن برايم به ارمغان آورد! می خواهم از همه دوستانم تشكر كنم از كتابدار كه مشوقم بود و دليل حركتم، از اميد كه اولين دوست بلاگر من بود و اولين مصحح داستان هايم، از ابوذر كه بسيار كمكم كرد و همفكرم بود، از بوف شعردوست(كه آرزومند موفقيتش هستم)، از مهدی دوست نويسنده و صاحب كتابخانه، از دوست كتابخوانم آرش، از الهام با افق روشنش، از جيليز داستانگو، از بيتوته شاعر، از همزاد نازنينم فائزه،، از خواهر عزيزم زينب، استاد عزيز آقای طهماسبی، و همه دوستان ديگرم مرد تنها، سودا، ققنوس، فرهاد، بچه های گلشن، snow، احسان، آقای پويان، سينا، فرهاد، انيس و... (از همه كسانی كه ناخواسته اسمشان از قلم افتاده عذر می خواهم). در كنار همه اينها باید از سعيده نازنين ترين دوستم و ف سپید كه به تازگی قصد نوشتن در فراتر از بودن كرده است، هم تشكر كنم.
به هر حال هرچه كه بود بالاخره يك ساله شد! و حالا از همه شما يك هديه تولد خاص می خواهد: برای بهتر شدنش انتقاد كنيد و پيشنهاد بدهيد، منتظرم!
همواره مهمترين ويژگی يك زيست اجتماعی درك ضروری واژگان درگير است
. برخی اوقات در يك زيست اجتماعی مقولات حقيقيت و رئاليسم رودرروی هم قرار می گيرند؛ رئاليسم كه از اصول پايدار يك اجتماع سالم و پوياست، و حقيقت كه از اصول ذاتی و فطری ذات انسانی برای ايجاد يك ذهنيت انسان شمول است. همواره يك فرد كه در حيطه بسته و نامنظم رئاليسم صرف زندگی می كند، بنيان و اساس مراودات خود را بر مبنای منافع خواسته شخصی پی ريزی می كند، و ذهنيت حفظ حريم خويش است كه او را وا می دارد در واقعيت گرايی خود استمرار داشته باشد و برای حفظ اين حريم اجبار دارد كه هرگونه ارزش و اصول فطری و بينشی را به صورت های اصلاح شده و واقعيت پسند دستاويز حركت خود قرار دهد. چه بسا يك مرجع خارج از اين حيطه می تواند تعبيری ضد ارزشی از اين تفكر داشته باشد و حقيقت واقعيت پسند را حقيقت تنفير شده بشناسد. لازم است كه تعبيری از واژه حقيقت رسم كرد؛ حقيقت اعمال و انجام اموری است كه به جا مانده و باقی مانده بی تعبير و يا بد تعبيری از آن بعد از ختم عمل نداشته باشد. بديهی است كه در اين تصوير دوباره برمی گرديم به تعبيری از "بد تعبير" بودن كه در صورت ادامه اين سلسله تعريف نهايتا به مرز مشتركی خواهيم رسيد كه مقبول برای همه اذهان است. در يك جامعه فرضی كه در آن حقيقت به عنوان ارزش پی ريزی شده است فرد نقش بازيگر سناريويی را دارد كه وحشتناك ترين درگيری ها بر سر متضاد بودن حقايق پيش نمی آيد. حقيقت جوانب مختلفی دارد كه همسويند، و اين از ويژگی های توصيف حقيقت است كه هيچ دو حقيقتی همديگر را نفی نمی كنند. شخص در اين جامعه اگر زندگی روزمره و حقيقت گرايی داشته باشد هيچگاه لزومی برای بيان ارزش های منطبق بر واقعيت وجود ندارد زيرا رئاليسم است كه به عنوان زيرشاخه حقيقت رفتار می كند. تزريق يك ارزش در جامعه به صورت هرمی صورت می گيرد و راس هرم می تواند ارائه دهنده هرگونه ارزشی برای بستر جامعه باشد. همزيستی رئاليسم و حقيقت به صورت برتر بودن رئاليسم تعبير جامعه ای است كه در آن شعار مبنای انتخاب است، و انتخاب مديون رئاليست های حقيقت گرايی كه مدهوش شعار می شوند.نوشته شده توسط ف
-سپيدمدتها بود كه می خواستم چيزی بنويسم ولی اين فكر كه ممكن است دوستانم مرا متهم به نديدن و نفهميدن و يا بدتر از آن،وابسته بودن بكنند جلويم را می گرفت ... ولی بالاخره امروز نوشتم چرا كه اين باور را داشتم كه دوستان كتابخوانم هر عقيده ای داشته باشند با من در احترام به عقايد مخالف هم عقيده اند،و هر طرز فكری داشته باشند آن قدر دگم نيستند كه بدون خواندن نوشته ام البته بدون موضع گيری قبلی نسبت به آن،درباره اش قضاوت كنند.پس اين شما و اين هم نوشته ی من:
دوستان عزيزم گرچه هدف از ايجاد فراتر از بودن صحبت از كتاب و كتابخوانی بود ولی اين بار مجبور به نوشتن از چيزی ديگر شدم گرچه با همان هدف.
نمی دانم تا چه حد از اوضاع نشر و كتاب قبل از دوران خاتمی اطلاع داريد،ولی كافی است كمی پرس و جو كنيد تا از سانسورهای عجيب و غريب كتاب ها برايتان بگويند يا از خمير كردنشان برايتان تعريف كنند.هيچ كس نمی تواند ادعا كند كه اينك در وضعيت خوبی قرار داريم يا هيچ سانسوری وجود ندارد ولی اگر با كمی انصاف نگاه كنيم می بينيم كه حداقل،حداقل ها را داريم! اما حالا در موقعيتی قرار داريم كه من برای اين حداقل ها هم نگرانم.نگرانم كه نكند باز كلمه هايمان را تاب ديدن نداشته باشند، نگرانم كه مبادا باز به دنبال محو آثار كسانی باشند كه ديگرگونه فكر می كنند،احساس می كنند و عمل می كنند،نگرانم كه باز دهانمان را ببويند مبادا گفته باشيم دوستت دارم! نگرانم...
اما در اين عرصه مردی وارد شده است كه داشتن دولت بدون سانسور و در نتيجه كتاب بدون سانسور را جزو برنامه هايش قرار داده است،شايد او حتی اگر هم انتخاب شود نتواند برنامه هايش را محقق كند ولی حداقل مطمئنم كه اوضاع را بدتر از اين نخواهد كرد،او يك استاد است و اهل فرهنگ،و مثل بقيه كه يا نظامی اند و معتقد به فرمايشی و دستوری اداره كردن امور و يا اگر هم نظامی نباشند سابقه های قبلی شان به خوبی نشان از طرز فكرشان در اين زمينه دارد سعی در فيلتر كردن انديشه ها و احساساتمان نخواهد داشت...
به هر حال اينها درد و دل های دوستانه ی من با شما دوستان عزيز كتابخوانم بودند،نمی دانم شما چه فكر می كنيد،ولی تنها هدف من حفظ همين كمترين آزادی ممكن است و هيچ راه حل ديگری برای رسيدن به اين هدف جز رای دادن سراغ ندارم.اميدوارم همه با هم با رای دادن به معين و ترغيب ديگران برای اين كار بتوانيم همين كمترين ها را حفظ كنيم،شايد توانستيم!
دوستان عزیزم به علت شروع امتحانات میان ترم و برگزاری نمایشگاه کتاب تا ۲۸ اردیبهشت قادر به آپدیت کردن وبلاگ نیستم.خوش باشید!
از نظراتی كه دوستان عزيز در مورد مطلب قبلی دادند متوجه شدم كه برای انتخاب يك كتاب بهتر است ابتدا درباره زمينه و موضوع آن به توافق برسيم.يكی از دوستان تقسيم بندی زير را پيشنهاد كردند:
1- رمان و داستان
2- شعر
3- اجتماعی
4- تاريخی
5- روان شناسی
6- زندگی نامه
7- مذهبی
8- سياسی
و...
(البته من به شخصه با موضوعات سياسی و مذهبی موافق نيستم چون بيشتر از اينكه باعث ايجاد دوستی و تفاهم بين دوستان كتاب خوان ما بشود باعث ايجاد كدورت های بی مورد خواهد شد.همه ما در اين زمينه ها بسيار متعصبانه برخورد می كنيم و هركس را كه با ما نيست برما می بينيم!)
پس بياييد اول در اين مورد تصميم بگيريم كه می خواهيم در كدام يك از اين زمينه ها مطالعه كنيم،چون در غير اين صورت رسيدن به اتفاق نظر در مورد يك كتاب تقريبا ً غيرممكن خواهد بود!حتی شايد بهتر باشد برای اولين بار كتابی را انتخاب كنيم كه در اينترنت موجود باشد نظر شما چيست؟
سلام
دوستان عزيز برنامه ی پيشنهادی من برای ادامه ی كار وبلاگ اين است:
1- انتخاب يك كتاب(با نظر اكثريت)،
2- دادن لينك به آدرس كتاب در صورت وجود به صورت الكترونيكی،
3- ارائه و انعكاس نظرات مطرح شده توسط دوستان(از شيوه ی نگارش گرفته تا معرفی نويسنده) در مدت زمانی معلوم مثلا ً دو هفته،
4- و در نهايت جمع بندی و شروعی دوباره...
اگر با پيشنهاد من موافقيد بياييد از همين حالا شروع كنيم،چه كتابی را برای خواندن پيشنهاد می كنيد؟
«به تماشا سوگند و به آغاز كلام و به پرواز كبوتر از ذهن واژه ای در قفس است».
"واژه"، اين كلمه شما را به ياد چه چيزی می اندازد؟ نوشتن،گفتن،شنيدن يا... و برای ما اين واژه يعنی همه ی اينها،يعنی كتاب.
"فراتر از بودن" آمده است تا محلی باشد برای صحبت از كتاب.می خواهيم اينجا با هم كتاب بخوانيم و درباره كتاب با هم صحبت كنيم.می خواهيم كتاب هایی را كه خوانده ايم و به آنها عشق ورزيده ايم، نويسندگانی را كه همدم خوب شادی ها و غم ها و تفكرات ما بوده اند به هم معرفی كنيم.و در اين ميان تنها خط قرمز ما دروغ است و عدم صداقت،و هرگز به سراغ يك چنين كتاب هایی نخواهيم رفت.
به هر حال اين اولين قدم است و برداشتن اولين قدم بسيار دشوار .گام های لرزان ما برای قدرت گرفتن نيازمند انتقدات و پيشنهادات شما درباره نحوه انجام اين كارها هستند.