
زد بر پیمانه و رفت.
سلامش باد.
نیک بدانم تویی آنکه دلم را ببرد
وای چه کردم که من حجب تنم روی تو
خشم زمانه ببست آن که دلش باز بود
حشمت جانم بیا آن که دلم آن تو
خواست فلک چون تنم خار و ذلیلم کند
پس به کجا می روی ای که سرم پای تو
نیش زنم بر زبان غایت جانم بمان
چون کنم این ادعا قبض زبان کام تو
هر چه بکردی رواست جان دلم را دواست
ای که بخوردم قسم خون رگم شام تو
می ننهم این قلم تا که تویی همرهم
ای به رهم آشنا جوهر ره یاد تو
ثقل سر از کوی تو خام جهان می شود
پیش تو خامی بمرد خام جهان باد تو
آنچه بکرده سپید از ره تو دور بود
می نکنم ای اعوذ رجعت من خواه تو
نوشته شده توسط (ف ـسپید ؟!)
با خواندن اين پست وبلاگ سعيده شروع به نوشتن كردم، چندان داستانی نشد ولی تجربه ای شد از به نوع ديگری نوشتن كه شايد ارزش يك بار خواندن را داشته باشد...
خیلی نرم و آرام آمدی مرد. آن قدر ساده و آرام كه هیچ كدام مان در باور نداشتیم امروز را. به باور من انسان بودی، به باور تو انسان بودم، و این چنین شد كه به باور هم انسان ماندیم. هر دو ساده ماندیم و شفاف مثل آب، و این چنین شد كه در هم غرق شدیم. و این چنین شد كه من در تو به كشف خویش مشغول شدم و تو در من، و این چنین شد كه ما به معرفت راه بردیم و جلوه ای از حقیقت را دیدیم در تلالو آبی آب ها. و این چنین شد كه ناگهان دیدیم محبوب هم شده ایم و بی هم نه فقط جهان را كه خودمان را نیز نتوانیم دید...
و این ناگهان، تو را ناگهان ترساند مرد. و ناگهان آسمان چشمانت كدر شد، و آبی روحت پرتلاطم. آه مرد نمی دانی دوستت دارم؟ دوستت دارم، به اندازه بی نهایت آبی ها هم دوستت دارم. می ترسی از دوست داشتنم؟ می ترسی از سبكسری های دوست داشتن؟ می ترسی از باختن همه جدیت های عالم به لبخندی؟ از بی چتر رفتن زیر باران، از خنده های بی بهانه به زیر برف، از مست شدن به زیبایی نور، می ترسی؟ از آتش عشق می ترسی؟ از آتشی می ترسی كه هردویمان را خواهد سوزاند و خواهد رساند به آنجا كه باید؟
نترس مرد! دستانت را به من بده. تو را با زندگی، با عشق، با شفافیت، با كودكی آشتی خواهم داد. تو را به وسعت اندوه زندگی ها خواهم برد، نترس مرد، نترس. دستانت را به من بده و خودت را رها كن، نترس از پرواز، پرنده شدن. نترس از به سخره گرفتن همه جدیت های پذیرفته شده عالم، نترس از زیر پا گذاشتن سنگینی جهان، نترس از سبك شدن. دستانت را به من بده بیا با هم به تجربه دیگرباره عالم برویم، بیا برویم كه با بودن من و تو غبار عادت در مسیر تماشا نخواهد بود. نترس مرد، نترس...
تقديم به اميد عزيز كه اولين خواننده، منتقد و مشوق كارهايم بود؛
تقديم به همه آماتورهای نازنين كه بسيار به من آموختند و می آموزند؛
و به شبنويس عزيز كه اين روزها بی حوصله شده است؛
«نوشتن یعنی بی اشتها شدن. نوشتن یعنی رد كردن خوردنی هایی كه دنیا پیش می نهد و جستن خوراك راستین در لاغر اندامی وحشت آور یك جمله یا در گسترش گرسنه وار آن، خوراكی كه مایه بالیدن می شود، و این جستجو فی نفسه مغذی است.
نوشتن يعنی زمانی كه صفحه كاغذ به يكباره ضخامت آسمان ابری را پيدا می كند و برف در آن باريدن می گيرد. آنچه در قلب است، رخنه ای می يابد و به سان توده ای سپيد بيرون می ريزد. نوشتن، انفجار قلب است در سكوت و از پس آن ديگر هيچ، تقريبا هيچ. حروفی كه واژه هايی را می سازند، واژه هايی كه در جمله ها پيش می روند و به هم پيوند می خورند، جمله هايی كه در بامداد زمستان در هم می روند و گم می شوند.
روز هايی كه در آنها نمی نويسم بيش از همه اند. به سان وحشيان می آيند و گاه تا بدانجا فزونی می يابند كه سر به هفته ها و ماه ها می زنند. ديگر مرا نمی ترسانند. ديگر از هيچ چيز نمی ترسم، جز از فقدان اين زندگی شريف كه از زندگی من گذر می كند همچنان كه از هر زندگی می گذرد، حتی از فقيرانه ترين و محروم ترين زندگی ها و به ويژه از اين دست زندگی ها. هرگز برنامه ندارم و هيچ روشی را در پيش نمی گيرم. برای نوشتن به همان اندازه قاعده وجود دارد كه برای عشق. در هر دو مورد باید تنها و بی اندرز رفت، بدون اعتقاد به اينكه آدابی باید رعايت شود و شناخت هايی به دست آيد. آنگاه كه آغاز به نوشتن می كنم، از آن روست كه نوشتن پيشاپيش به تمامی اينجا است و تنها در انتظار پاكنويس شدن است. در غير اين صورت، نوشتن بيهوده است، عبث است كه آن را بجوييم و بخوانيم و بخواهيم.
نوشتن به سان يك كولی است كه به فواصل زمانی نامنظم نزد من اتراق می كند و بی خبر می رود. اين حق اوست. اين حق ابتدايی كسانی است كه دوستشان می دارم كه بی هيچ توضيحی مرا ترك گويند، بی آنكه برای رفتنشان دليل آورند، بی آنكه درصدد تلطيف آن با دلايلی كه همواره كاذب است برآيند. از كسانی كه دوستشان می دارم هيچ چيز نمی خواهم. از كسانی كه دوستشان می دارم جز اين نمی خواهم كه رها از من باشند و درباره آنچه می كنند يا آنچه نمی كنند هرگز به من توضيح ندهند و البته از من نيز هرگز چنين چيزی نخواهند. عشق جز با آزادی همپا نمی شود. آزادی جز با عشق همپا نمی شود. من نيز چون نوشتن كه دوست من است، آواره ام. من كه تقريبا هيچ گاه از اين آپارتمان خارج نمی شوم، بی اندازه در جنبشم. در اين روز ها كه در خانه من گشوده نمی شود، هيچ كس بيش از من با دنيا پيوند ندارد. در اين ساعات كه نمی نويسم هيچ كس بيشتر از من نمی نويسد.
من سه ساله ام، درون اين سن می نويسم، حروف الفبا را برمی دارم و كلبه يا برج يا قصری درست می كنم. اگر اين كلبه ديگر مناسب حال من نباشد، يكی ديگر می سازم يا پابرهنه به راهرو می روم و در خانه ای كه مركب آن را از هر چيز خالی كرده، يكه و تنها در سه سالگی آواز سر می دهم...».
برگزيده از كتاب فرسودگی كريستين بوبن
زرد است كه لبريز حقايق شده است
تلخ است كه با درد موافق شده است
شاعر نشدی وگرنه می فهميدی
پاييز بهاری است كه
عاشق شده است.
(سروده ميلاد عرفان پور)
نوشته شده توسط ف. سپيد
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا...
تکرار سپیده دمانه این تنها گریز یافته
صبراین تنها خولیای مست دشت بی افق
آخرین رنگ به جا مانده از پرده عشق
خنده گریه های با تو ُ بی تو..
شمارش اضداد است اینچنین
که هوس خاک را نوشدارویی نیست
چه آنکه بعد سهراب!
دارویی که مرا قصاصش قتل است و مقتول آن من
مرهمی که زخم مرا صد بار بی حاجت است.
نبش خواهی سهراب را روزی
ـ چیست در این که هر ساله در دهشت استخوان سوز سرمای زمستان
بنفشه های بهاری می زاید؟!
ـ روح نیست
نه دستی ُ
نه معجزی ُ
نه وهمی!
بل دارویی ست که طعمش را خاک به بنفشه های بهاری می نوشاند!
نوشته شده توسط ف - سپید
نمی دانستم چه بنويسم، ذهنم خالی بود... پس به جای اينكه خودم بنويسم می خواهم مهمان تان می كنم به نوشته ای از بوبن كه مثل هميشه زيبايی نابی در آن جريان دارد:
... وقتی همه چیز خوب است، آدم به خدا معتقد است. وقتی همه چیز بد است، آدم به هیچ چیز معتقد نیست. آدم می ترسد، از ترس مریض می شود، به دنبال گریزگاهی می گردد، می فهمید. آری، به دنبال راه فراری می گردد، هرچه كه باشد. در این مورد نباید سر خود را كلاه گذاشت، این طور نیست: هیچ كس واقعا به خدا معتقد نیست. حتی مسیح هم به هنگام مرگ عرق بر چهره دارد. متوجه هستید، من دعای انجیل را بلدم: "آه پدر، این رنج را از من دور كن". به بیمارستان ها بروید و به حكایت جنگ ها گوش دهید: سربازانی كه بر پهنه های كارزار تكه تكه می شوند خدا را صدا نمی زنند. آن ها خدا را نمی طلبند بلکه مادرشان را می خواهند. و من در برابر قلب تكه تكه ام، نمی توانستم مادرم را صدا كنم، صدا كردنش بی فایده بود. تصور كنید:بدنی بی تحرك و در اطراف، امواج بزرگ و بزرگ تر، پر صدا و پر صداتر نور صبح تابستان، امواج حرف های خفه آدم بزرگ ها(آن روز تعدادمان زیاد بود، پدر و مادرها، دوستان، تعطیلات تابستان) و سرانجام خنده نوه ها. در خانه می دویدند انگار كه در انتهای یك جنگل می دویدند. قایم باشك بازی می كردند. از قایم شدن در كمدها می خندیدند. وقتی پیدا می شدند، جیغ می كشیدند. ما می گذاشتیم بازی كنند. نمی خواستیم بچه ها غمگین باشند، وانگهی چه كسی چنین چیزی را می خواهد. فقط بهشان گفتیم: اتاق به رویتان باز است، ورود به آن ممنوع نیست. مادربزرگ تازه مرده است. دو روز اینجا می ماند، بعد دفنش می كنیم. می توانید به او عصر به خیر بگویید. اگر هم نمی خواهید مهم نیست. ما آدم بزرگ ها خیلی بیشتر از شما می دانیم ولی در برابر اتفاقی كه افتاده، ما هم مثل شما چیزی نمی دانیم. بچه ها با دقت به حرف های ما گوش كردند. اول، وارد اتاق نشدند. ما آدم بزرگ ها از مرگ می ترسیم. تقریبا همان قدر كه از زندگی می ترسیم. و اول این ترس، این حال وخیمی كه به طور ناگهانی به ما دست داده بود، به بچه ها هم سرایت كرده بود. آرام و آهسته تر وارد خانه می شدند. با این وجود تب زیبای تعطیلات رهایشان نكرد. بعد از ظهر، مثل هر روز بیرون رفتند و به هنگام بازگشت شان این اتفاق افتاد: بازگشتی با قهقهه های خنده و پر تعقیب و گریز. هفت، هشت بچه. بزرگترین شان ده ساله و كوچك ترینشان چهار ساله. بازوان انباشته از گل های صحرایی، به خصوص گل گندم. با عجله وارد اتاق می شوند و كركره ها را باز می كنند. دختر كوچك از تخت مرده بالا می خزد. بقیه گل های گندم را به او می دهند، همه گل ها را با بی نظمی می چینند و مدت زیادی آنجا می مانند. چند تاییشان تمام قد روی تخت، بقیه دراز كشیده روی فرش. نیم ساعت، شاید هم یك ساعت آنجا می مانند. درباره بازی های دیروز، بازی های آینده، حرف می زنند. بعد، آوازخوان از اتاق بیرون می آیند. نوازشی سبك بر چهره میخكوب. دو روز به همین منوال: هزارن قدم بین دشت، باد و تخت. هزاران راه بین گل ها، خورشید و چهره فرورفته در بالش سفید. حتی شب ها هم وارد اتاق می شدند و برای آنكه ما را بیدار نكنند، خنده شان را خفه می كردند. ما سعی می كردیم دخالت نكنیم. این تنها شعوری بود كه غم برای مان باقی گذاشته بود: كه به هیچ وجه دخالت نكنیم. ما شرمنده شده بودیم. آری، از این بزرگ منشی بچه ها شرمنده شده بودیم. از این بزرگ منشی ابتدایی در رفتارشان، از این شیوه - از سنگین بودن حرف هایم عذر می خواهم- از این شیوه نزدیك ماندن به خدا. هرچند كه این خدا، خدای ژولیده موی از بازی های تابستان، در تاریك ترین سایه ها مخفی باشد. ما گذاشتیم تا شیوه ورود به رنج مان را ابداع كنند. شیوه ورود به رنج مان مثل ورود سارها به آسمان تابستان، مثل ورود زندگی به زندگی. این ماجرا دو روز طول كشید. دو روز، دو شب، یك جشن. جشنی كه هرگز نظیرش را ندیده بودم. جشنی كه اشك را لوث نمی كرد، جشنی كه جلوی درد را نمی گرفت با این وجود یك جشن واقعی. اتفاق روز دوم افتاد: كوچك ترین بچه به طرف ما آمد. بچه ها خیلی وقت بود از سرمیز بلند شده بودند. ما آرامش بعد از غذا را می چشیدیم، لذت صحبت درباره چیزهای جدی را - چیزهای بیهوده وار جدی- سیاست، كار، از این جور چیزها، می دانید كه. نوه كوچك نفس نفس زنان و خندان به طرف مان آمد: زود بیایید، مادربزرگ دارد می خندد. دنبالش رفتیم و دیدیم: چهره در عرض دو روز تغییر كرده بود. ساده شده بود. تقریبا دیگر چروكی نداشت. بر لب هایش انگار كه اثر یك لبخند بود. نه، انگار را برمی دارم، یك لبخند واقعی، به زحمت قابل دیدن. همیشه همین طور است، نامرئی همیشه بر سبك ترین و شكننده ترین لبه مرئی واقع است. به زحمت محسوس، به بلندای كودك و نه هرگز به بلندای آدم بزرگ، هرگز. سپس مراسم خاكسپاری را به جا آوردیم و یك هفته بعد تعطیلات به پایان رسید. از این ماجرا پنج سال گذشته است. از پنج سال پیش، این خانه زیبایی حقیقی اش را، مكان واقعی اش را در باد، در زیر ستارگان یافته است. از پنج سال پیش،باد اینجا در خانه خودش است. باد، رانده شده از همه جا و عصبانی از اینكه از همه جا رانده شده به اینجا می آید تا به آرامشش، آسایشش و خانه اش بپیوندد. از آن روزی كه یك گله بچه مراسم تشییع جنازه یك پیرزن را اداره كردند. درست به همان نحوی كه بلدند گنجشكی مرده در راه را به آسمان مشایعت كنند. با ظرافتی كه خاص خودشان است. ظرافتی كه نه از اطرافشان با ارث برده اند، نه از هیچ چیز شناخته شده دیگری در دنیا. ظرافتی كه از جایی به ارث برده اند كه، برای من سوال است. بعد از پنج سال هنوز برای من سوال است.
جشنی بر بلندی ها- كريستين بوبن
محاکمه ی زندانی زیر نور سرخ هر روز قبل از طلوع زیر سقفی که اخر روزی خواهد ریخت
امروز هم نمردم مادر !
صبحت بخیر مادر !
ازارم می دهد
بعد هر سرخی باید زیر نور ابی با دست راستم دار ببافم ،می ترسم
..می ترسم این حلقه ، بی درد خفه کند
!دیشب تا دیر هنگام بالای طاقچه با پنجره قمار کردم
هر چه داشتم پای معامله بود، یک ساعت طلا، یک انگشتر نقره با دستی پر از دل
...
صبحت به خیر مادر
امروز کار دار تمام است و شاید زندانی
من ؟
! من ! همان قمار باز ناشناس بیهوده دستازارم نمی دهد
ساعتی ندارم که ثانیه برایم ِیک دست باشد
...
جناب
...ایا حرفی برای گفتن دارید؟
فقط ، فقط
... صبحت به خیر مادر ، شبت هم ....
زندانی بالای دار بر روی سقف ، سقف پاشیده بر روی دادگاه و ،و هفت دل تنگ در یک کاغذ مچاله شده
!
نوشته شده توسط فـ . سپید