
مادرم می گوید هر صبح وقتی مرا به مهدكودك می برده گریه می كرده ام. این طبیعی است. ولی می گوید وقتی كه برای برگرداندن به دنبالم می آمده باز هم گریه می كرده ام... هنوز هم همین طورم. همه جا را دوست دارم و هیچ جا را دوست ندارم. همه جا می تواند خانه من باشد و هیچ خانه ای ندارم. همه را می توانم دوست داشته باشم و... مادرم درباره كودكی هایم زیاد برایم صحبت می كند. می گوید بچه عجیبی بودم. می گوید از شب ها، از تاریكی می ترسیده ام. می گوید تا وقتی كه حرف زدن یاد بگیرم تمام شب ها آن قدر بیدار می ماندم و گریه می كردم تا از خستگی خوابم می برد. و بعد ها، بعد از اینكه یاد گرفته ام حرف بزنم، شب ها با خودم حرف می زدم. می گوید سگ زرد رنگی داشته ام با كلاه سبز كه همدم شب هایم بوده است. مادرم می گوید برعكس تنهایی های پر سر و صدایم، در حضور دیگران عجیب ساكت بوده ام، ساكت ساكت! مادرم می گوید و می گوید، ما هم می خندیم و همه فكر می كنند عجب بچه ای بوده ام من! هیچ كدام نمی دانند من همانم كه بودم فقط یاد گرفته ام نشان ندهم كه همانم!
پ.ن: پستی كه درباره روی ماه خداوند را ببوس نوشته بودم را كمی اصلاح كردم. گویا نسخه الكترونیكی كتاب ناقص بوده و ما نمی دانستیم! (نسخه الكترونیكی تا صفحه 79 كتاب را داراست، ولی كتاب در اصل 113 صفحه است).
"سفیدی كاغذ را كه می بینم انگار همه چیز از یادم می رود، هیچ فرقی هم نمی كند كه سفیدی مال كاغذ واقعی دفترچه ام باشد یا مال كاغذ مجازی ورد. هیچ فرقی هم نمی كند كه چقدر فكر كرده باشم به آنچه كه می خواهم بنویسم تا جزئی ترین جزئیاتش. مهم این است كه كاغذ آن طور كه من می خواهم سیاه نمی شود و من آن طور كه می خواهم عاقل". چشم های گود رفته اش را دوخته به مونیتور و انگشتانش روی كلید های كی بورد بیشتر از آنكه تایپ كنند منتظر می مانند.
"امشب باید بنویسمت، شده تا خود صبح بیدار می مانم و آن قدر به سفیدی زل می زنم كه چشم هایم سیاهی بروند. می نویسمت كه تا وقتی تو را ننوشته ام یعنی مهارت نكرده ام، یعنی همچنان یاغی خواهی تاخت به دل و ایمان و آینده ام. من درس دارم، امسال كنكور دارم، ولی تمام دل و فكرم شده عرصه تركتازی های تو! چرا نمی توانم بنویسمت؟". تمام عكس هایی كه با هم گرفته اند را گذاشته جلویش و تك به تك نگاه شان می كند. هیچ فرقی نمی كند عكس را كجا گرفته اند با چه كسانی و در چه موقعیتی، در همه عكس ها پیش هم اند و چشم های او به شوری می درخشند كه...
"مدام به تو فكر می كنم و به هزار هزار خاطره ای كه با هم داشتیم. آشنایی ما یك تراژدی بزرگ بود كه آغازگرش تو بودی راهزن بزرگ دنیای كوچك من. تو به زن ها اعتماد نداشتی و من به مرد ها، چه كسی یك چنین روزی را پیش بینی می كرد؟ تو؟". به روز هایی فكر می كرد كه با هم گذرانده بودند، حتی یك روز معمولی هم بین شان نبود. معمولی نبودند چون او بود. هر وقت كه بود دیگر خبری از غبار عادت در مسیر تماشا نبود...
"اگر عاشق نبودی چرا آن قدر آمدی و رفتی كه عاشقم كردی، و اگر عاشق بودی چرا با دیدن طلیعه های عشق در من ترسیدی؟ از عاشقی كردن من ترسیدی؟ من در آغاز بودم و می دیدم كه تو دور می شوی ولی نمی توانستی بروی، مدام می رفتی و بر می گشتی. و من مدام سوگند می خوردم فراموشت خواهم كرد ولی با دیدن دوباره ات باز عاشق می شدم، عاشق تر. نه تو توان دل كندن داری، نه من، پس چرا این چنین می كنیم با هم؟". گریز های احمقانه و بازگشت های كودكانه. چه زود به هر بهانه ای با هم قهر می كردند، "تو منو نمی فهمی..."، و چه زود بی هیچ بهانه ای با هم آشتی می كردند، "زنگ زدم ببینم...".
"چطور بنویسمت كه تو باشی و هیچ كس دیگر نباشد؟ به هزار هزار خاطره مان فكر می كنم و به اینكه چطور عاشق شدم. كلید دروازه های آهنی این قلعه را هیچ كس نتوانسته بود بیابد تا آمدن تو. آخر از كجا فهمیدی من به ادبیات و ایمان و آزادی همه چیزم را می بازم؟ و چطور من نفهمیدم كی به تو و چشمانت، به تو و صبرت، صداقتت، صافیت، به خود خودت همه داشته ها و نداشته هایم را باختم! باخت هم نبود هدیه بود. همه را به پای تو ریختم، به همین سادگی. و هرگز نگاه نكردم به پشت سرم تا پشیمان شوم از دادن شان". به این فكر می كرد كه كاش مثل بقیه بود، شغلش را، هنرش را، هوش، تحصیلات، مال و منالش را به رخ می كشید، آن وقت چه ساده می شد از یاد بردش كه اصلا به یاد سپردنی در كار نبود.
"می خواهم اعتراف بكنم برایت كه تو تنها كسی بودی كه هیچ وقت از صحبت كردن با او خسته نشدم و پایان مكالمه را آرزو نكردم. كه تو تنها كسی بودی كه پیشش بودن برایم ساده بود و زیبا، چون خودم بودم، به تمامی خودم، بی هیچ تظاهری. كه بد و خوبم پذیرفته شده بود بی هیچ تظاهری. هفت، هشت تا كتاب قطور چیده ام جلوی خودم كه باید بخوانم شان ولی عوض همه اینها هر روز و هر لحظه دارم تو را می خوانم هزارباره. و هزارباره نمی فهمم اتفاقی را كه افتاد. كه شاید اگر بفهمم بتوانم بنویسم. چه بنویسم درباره مردی كه یك روز عاشق است و روز دیگر یك آشنای غریب، چه بنویسم درباره مردی كه نمی توانم بفهممش. نمی دانم، نمی دانم... شاید تو را تنها با تو بتوان نوشت. شاید یك روز تو را با هم نوشتیم...". سرش را كه بلند كرد تاریك روشن هوا را دید، طلوع آفتاب نزدیك بود...
هیچ وقت در عمرم چهره ای پر چین و چروك تر از صورت فاطمه خانم ندیدم، هیچ وقت. نشسته بود لب حوض و داشت لباس می شست. رگ های دستش عجیب برآمده بودند و رنگ عجیبی هم داشتند، چیزی بین سبز و آبی. نمی دانم چطور در آن هوای سرد پاییزی دست های استخوانیش تاب آن آب سرد را می آوردند. آش نذری مادربزرگ را برده بودم برایش كه گفت روی تخت گوشه حیاط بنشینم تا كارش تمام شود. همیشه می گفت من خیلی شبیه نوه بزرگش هستم، شاید به همین خاطر بود كه سر درد و دلش باز شد.
- الهی فدات شم دختر خوشگلم، قربون اون گیسای سیاهت برم كه چقدر شبیه گیسای ننه خدا بیامرزمه. فقط گیساش یادم مونده از همه قیافه اش كه بلند بودن و سیاه. حیف كه من هیچ به ننه ام نرفتم، همه اهل ده می گفتن نرفتم... فاطمه خانم حق داشت كه چهره مادر جوانمرگش یادش نمانده باشد.
چهار، پنج سال بیشتر نداشته كه پدر خان اش عروس جوان دیگری به خانه آورده، دختر عموی عروس اولش را. و مادر فاطمه خانم چند ماه بعد مرده... خدا بیامرزدش ننه، اون كه مرد اول بدبختیای من بود. اون چند ماه اول اگه جلو چش زن بابام پیدام نمی شد بد نبود، فقط اگه بدشانسی می آوردم و سر راهش سبز می شدم یه سیلی می خوابوند بیخ گوشم و تموم می شد، ولی بعدش... ولی بعد خان كه در مرگ زن اولش این زن را مقصر می دانست او را طلاق می دهد و زن دیگری می گیرد... این یكی عفریته ای بود ننه. اون قدر كتكم می زد كه دیگه نمی تونستم از جام بلند شم. از صبح تا شب باید كار می كردم تو خونه، اگه یه روز از دست كسی، چیزی عصبانی می شد حتما كتكشو من می خوردم، اگه خیلی عصبانی می شد كه از ناهار و شامم دیگه خبری نبود. برا خودش جادوگری بود این زن، قبل اومدنش آقام هر چند وقت یه بار صدام می كرد پیش خودش، دستی به سرم می كشید، آخه دختر عروس اولش بودم كه همه می گفتن خیلی خاطرشو می خواسته. ولی این زنه كه اومد دیگه آقام انگار یادش رفت دختریم داشته، درسته خوشگل بود ولی از ننه من كه خوشگل تر نبود، همه اهل ده می گفتن...
ولی گویا همین زن زیبا و افسونگر هم نمی تواند جوابگوی هوس های خان باشد. خان زن دیگری در شهر می گیرد و فاطمه خانم را پیش او می برد... چند ماهی كه پیش اون بودم هیچ وقت یادم نمی ره. اگه مرده خدا رحمتش كنه، اگرم زنده اس ایشالله سلامت باشه. نمی دونی چه زن مهربونی بود. برام مادری كرد، گذاشت منو سر كلاس قران. نمی ذاشت تو خونه دست به سیاه و سفید بزنم. از كلاس كه بر می گشتم می گفت بیا بشین پیش من قران بخون. من كه می خوندم گریه اش می گرفت از بس كه با خدا بود. سرمو می بوسید و می گفت خدا حفظت كنه فاطمه خانم. ای قربون خدا برم، اون حرمله نذاشت كه بمونم، نمی دونم چه جادویی كرد كه یه روز آقام اومد و از همون كلاس قران برم داشت و برگردوند ده، دیگه هیچ وقت ندیدمش، هیچ وقتم نفهمیدم كه چی شد، آقام طلاقش داد یا چی شد...
نفهمید چون چند هفته بیشتر از برگشتن او به ده نگذشته بوده كه خان می میرد... خدا نصیب كافرم نكنه ننه، شب چهل آقام كه از سر خاك برگشتیم دیدیم عموهام همه دار و ندارمونو بردن. هیچ چیز قیمتی نمونده بود تو خونه. نه فرشی، نه طلا جواهراتی... وقتی ما رسیدیم داشتن باغا و زمینامونو بین خودشون قسمت می كردن. زن بابام خواست یه چیزی بگه عموم چنان زدش كه دهنش پر خون شد، بعد اون یكی عموم جلقه سكه دوزیشو از تنش درآورد...
از آن به بعد زندگی تلخ تر از تلخ می شود، یتیم و فقیر شده، كار می كند و فرش می بافد تا زن بابا و بچه هایش بخورند... شونزده سالم هنوز نشده بود كه آقا محمد اومد خواستگاریم. یه زنشو طلاق داده بود، اون یكیم مرده بود. چقدر التماس زن بابامو كردم كه منو نده بهش ولی زن بابام نمی دونم سر چی، منو داد. ولی خدا رو شكر، مرد بدی نبود... مرد بدی نبود فقط كار نمی كرد و فاطمه خانم مجبور شده بود برود كارگری تا زندگی را بچرخاند... می دونی بیچاره دست خودش نبود حساب كتاب حالیش نمی شد، سه دفعه سر قرضاش اومدن حراج زدن به زندگیم و همه دار و ندارمونو بردن، همه چی رو... چشم های گود رفته اش پر اشك شدند وقتی یاد زمانی افتاد كه می خواسته خانه را هم بفروشد... ولی نفروختش. مرد خوبی بود، وقتی بهش گفتم كه داریم بچه دار می شیم خونه رو نفروخت...
دو پسر و سه دخترش را تقریبا به تنهایی بزرگ كرده بود، برای پسر هایش زن گرفته بود و دختر هایش را به خانه شوهر فرستاده بود با آبرومندی... ای ننه تازه یه كم راحت شده بودم كه آقا محمد مرد. خدا رحمتش كنه، بد وقتی مرد، تازه دختر آخریه رو شوهر داده بودیم، هیچی پول نداشتم، با هزار مصیبت از این و اون قرض كردم تا ختمشو بگیرم... و برای پس دادن قرض هایش بیشتر از پیش كار كرده بود. وقتی پرسیدم پس بچه هایش چرا كمكش نمی كنند گفت: بچه هام خودشون هزار درد و گرفتاری دارن از كجا بیارن خرج من كنن. نوه هام ماشالله هزار ماشالله بزرگ شدن كلی خرج دارن، یكی شون زن می خواد اون یكی ماشین. اولاد صالحی ان گفتن تا من زنده ام سهم شونو از خونه نمی خوان...
اولی: راستی بچه ها من بعضی شبا خر و پف می كنم، البته يواش ها، ولی خوب ديگه بالاخره خر و پفه. اگه فكر می كنين نمی تونين بخوابين از همين حالا بگين من جامو يه جای ديگه بندازم.
دومی: نه بابا آدميزاده ديگه، خر و پفم بكنه كرده، دست خودش كه نيست. ولش كنين بگيريم بخوابيم ديگه، خسته ايم.
سومی تا خود صبح با ملافه و بالشی در دستش در خانه سرگردان بود. صدای خرناسه های بلند دومی همه جا را پر كرده بود...
پی نوشت: خواستم امتحان كنم ببينم من هم می توانم يك داستان واقعا كوتاه بنويسم يا نه!
روی تخت دراز كشيده ام و خودم را نگاه می كنم در آينه. هيچ كس در خانه نيست به جز حُسنی. ماما و بابا رفته اند بيرون، يعنی بابا مامان را به زور برد بيرون. كلی مصيبت كشيدم تا راضی شوند به اين كار و حالا تا نيم ساعت ديگر بچه ها می آيند. بايد می ديدم شان قبل رفتن، بايد. صبح داشتم آلبوم عليزاده و آن زنی را گوش می كردم كه اسمش يادم نيست، و هنوز صدايشان دارد در گوشم زنگ می خورد "پرنده ها به تماشای باد ها رفتند، رفتند، رفتند...". حُسنی سرك می كشد به اتاق و می گويد راضی هستم از سر و وضعم، نمی خواهم لباسم را عوض كنم؟ می گويم عالی است! می خندد و می گويد بايد هم راضی باشم با اين همه لَونديم!
پيراهن نازك سفيد تنم است و با همه اينها هنوز هم گرمم است. همه لباس های كلفت زمستانی پوشيده اند و از سرما می نالند، من نازك ترين لباس هايی را كه می شد پوشيده ام و هنوز هم دانه های درشت عرق دارند روی پيشانی ام، كمرم، همه تنم ليز می خورند. هر دفعه كه به آينه نگاه می كنم با خودم می گويم چه خوب كه نگذاشتم مامان موهايم را كوتاه كند. فكرش را بكن اگر به جای اين موهای سياه بلند كه ريخته اند كنار صورتم، موهای كوتاه پسرانه بود، چقدر زشت می شدم! اين تركيب سفيد و سياه هم تركيب عجيبی است. رنگم پريده است، سفيدِ سفيد مثل گچ. مامان قبل رفتنش می خواست آرايشم كند، می گفت با اين رنگ پريده ام شده ام مثل... بقيه حرفش را خورد ولی فكر كنم می خواست بگويد شده ام مثل مرده ها. ولی من نگذاشتم، گفتم اين تركيب سياه و سفيد را دوست دارم. صورت سفيد، لباس سفيد، موهای سياه، چشم و ابروی سياه. تضاد قشنگی نيست؟ راستی امروز چشم هايم درشت تر شده اند انگار!
وقتی پرسيد درد يا بی حسی گفتم درد. و حالا دارم دست و پاهايم را نگاه می كنم كه چقدر شكننده به نظر می رسند فقط كاش اين همه خشك نبودند و دردناك... همه زحمت ها افتاده است گردن حُسنی تا آمدن بقيه. باز دلم برای ليلا تنگ شد دوباره، پيدايش نكردم كه دعوتش كنم. اگر می آمد حُسنی تنها نمی ماند، مهربان است، همه كاری هم بلد است و می دانم كه می كند برای من. ولی حالا حُسنی تنها مانده است با اين همه بار، به تنهايی، وقتی كه دلش می خواهد گريه كند بايد به خاطر من بخندد، گرچه اگر من نبودم گريه ای هم نبود...
... انگار چند لحظه ای خوابم برده بود، اصلا نفهميدم كی اين همه آدم آمدند! از حُسنی كه می پرسم می گويد از خستگی چنان خوابم برده بوده كه اين همه سر و صدا هم بيدارم نكرده، تقريبا يك ساعتی خوابيده ام! لعنت به اين تن كه اصلا نمی فهمد بعد ها كلی وقت برای استراحت هست الان كه نبايد بخوابد، نبايد...
من كه نمی توانم بلند شوم بقيه بايد بيايند اينجا. قبل آمدن شان حُسنی می آيد سراغم. اول عرق صورتم را پاك می كند، بعد روسری سفيدم را می اندازد روی سرم و عطر می زند. من دارم از شيشه بچه ها را می بينم اما آن ها نمی دانند كه می بينم شان كه دارند بيخودی غصه می خورند. به حُسنی می گويم بهشان بگويد با اين قيافه ها بهتر است سريعا جيم شوند كه اساسی حالشان گرفته خواهد شد! حُسنی رفته است پايين و حتما دارد حرف مرا می گويد كه اين مهتا می زند زير گريه، و طبيعتا پشت سرش بقيه بچه ها، خدا رحم كرده مجتبی و سياوش هستند وگرنه هيچ كس نمی توانست جلوی گريه های بعضی ها را بگيرد!!! چقدر خوشحال شدم وقتی آن ها هم خودشان را رساندند. دلم برايشان كمتر از ذره شده بود.
دارند می آيند بالا دلم می خواست می توانستم شيطنتی بكنم يادگاری، حيف كه نمی شود. ولی لبخند لب های بيرنگم انگار هنوز اثر خودش را دارد! بچه ها به ديدنش لبشان به لبخند باز می شود. خوشحالم كه قدرت بعضی چيز ها هيچ وقت از بين نمی رود، مثل قدرت لبخند! صدايم آرام شده است، تازه نمی توانم مثل قبل تند تند حرف بزنم، ولی كاش قدرت حرف هايم همچنان باقی مانده باشد. بچه ها هميشه می گفتند حرف های من منبع شادی هستند و انرژی، كاش امروز وقتی از اينجا بيرون می روند هم ته دلشان باز همين را بگويند، يعنی می شود؟
هيچ وقت قبلا اين طوری نشده بود! دارم در جمع حرف می زنم ولی با فرد! انگار جور ديگری نمی توانم. با الهام شروع كردم كه نمی دانم چرا. با هركسی حرف می زنم رها می كنم كلمات را هرجوری دلشان می خواهد بروند و بيايند. امروز شده ام مثل يك دوربين، دارم ثبت می كنم تصوير جزئی ترين خصوصيات شان را، طرز نگاه كردن شان، خنديدن شان، تن صدايشان، حركات دستشان وقتی حرف می زنند... برنامه قرار نبود اين طوری باشد ولی شد. همه رفته اند بيرون و يكی يكی می آيند تو، حرف می زنيم و می روند تا نفر بعدی بيايد. بيشترشان بعد بيرون رفتن لباس می پوشند، گاهی با اشك و بغض، گاهی هم نه، از حُسنی تشكر می كنند، می گويند خداحافظ و می روند.
عجب حواسی پيدا كرده ام امروز، انگار همه جا هستم. دارم كاوه را نگاه می كنم، با دقت هم به حرف هايش گوش می كنم ولی در همان حال می بينم كه فريناز دارد خداحافظی می كند با حُسنی! با هركدام از بچه ها يك مدل صحبت می كنم، يعنی خودش پيش می آيد! با بعضی ها درباره خاطرات مان حرف می زنيم، با بعضی هم درباره آرزوها و نقشه هايی كه برای آينده دارند. با خيلی ها درباره چيزهايی حرف می زنيم كه قبلا اصلا درباره شان صحبت نكرده بوديم مثل عشق های پنهانی كه در دل دارند يا نقشه ای كه برای آينده شان كشيده اند...
آن هايی كه بايد بروند رفته اند، آن هايی كه بايد می ماندند مانده اند، فقط اويی كه "كاش" می آمد نيست. حُسنی پرسيده بود خبرش كند يا نه، گفته بودم نه. آن "كاش" هم از آن هايی است كه مغزم به تمامی ردش كرد، حق هم داشت. وقتی كه می بايد نگفتم، حالا نبايد كه بگويم... همه جمع شده اند دور تختم. گفتم شده ام شمع مجلس. گفتند بودی! آن قدر محبت از چشم های همه دارد می بارد رويم كه حس می كنم الان است غرق شوم. اين را كه گفتم فرهاد گفت می خواهی چشم هايمان را ببنديم يا اينكه دوستت نداشته باشيم؟ گفتم هيچ كدام فقط وقتی ديديد دارم غرق می شوم كاری به كارم نداشته باشيد، اين شكلی رفتن از هر شكل ديگری قشنگ تر است... انگار نبايد اين حرف را می زدم همه ساكت شدند، يك سكوت خيلی غمگين. چه خوب كه سروش بود و بحث را عوض كرد، هميشه آن وقت هايی كه بايد به داد آدم می رسد اين سروش. آيناز كه بحث را تحويل گرفت خيالم راحت شد تا چند دقيقه ديگر همه فراموش می كردند و وارد بحث می شدند. مامان و بابا هم برگشتند مطمئنا مامان نتوانسته بود صبر كند. فقط آمد و مرا بوسيد و رفت پايين نشست. حالا هم زل زده است به شيشه هايی كه اين طرف شان را نمی بيند.
در زدند، مثل سريال های آبكی همه مان برگشتيم گفتيم يعنی كی می تونه باشه؟ و زديم زير خنده... صدايش را شنيدم... خودش بود، چطور فهميده بود؟ حُسنی خم شد به طرفم و پيشانی ام را پاك كرد، در گوشم گفت اگر می خواهم ردش كند، گفتم نه. چه سنگين قدم برمی داشت. كاش زودتر می آمد تا آن اولين برخورد نگاه ها رد می شد و او هم حل می شد در جمع. صدای قدم هايش پشت در اتاق متوقف شد، در زد و آمد تو. بچه ها بلند شده بودند، سلام و احوال پرسی مختصرتر از هميشه، سنگين بود و گرفته صدايش. رسيد كه به من فقط نگاهم كرد. گفتم سلام، چيزی نگفت همين طور خيره مانده بود. گفتم سلام، اين بار بلندتر و به سرفه افتادم. حُسنی عصبانی شد، گفت جوابم را بدهد مگر نمی بيند نمی توانم بلند حرف بزنم و بايد آرام باشم. نشست كنار تخت درست روبروی من. همچنان چشم در چشم هم. بعد از چند لحظه يا دقيقه، نمی دانم، گفت خيلی بی معرفتم، خيلی خيلی. چرا به اين همه آدم، به اين آشنا های دور و نزديك گفته ام ولی به او نگفته ام. گفت و اشك در چشم هايش جمع شد. فكر می كردم می توانم راحت كتمانش كنم ولی اصلا راحت نبود. همه توانی كه داشتم را جمع كردم تا چيزی بگويم ولی نتوانستم، اشكی كه در چشم هايم جمع شده بود بالاخره چكيد. وقتی چكيد ساكت شد. چشم در چشم هم دوخته بوديم برای چند لحظه يا دقيقه يادم نيست. فقط می دانستم اگر چند لحظه ديگر هم همچنان نگاهم می كرد مجنون می شدم من. نمی دانم كدام يكی از بچه ها بلندش كرد و بردش بيرون. چه عرقی كرده بودم در اين مدت، حُسنی مامان و بابا را صدا كرده بود از ترسش. نمی دانست آن ها هم كاری نمی توانند بكنند. ماما در آغوشم كشيد و بابا دستانم را در دستانش گرفت. بقيه همه دوباره جمع شدند دور تخت. او را صدا كردم كه بيايد پيش ما، برگشت با چشم هايی گريان. گفتم بنشيند كنار تخت، روبروی من، وقتی دستم را بلند كردم كه اشك هايش را پاك كنم فكر كردم الان است كه استخوان هايم از شدت درد از هم جدا شوند. دستم را گرفت و سرانگشتانم را بوسيد. آن يك لحظه نگاهش برای يك عمر كافی بود... همه ساكت شده بودند و من اين سكوت غمگين را دوست نداشتم، به علی گفتم بخواند، گفتم شاد هم بخواند، گفتم همه هم بايد دست بزنند و همراهی اش كنند وگرنه بيرون شان می كنم!
علی می خواند ما هم با او می خوانيم و بچه ها دست می زنند، اشك می ريزيم با لبخند هايمان. حالا من قشنگ ترين تصوير دنيا را دارم. در آغوش مادرم، كنار پدرم، در دست های او، پيش همه كسانی كه دوست شان دارم و دوستم دارند پيش صاف ترين اشك و لبخند های دنيا. همين ها كافی هستند. مطمئنم اين تصوير آن قدر محبت و شجاعت در خودش دارد كه برای رفتن و دل كندن كافی باشد. عليزاده همچنان در ذهن من می خواند،
"پرنده ها به تماشای باد ها رفتند، رفتند، رفتند...
شكوفه ها به تماشای آب های سپيد رفتند، رفتند، رفتند..."،
نفس آخرم را راحت می كشم، راحت...
دو روزی مهمان دوست نازنينم شيما بودم و اين داستان را در همين شب و روزها با هم نوشتيم! تقديم به شيمای عزيزم، شيطنت های بی نظيرش و محبت خالصش...
"هيچ فايده ای نداره خدايا، هيچ فايده ای". با عصبانيت راه می رفت محكم، سريع و متناوب، از قفسه كتاب ها تا ميز كامپيوتر و بالعكس. لحظه ای جلوی آينه ايستاد، موهایش را با بی حوصلگی تمام روی سرش جمع كرده بود. پيراهن حرير سفيد رنگش تا روی زانو هايش را پوشانده بود، باز هم سفيد. "لعنت به هرچی رنگ سفيده"! با عصبانيت پيراهنش را درآورد و بلوز و شلوار نارنجی رنگی را پوشيد كه پسرخاله روز تولدش به او هديه كرده بود. مطمئنا وقتی مادرش می ديد آن ها را پوشيده است چشمانش از شادی برق می زد. باز رفت جلوی آينه و خيره شد به خودش، موهايش را باز كرد و به آرامی شروع كرد به شانه كردنشان. مثل موج رها شده بودند تا كمرش، هميشه شانه كردن موهايش آرامش می كرد. اين بار خيلی با دقت جمع شان كرد و لبخندزنان سرش را بلند كرد... روبان پهن سفيد رنگ لای موهای سياهش خودش را به رخ می كشيد. يك قطره بزرگ اشك از گوشه چشمش سريد و از روی گونه اش پايين لغزيد. آرام روبان را كشيد و موهايش را باز كرد، برای لحظه ای روبان را در دستش گرفت و بعد با عصبانيت به سوی آينه پرتش كرد. دانه های اشك شياری روی گونه هايش ايجاد كرده بودند. خودش را روی تخت انداخت. صورتش را محكم روی بالش می فشرد تا شايد صدای گريه اش را هيچ كس نشنود. هق هق كنان با خود گفت، "چرا نمی تونم خدا، چرا نمی تونم؟ اصلا من چطوری به اينجا رسيدم؟". گفتگو های جدی درباره هر چيز ممكن و شوخی های هوشمندانه اش او را وارد گروه بزرگ دوستانش كردند، و اعتمادی كه به او ابراز می كرد تا آنجايی كه شريك راز های زندگی هم شدند او را در رده دوستان خيلی خاصش قرار داد، دوستی كه می شد درباره هر چيزی با او صحبت كرد بی نگرانی از سوءبرداشت يا قضاوت عجولانه. با اين همه يك دوست بود، فقط يك دوست. از آنهايی كه با ديدن و بودن شان شاد و راضی هستی، ولی وقتی هم كه نباشند گهگاهی دلتنگ شان می شوی و با خودت می گويی حيف، جايش خالی است، همين! ولی در آن روز بهاری همه چيز عوض شد، با گروهی از دوستانش از جمله او بيرون رفته بود، از صبح با هم بودند و عصر كه داشتند برمی گشتند تصميم گرفتند قسمتی از مسير را، يعنی تا آنجايی كه راه هايشان جدا می شد، پياده روی كنند. وقت برگشتن كه شد، رفتار او هم كمی عجيب شد، انگار كه سعی می كرد از او فاصله بگيرد. اول با خودش فكر كرده بود كه شايد چون فردا مسافر است و تا چند ماه اينجا نخواهد بود دلش گرفته است. او را به حال خودش گذاشت و مشغول صحبت با بقيه شد... وقتی به ايستگاه رسيدند بچه ها مشغول خداحافظی شدند. خداحافظی با او را نگه داشت برای آخر، روبروی هم كه ايستادند يك لحظه چشم در چشم او دوخت و، بهتش زد. خدايا چشم هايش پر شده بودند، پر. هميشه چشم هايش را دوست داشت به خودش هم گفته بود كه چشمان پر از برق شيطنتش را دوست دارد ولی آن لحظه چشم هايش چيز ديگری بودند، رنگ ديگری داشتند. اصلا به ياد نداشت كه به او چه گفت و او چه جوابی داد، فقط آن چشم ها را هرگز فراموش نكرد، يعنی هرگز نتوانست فراموش كند. آن روز تمام شد ولی همه چيز تازه برای او شروع شده بود. مدام در فكر و ذهنش، جلوی چشمانش بود. همه چيز انگار برای اين آفريده شده بود كه او را به يادش بياندازد، رنگ سفيد، بعضی كلمات، بعضی كتاب ها، حتی نحوه خاص بستن بند كفش، و كلی خاطره مشترك... عاشقش شده بود، به همين سادگی! ولی او مثل هميشه بود، مثل هميشه! حالا ديگر هر بار كه می ديدش به جای اينكه شاد شود، بايد تمام تلاشش را می كرد تا كار احمقانه ای نكند! تمام سعيش را كرده بود كه فراموشش كند به همه نكات منفی ای كه می توانست در او پيدا كند فكر كرده بود، به اينكه قليان می كشيد، قبلا دوست دختر داشت، اگر می خواست می توانست هر كسی را خيلی راحت به تمسخر بگيرد و اينكه وقتی عصبانی می شد غيرقابل كنترل بود، به همه اينها فكر كرده بود. تك تك شان را برای خودش بزرگ كرده بود مثلا روی كاغذی نوشته بود، "قليان مقدمه سيگار است، سيگار مقدمه اعتياد های بزرگ تر"! و كاغذ را در كيف پولش گذاشته بود. و هزار كار مثل اين، ولی هيچ كدام فايده ای نداشتند. هوش، سادگی و صداقت او، در لحظه ای همه ساخته و پرداخته هايش را ويران می كردند. لبخندش و چشم هايش، خدايا چشم هايش... مشت هايش را محكم بر بالش كوبيد، "لعنت به چشات لعنتی، لعنت". با قاطعيت از روی تخت بلند شد و به خودش در آينه خيره شد، به خودش با چشمانی پف كرده و سرخ. وقتی اون عاشقت نيست، عاشقش نباش، آدم اين قدر ضعيف می شه؟" موهايش را اين بار با روبانی آبی رنگ بست و رفت تا بلوز و دامن لی اش را بپوشد، چقدر دلش برای آسمان آبی، صاف و بی لك تنگ شده بود...
پ.ن: يادداشت مربوط به "تسلی بخش های فلسفه" آماده است اميدوارم در پست های بعدی درباره اين كتاب با هم صحبت كنيم، منتظر يادداشت های دوستانی كه وعده داده بودند هم هستم!
می دانم حالا كه داری این نامه را می خوانی همه جای خانه را گشته ای، دیده ای كه من نیستم و هیچ كدام از وسایلم هم نیست. می دانم كه می دانی رفته ام و دیگر قصد برگشتن ندارم!
واقعا نمی دانم كی شروع شد. شاید همان روز های عاشقی كه من به خاطر تو از كاندیداتوری انتخابات انجمن كناره گرفتم. چقدر همه آن روزها از دستم عصبانی شدند كه بعد از دو سال دبیری موفق انجمن این كار را كرده ام، ولی من خوشحال بودم و راضی!
یا شاید هم همان روز هایی كه تو به كتاب هایم حسودی كردی! همان روز هایی كه بالاخره من مجبور شدم مطالعه ام را به صبح های زود محدود كنم. هیچ وقت نفهمیدم چرا نمی توانی كتاب خواندن مرا در حضور خودت تحمل كنی، ولی تعبیر به این كردم كه نمی توانی تحمل كنی علاقه ام به چیزی به جز تو باشد!
وقتی شروع به ایراد گرفتن از داستان هایم كردی هم می توانست باشد، نه؟ چرا وقتی من دیگر داستان هایم را چاپ نكردم آن قدر خوشحال شدی؟ تو كه می دانستی من با نوشتن است كه می توانم با دنیا كنار بیایم...
وقتی به خاطر ترس تو از به خطر افتادن موقعيتت فعالیت هایم را در انجمن دفاع از حقوق زنان و كودكان محدود كردم، دیگر مطمئنا شروع شده بود. نمی توانستم ببینمت آن قدر خودخواه. قدم زدن های شبانه مان متوقف شد. حتی با هم تلویزیون هم نگاه نمی كردیم. دیگر از راز و نیاز های عاشقانه مان خبری نبود. اصلا هوس نمی كردم ناگهان خودم را به آغوشت پرت كنم و چشم هایت را ببوسم، اصلا دیگر نمی توانستم به چشم هایت نگاه كنم. باور می كنی نمی توانستم؟ آن هم چشم هایی كه آن قدر دوستشان داشتم، از همه وجود تو همان چشم ها را دوست داشتم. می دانی اما همان موقع هم هنوز دوستت داشتم، نمی دانم چرا، ولی دوستت داشتم. شاید به همین خاطر بود كه از تو كناره می گرفتم می خواستم همان حداقل تصویرت را برای خودم حفظ كنم. نمی خواستم برایم از بین بروی. با تمام وجودم سعی می كردم همان یك ذره را حفظ كنم. هیچ وقت فكر نمی كردم زندگی مشترك مان روزی به ناهار و شام خوردن مشترك محدود بشود ولی شد. چند بار سعی كردم برگردم ولی تو نگذاشتی، یادت هست؟ وقتی جشن سالگرد ازدواج مان را به آن وضع خراب كردی چه انتظاری می شد داشت؟ یادت كه نبود، هیچ، آن هم برخوردت بود با دوستانمان. انگار آن ها باید تاوان بی توجهی و فراموش كاری تو را می دادند. باید همان روز به حرف شان گوش می كردم و تركت می كردم. ولی من به عشقم ایمان داشتم، احمقانه بود نه؟ می دانم، ولی فكر می كردم می توانم دوباره همه چیز را به حال اول برگردانم. تو كه می دانی من هیچ وقت شكست را قبول نمی كنم. جلسات مشاوره را شروع كردم. با وجود همه همكاری نكردن هایت من ایمان داشتم كه با تلاش و عشق می توانم همه چیز را از نو بسازم این بار بدون اشتباه. می خواستم این بار زندگی عاشقانه ای بسازم كه در آن دیگر من نابود نشوم. شور زندگیم را، دلبستگی هایم را، فدای هیچ چیزی نكنم...
ولی اشتباه می كردم. تو برای خودت شروع دیگری را انتخاب كرده بودی. وقتی خبرش را شنیدم برای همیشه در من خرد شدی، شكستی، تكه تكه شدی. نمی دانم چرا 5 سال از زندگیم را به خاطر تو نابود كردم ولی مهم نیست. شروع دوباره من بدون تو زیبا خواهد بود. می توانی خبر شروعم را از انجمن بگیری، یا از ماهنامه هایی كه داستان هایم را چاپ می كنند. خدا را شكر كه حداقل موقعیت شغلی ام را از دست نداده ام. دنبالم نیا، سعی نكن توجیه كنی. هیچ چیز از تو نمی خواهم به جز نبودنت. البته تا یادم نرفته باید بگویم هیچ چیز از وسایل مشتركمان برنداشتم به جز اولین هديه ام، همان تابلویی كه رویش نوشته بود، "انسان آگاهی است و آزادی است و شرافت، و این هر سه را نباید فدا كرد، حتی در راه محبوب، حتی در راه خدا...". امیدوارم او را هم مثل من از خودش خالی نكنی، باور كن بدون خالی شدن هم برایت جا بود...
پ.ن1: خودت قول راهنمايی دادی، پس زياد منتظرم نگذار...
به مهرك عزيز و داستان "از صدای سخن عشق نديدم خوش تر"!
- دختر اين رفقات چی می گن ها؟ چرا تا حالا به من نگفته بودی؟ خيلی نامردی به خدا، اگه من اين كارو كرده بودم خودت چی می گفتی الان بهم؟
- می گفتم ماهی! كلا حالت خوبه خانم جان؟
- به لطف شما خوب، خيلی هم خوب! خيلی نامردی، خيلی!
- بابا كشتی منو! خوب بگو چی شده ديگه؟
- هيچی چشممون روشن شده ديگه!
- ای خدااااااااااااااا، نمی تونی مثل آدم حرفتو بزنی، نه؟
- خوب خودتو زدی به كوچه علی چپ ها، نكنه من عاشق شدم و خبر ندارم؟
- عاشق؟
- ببين كتمان فايده نداره همه می دونن. تازه نمی خوام كه بكشمت، می خوام تبريك بگم!
- بابا كتمان كدومه؟ هيچ خبری نيست! قويا تكذيب می كنم.
- لوسسسسسسسس، نترس بابا نمی خوريمش! آخه چيز به اين تابلويی رو می شه تكذيب كرد؟ همه بچه ها می دونن!
- كدوماشون؟
- همه شون بلا استثنا!
- خوب پس همه شون بلا استثنا خل شدن! ... حالا من عاشق كی شدم؟
- همونی كه هميشه خدا به فكرشی، هميشه اسمش ورد زبونته، همونی كه مقياس آدم خوبه است تو حرفات، همونی كه وقتی يه مدت ازش بی خبر می مونی عين مرغ سر و پر كنده می شی و تا باهاش حرف نزنی آروم نمی شی، همونی كه وقتی می بينيش انگاری رو ابرا راه می ری، همونی كه پيشش هيچ خبری از قُد بازی های هميشگيت نيست، بازم بگم؟
- خداياااا فهميدم! عزيز ببين دارين غلو می كنين، درسته من دوستش دارم ولی عاشقش كه نيستم!
- داری مسخره ام می كنی ديگه هان؟ پس عشق به چی می گن تو مرام شما؟
- نه به خدا! مسخره كدومه. ببين جدی می گم، من عاشقش نيستم!
- خوب پس خلی كه فكر می كنی عاشقش نيستی! عشق شاخ و دم نداره كه!
- ...
- چرا حرف نمی زنی؟
- آخه چی بگم؟ فكر می كنم واقعا عاشقش نيستم!
- ديوونه، به خودت بيا! اگه بخوای اين طوری فكر كنی، يهو می بينی يه روز گذاشته و رفته، تو موندی و غم دوريش ها.
- آخه من هميشه فكر می كردم ما فقط دوستای خيلی خوب هميم...
- خوب عشق يعنی همين ديگه! يعنی دو نفری كه بهترين دوستای هَمَن! به غير اين كه باشه ديگه عشق نيست. می شه همون چيزی كه هر روز می بينيمش! يعنی تو هم منتظری يهو يكی رو ببينی و دلتو ببره! منتظر يه شاهزاده افسانه ايه غريبه؟
- نه ولی خوب، هميشه فكر می كردم عشق فرق داره يه جور ديگه اس!
- خداياااااااا، هنوزم بچه ای! كی بزرگ می شی نمی دونم! خل جان، فرق داره ديگه مگه نمی بينی؟ فرق يعنی اينكه وقتی اون نيست و همه هستن بازم فكر می كنی دنيا يه چيزی كم داره، فرق يعنی اينكه تو بود و نبودش به فكرشی، يعنی اينكه وقتی نگرانشی ديگه هيچی برات معنی نداره، فرق يعنی برق چشای تو وقتی اونو می بينی...
- ... تو مطمئنی؟
- من كه مهم نيستم، تو باید مطمئن شی! يه فكری بكن ببين زندگی بدون اونو دوست داری، هنوزم برات قشنگه؟
- نمی دونم، الان هيچی نمی دونم!
- آخی نازی! به هم ريختی نه؟ خوب خاصيت عشق اينه! وقتی می خواد وارد زندگيت بشه خيلی چيزا رو عوض می كنه، خيلی چيزای قديمی رو بيرون می ريزه و خيلی چيزای جديد با خودش مياره. خُلَكم خوشحالم برات، خيلی خوشحالم...
- من كه گيج شدم، هنوزم شك دارم... راستش خيلی يهويی بهم گفتی!
- خيلی گيجی عزيزم! برو يه كم فكر كن! ولی در هر حال من شيرينی مو می خوام ها!
- اوهههههه، هنوز كو تا شيرينی!
- بيخودی برا من ادا درنيار! همين روزا باید شيرينی بدين! هيچ جوريم نمی تونين زيرش بزنين! ديگه برم كه تو بشينی فكر كنی! كاری نداری؟
- نه ممنون، خوشحالم كردی زنگ زدی!
- دروغ نگو! بيشتر گيجت كردم تا خوشحال. خيلی دوستت دارم عزيزم، خوب ديگه روده درازی بسه، قطعا و قويا خداحافظ! راستی سلام منم بهش برسون ها!
- بیمزهههههه! خداحافظ!
گوشی را كه گذاشت. به عكسی كه چند روز قبل گرفته بودند خيره شد. اگر او در اين عكس نبود هنوز هم اين قدر دوستش داشت كه بگذاردش در دسك تاپ كامپيوترش؟
پ.ن۱: ببخشید به خاطر امتحانات چندان نتوانستم وقت بگذارم تا کاملا ویراسته شود! اگر مشکلی داشت گوشزد کنید!
پ.ن۲: پاسخ آرش به داستان من...
سر كلاس، وقتی استاد به شدت درگير حل مشكلی از مشكلات علمی جهان است، بهترين فرصت برای نوشتن است!!! تنها اشكالش اين است كه گهگاهی رشته افكارت پاره می شود، آخر استاد گاه گاهی بلند حرف می زند!
- گله خيلی قشنگه ببينش! عين لاله است، چه عطر و بويی داره خدا، بچينمش؟
- اِ باغبون اونجاست، نمی بينيش؟ يه چيزی بهت می گه ها!
- فقط يه دونه كوچولوشو، خواهش!
- به من چه اصلا!
سعيده شانه اش را بالا انداخت و رفت كمی جلوتر ايستاد. جلو رفتم، يكی شان از دور صدايم می كرد، معلوم بود تازه باز شده، صورتی قشنگی بود، خيلی قشنگ. وقتی چيدمش توی دستم چه كرشمه ای داشت. به طرف سعيده دويدم و نفس فرو داده ام را با خنده بيرون دادم.
- ببين چقدر قشنگه!
- اه، ببين يه درختچه ديگه هم اينجاست، پشت اون درخت. بيخودی اون همه كاراگاه بازی درآورديم!
- آره ها، ولی خوب ديگه مهم نيست، عوضش گل من نازه!
آزمايشگاه داشتيم و مثل هميشه به دليل كمبود امكانات آمده بوديم دانشگاه شهر و كلاس مان هم تشكيل نشده بود. منتظر سرويس، در محوطه قدم می زديم. بهار كه می شد درخت های پير چنار با آن همه سبزی شان، در كنار گل های رنگارنگی كه لا به لايشان شكفته بودند، عجب مست می كردند!
- بريم يه شاخه ياسم بچينم؟
- بچه جون، زشته ول كن اين كارا رو!
دستش را كشيدم، "حالا تو بيا بريم".
در سكوت می رفتيم. زيبايی كه زياد می شود همه وراجی های آدم را قطع می كند، از بس كه حرف برای گفتن دارد. ياس های بنفش، با عطر بی نظيرشان صدايم می كردند. سعيده اخمی كرد و دورتر ايستاد. زنبور ها غوغايی برپا كرده بودند روی گل ها. به هر شاخه ای كه نزديك می شدم يك دسته زنبور می ديدم. با زحمت يك شاخه كوچك چيدم كه صدای شيطنت باری را از پشت سرم شنيدم: چرا گلای ما رو می كنی؟
- اينجا يه عالمه گله حالا چی می شه من يكی شو بچينم؟
- نخيرم نمی شه، بده به من!
دختر كوچولوی ديگری با بطری آبش داشت به ما نزديك می شد، وای می خواست خيسم كند! دويدم. سعيده می خنديد. من می خنديدم و دخترك دنبالم می كرد، دخترك دنبالم می كرد تا گنجينه ام را از من بگيرد. من می دويدم و او به من نمی رسيد، خسته شد، ايستاد. ولی هنوز آبش را جايی نپاشيده بود. انگار پسر های روی نيمكت ها را هم می شد خيس كرد، نه؟ آبش را يكباره نريخت، چندباره پاشيدش، و از ته دل خنديد به آدم بزرگ هايی كه از كمی آب می ترسيدند.
غنيمت های نازنينم را در كيفم پنهان كردم. وقت رفتن بود، می خنديديم و صدای خنده هايمان تا نوك چنار ها بالا می رفت. سوار سرويس كه شديم يكی از دختر ها پيش ما نشست. از هر دری حرف می زديم كه ناگهان گفت: خوش به حالت!
- چرا؟
- خوش به حالت ديگه!
- چرا، چرا، چرا؟
- آخه تو خودتی!
- خوب تو هم خودت باش!
- ما همين شكلی هم كه هستيم كلی حرف پشت سرمونه.
- ول كن حرف مردمو بابا، مگه مهمه؟
- خوب برا همين خوش به حالته ديگه! هر كاری می خوای می كنی ولی كسی هم جرات نمی كنه بهت بگه بالای چشت ابروست!
اتوبوس ترمز كرد، رسيده بوديم دانشكده خودمان، پياده شديم. رفتيم با سعيده بستنی بخوريم، هوا بارانی بود، باد هم می وزيد!
پرسيد اگر من بميرم تو چه می كنی؟
دلم لرزيد، حتی تصورش هم دلم را می لرزاند، اگر او نباشد؟ به سوالی تا به اين حد ساده، تا به اين حد وحشتناك، تا به اين حد عميق جز پاسخی پيش پا افتاده نمی توان داد. آخر چطور می شود ترس، غم و محبت را در قالب كلمات نشان داد؟
جواب دادم غمگين خواهم شد، خيلی.
گفت حتی اگر بدانی من شاد خواهم شد و آرام؟
آدم ها چقدر بيرحمند!
گفتم مگر نمی دانی كه ما آدم ها خودخواهيم و من خودخواهانه ماندنت را می خواهم.
گفت چرا؟
گفتم آن قدر دوستت دارم كه اگر نباشی غم دنيا در جانم بریزد!
گفت و حتی اگر بگويم آن قدر تو و بقيه را دوست ندارم كه زندگی را بخواهم؟
و چقدر كلمه می تواند سوزاننده باشد!
گفتم مگر دوست داشتن معامله است؟ اصلا دوست داشتن من چه ربطی به تو دارد؟
و گفت سكوت را،
و گفتم سكوت را،
و سكوت گوياترين واژه بود!
وقت نوشتن نداشتم در نهايت تنبلی يك داستان از خودم گذاشتم! نقدش كنيد!
به سقف خيره شده بود، طاق باز وسط اتاق. و "تولد زمين" بود كه در فضا موج می زد... ساعت يازده بود و نيم ساعت بيشتر وقت نداشت كه خودش را به دانشكده برساند... جلوی آينه از خودش پرسيد "اين بار كدام ماسك را به صورتم بزنم؟" از مضحك بودن سوالش خنده اش گرفت! معلوم بود، لبخند هميشگی را بر صورتش نشاند و بيرون رفت.
هنوز سه دقيقه مانده بود، پله ها را دو تا يكی بالا می رفت. در را كه باز كرد تمسخركنان به خودش گفت "برای كيا عجله می كردی!؟" فقط چهار نفر آمده بودند، هنوز كاملا ننشسته بود كه بچه ها با اخبارشان بمبارانش كردند. بقيه هم كم كَمَك می آمدند، هر كدام به شكلی. چند نفری سر به پايين كه يعنی شرمنده ايم، چند نفری هم با شوخی كه يعنی ناديده بگير، بعضی ها هم كه عين خيالشان نبود و... با نيم ساعت تاخير بالاخره همه جمع شدند باید جلسه را شروع می كرد... "خداحافظ!" آخری هم بالاخره رفت، ديگر كسی نمانده بود، روی صندلی ولو شد. به نظرات شان، پيشنهادات و گلايه هايشان، حرف های خصوصی و درد و دل هايشان گوش می كرد و تا آنجايی كه می توانست جواب هم می داد، دلش كمی آرامش می خواست، آرامش، اشك، نوازش،... "بسه دختر الان وقت بچه شدنته؟" باید خودش را زود جمع و جور می كرد. نفس عميقی كشيد. پنج دقيقه ديگر كلاس شروع می شد، حتی وقت برای خوردن ناهار هم نداشت. امروز حتما باید در كلاس شركت می كرد، گرچه حضور در كلاس فايده ای برايش نداشت، ولی استاد انتظار داشت كه او حتما در كلاس حاضر باشد... وسايلش را در كيفش می گذاشت كه "اتاقی از آن خود" به چشمش خورد، مهرانه كتاب را به امانت خواسته بود. ليست كتاب های امانتی اش ديگر داشت خيلی طولانی می شد باید فردا به بچه ها اولتيماتوم می داد تا كتاب هايش را برگردانند. كاش می شد به جای رفتن به كلاس، همين جا می ماند و دوباره می خواند "اتاقی از آن خود" را،... ولی باید می رفت.
بچه ها جلوی در كلاس جمع شده بودند و مثل هميشه درباره همه چيز و هيچ چيز صحبت می كردند. سلام و پاسخ. رفت و در رديف چهارم نشست، نه خيلی دور، نه خيلی نزديك. خنده های پرطنين سوين قبل از خودش وارد كلاس شدند، با ديدن او از كيانا جدا شد و با شوق به سمتش آمد. همديگر را بوسيدند. در گوشش زمزمه كرد: بالاخره جواب اين بهزاد بدبخت رو ميخوای بدی يا نه؟
- دادم! راستی جزوه تو برا هفته بعد ميخوام، بايد يه كپی...
- اِ، چی؟ خوب برا چی می پرسم معلومه ديگه، نه!
- آفرين دختر گلم، وقتی می دونی چرا می پرسی؟ - محكم لپش را بوسيد- جزوه يادت نره!
- ای بچه شر تو آخرش می مونی رو دستم، مگه بچه چش بود؟ هم آقا بود، هم...
استاد وارد شد. سوين نيشگونی گرفت و رفت رديف جلو نشست. شروع كرد... هفته قبل يادش افتاد، بحثش با سهيل.
- چرا تو نميذاری عشق وارد زندگيت بشه؟
- من نميذارم؟ اصلا تو به چی ميگی عشق؟
- آره، تو چنان رفتار می كنی كه هيچ كس جرات نمی كنه بهت نزديك بشه! اگه يه بدبختی هم جرات كرده و بهت گفته هميشه بهش گفتی نه.
- مگه قراره به هركی از راه برسه بگی آره؟ تازه عشق فقط اين نيست!
- آخه اگه تو بخوای صبر كنی تا اون كسی كه تو ميخوای پيدا شه، پير شدی. تازه اگه پيدا شه!
- اِ، اولا مگه تو می دونی من چه جور آدمی می خوام؟ ثانيا پير شم، مشكلی هست؟
- تقريبا می دونم، كتابخون، تحصيل كرده، باهوش، با ادب، با اخلاق، صبور، با اعتماد به نفس، مسئول، مهربون و عاشق، سوسولم كه نبايد باشه، ديگه... چيزی كه از قلم نيافتاد؟
- آره خوب، مهمترينش يادت رفت! اگه عاشق يه انسان بشم باید به من آزادی كامل بده!
- اِ، آزادی يعنی چی؟
- تو چی فكر می كنی؟
- منظورت حتما اين نيست كه آزاد باشی با يه مرد ديگه هم رابطه داشته باشی؟
... همين جا بحث را تمام كرده بود. حتی ارزش توضيح دادن هم نداشت. مرد ها، حتی روشنفكرترين- شان با شنيدن كلمه آزادی از يك زن آن را در رابطه با خودشان تفسير می كردند، او رويا هايی داشت، رويا هايی كه می خواست برای آنها بجنگد و زندگی كند...
بالاخره تمام شد. كلاس خيلی هم بد نگذشته بود، طرح اوليه داستانی به فكرش رسيده بود... هوای سرد پاييز كه به صورتش خورد دلش می خواست دست هايش را از هم باز كند، بدود و چرخ بخورد آنقدر كه سرش گيج برود. می خواست هوا را، سرما را، زندگی را ببلعد... دلش به حال خودش سوخت "عزيزم كمتر رويا بباف!" چرا باید آرزويی به اين كوچكی، به اين بی ضرری، به اين زيبايی برايش دست نيافتنی باشد؟ ياد كتابی افتاد كه در آن از مردمی می گفتند كه برای همه چيز به دنبال سنگينی بودند، سنگينی و سختگيری! برای حقيقت به دنبال اخلاق، برای عشق به دنبال عقل، برای آواز به دنبال قفس...
باید سری به كتابفروشی می زد. قرار بود امروز سفارش هايش برسند... در را كه پشت سرش بست، نفس عميقی كشيد، چقدر اين فضا را دوست داشت، چه احساس آرامشی به او دست می داد بين كتاب ها. آن ها را گرفت و مشغول تورق شان شد،... طنين رهای خنده اش در فضا خودش را هم متعجب كرد، وقتی كتاب عزيزی را می ديد چه كار ها كه نمی كرد! آخر مبهوتش می كردند، هيجان زده اش می كردند، تغييرش می دادند،... زيبايی يك جمله، يك تركيب، يك معنی، زيبايی، هميشه اثر عجيبی رويش داشت،... تمام شد، ديگر كاری نداشت، وقت رفتن به خانه بود...
شيار اشك روی صورتش باقی بود، كتابی روی سينه داشت كه انگشتانش هنوز لای آن بودند. خوابيده بود، يك روز تمام شده بود، يك روز مثل زندگی!
اين پست قسمت نهايی داستان من است، اميدوارم همگی نظرتان را درباره ساختار و... اين داستان به صراحت برايم بگوييد، منتظر خواندن نظراتتان هستم!
29 ژانويه
به افتخار محبوب من سه بار، هورا! امروز بالاخره آن قاضی احمق حكم آزاديت را داد. ناز من، اينجا همه دارند نقشه می ريزند برای بعد از آزاديت، هيچكدام نمی دانند كه نقشه هايشان را نقش بر آب خواهم كرد! خوب اگر گفتی چطوری؟ فردا صبح كه می آييم دنبالت به جای آنكه برگرديم خانه، من و تو فرار می كنيم و می رويم، اگر گفتی كجا؟ يك كلبه خيلی قشنگ كه يك طرفش رو به درياست يك طرفش رو به جنگل. آنجا را قبلا ديده ام پر از آرامش و زيبايی است، ما هم از عشق لبريزش می كنيم. عزيز دل من، جانِ جانم می دانم خسته و عصبی هستی. نمی گذارم با شلوغی و جمعيت و مصاحبه و هزار چيز ديگر آشفته ات كنند. استراحت خواهی كرد تا هر وقت كه خودت بخواهی. باورم نمی شود كه دوباره در كنارم خواهی بود. وجودم سرشار از لذت می شود وقتی لحظات دوباره ديدنت را مجسم می كنم... اَه، اين وكيلت هم امروز شده آينه دق من، اضطراب خودم بس نيست او هم با آن قيافه نگرانش مدام جلوی من رژه می رود. بروم ببينم چه كار دارد. دوستت دارم هزار بار.
30 ژانويه
باور نمی كنم عزيز دلم، جانم، روحم. همه می خواهند تسلايم بدهند ولی برای چه؟ مطمئنم كه اشتباهی شده است... تو سالم بودی، حتی وقتی آمدم ملاقاتت لاغر شده بودی، ولی سالم بودی. اين پست فطرت ها دروغ می گويند، مطمئنم،مطمئن ِ مطمئن!
30 ژانويه
مرا آوردند تو را ببينم. وقتی در آغوشت كشيدم، وقتی لبانت را بوسيدم، وقتی سرمای وجودت در وجودم نفوذ كرد، وقتی ديدم چشمانت شيشه ای شده اند و بيروح، فهميدم.فهميدم كه رفته ای. سكته قلبی، چه حرف مسخره ای! تو قلب سالمی داشتی، سالم ترين قلب دنيا. جان من نمی توانم نبودنت را درك كنم. مگر می شود تو به همين سادگی نباشی، بروی؟
1 فوريه
نگذاشتند، وگرنه الان پيش تو بودم. آخر چرا تنها رفتی؟ مگر قول نداده بودی يا با هم برويم يا من زودتر. تو كه می دانستی من طاقت بی تويی را ندارم. وقتی از من می خواستی زندگی كنم می دانستی چه می خواهی، می دانستی اين ددمنش ها تو را ول نمی كنند. وقتی هم آن شعرها را می گفتی خوب می دانستی كه چرا، مثلا داشتی آماده ام می كردی. ولی تو، حتی تو هيچ وقت نفهميدی كه عشق برای يك زن، عشقت برای من، چه معنايی دارد. فكر می كنی تا حالا داشتم برای كه می جنگيدم، برای خودم؟ اشتباه می كنی. هركاری می كردم فقط برای تو بود، حتی زندگی. حالا می خواهم بميرم، اين بار برای خودم. ولی حتی اين را هم از من دريغ كردند، حتی مرگ را.
1 فوريه
زندگی، چه لغت مسخره ای! برای چه زندگی كنم وقتی عشقم مرده است؟
1 فوريه
فردا تو را مدفون خواهند كرد، جسمت را زير خروارها خاك دفن خواهند كرد. من هم می خواهم با تو دفن شوم، هيچ كس نمی تواند جلوی مرا بگيرد، هيچ كس.
2 فوريه
می خواستند خروارها خاك رويت بريزند، می خواستند چهره عزيزت را زير خاك دفن كنند. آن وقت تو، تنهای تنها چه می كردی؟ من تنهای تنها چه می كردم؟ خم شده بودم رزهای سرخ مورد علاقه ات را در دستانت بگذارم، ولی نمی توانستم بگذارم تنها بروی، آمدم پيشت.در آغوشت كشيدم. ديگر هيچ صدايی نمی شنيدم، هيچ چيزی نمی ديدم به جز تو. تو همه دنيای من بودی، همه آن. ناگهان دوباره صدايت را شنيدم كه از من می خواستی زندگی كنم. چرا؟ بابا گريه می كرد. می خواست جدايمان كند. چند دست با هم بيرونم كشيدند. ديگر نفهميدم چه شد، فقط صدايت را می شنيدم: زندگی كن!
30 ژانويه
همه دارند كتاب هايت را می خرند، داری افسانه می شوی. می دانم، ممطئنم در بين آنهايی كه كتاب هايت را می خوانند حتما چند نفری پيدا می شوند كه به دنبال رويايت بروند و حتما چند نفری هم به اوج رويايت می رسند: خودشان می شوند، بزرگ و بی همتا، انسان هايی يگانه. می پرسی چرا؟ چون وقتی داشتی قدم به قدم مرا به افسانه ات نزديك می كردی يك چيزی را خوب فهميدم، ما انسان ها برای شدنمان، برای پروازمان به افسانه ها محتاجيم. و تو، افسانه من، اگر نبودی تا حالا من بارها مرده بودم. اگر تو شدن را يادم نداده بودی، بودنم با مرگ تو به پایان می رسيد و من هم با تو می مردم، حتی اگر جسمم می ماند، روحم می رفت. ولی حالا من هم برای خودم افسانه ای دارم: مواظب افسانه ها خواهم بود، آخر ما آدم ها محتاج افسانه هاييم. نخواهم گذاشت افسانه ها فراموش شوند، تحريفشان كنند يا لجن مال شوند. عزيزَكم مراقب افسانه ات خواهم بود، تا من زنده ام، تا افسانه ات زنده است، تو زنده ای، زنده!
26 نوامبر
اين هم يك خبر: دفتر شعرت را چاپ خواهم كرد. نظرت چيست؟ حتما می گويی نمی گذارند، خوب من هم پنهانی كار می كنم، می گويی جلوی پخشش را می گيرند، خوب از شبكه های مخفی استفاده می كنم. عزيز دلم هميشه اين احساس كه من نمی توانم كاری برايت بكنم آزارم می داد. حالا اين كار را فقط برای تو می كنم! راستی وكيلت هم فكر می كند چاپ اين كتاب و بازتاب هايش می تواند وضعت را بهتر كند. خوب جان من برايم آرزوی موفقيت كن، يك موفقيت خيلی بزرگ!
20 دسامبر
شب هايم را كابوس لو رفتن كارهايمان پر كرده، روزهايم را دردسرش. تقريبا كارها تمام شده و تا سه روز ديگر چاپ كتاب شروع می شود. راستی يك خبر خوش: با يك ناشر هموطن مقيم خارج هم قرارداد بستم، خيلی به تو احترام می گذارد می گويد كتابت را بدون تاخير تا دو هفته ديگر چاپ می كند، عالی نيست؟ می دانی برای پخش آسان كتاب قبل از اينكه لو برود قرار است چاپ كتاب را در چند شهر پخش كنيم، تعجب كردی نه؟ خواب راحت را از چشم كسانی خواهيم گرفت كه آن را شش ماه است از ما گرفته اند! راستی وكيلت امروز خيلی عجيب و غريب شده بود می گفت بعد از چاپ كتاب و بازتاب آن در دنيا شايد به من وقت ملاقات بدهند ولی ناراحت بود، من كه نفهميدم، ولش كن! عزيزم كاش بودی و افتخار را در چشمانت می ديدم ولی حالا باید با خيالش سر كنم.
27 دسامبر
پيروزيم، پيروزيت، پيروزيمان مبارك! داغی به دلشان گذاشتيم كه نگو و نپرس. احضارم كردند و شروع كردند به بازجويی. نمی دانی چقدر قاطی كرده بودند و چه فكرهای عجيب و غريبی به سرشان زده بود. مدام درباره نفوذی هايمان در زندان سوال می كردند، می بينم كه می خندی، حالا جاهای جالبش مانده، می خواستند بدانند چطور، كجا، به كمك چه كسانی؟ من هم فقط می گفتم خبر ندارم. دود از سرشان بلند شده بود، ولی كاری نمی توانستند بكنند. زندانی كردن من در ميان اين همدردی جهانی خودكشی است. جانِ جانم تازه دارم قدرت كلمه را حس می كنم.
29 دسامبر
از ترس ديوانه شده اند. اصلا نمی دانند چه بكنند. حالا می فهمم تو چقدر برايشان خطرناك بودی چون شعرهايت چيزی بودند فراتر از تبليغ يك عقيده يا ايدئولوژی. شعرهايت فقط از يك چيز می گفتند: انسان. و حالا می فهمم هيچ چيز برای تماميت طلب ها وحشتناك تر از آدمی نيست كه خودش باشد، انسان باشد. آنها همه سعيشان را می كنند كه ماها را مثل هم كنند آن وقت تو با شعرهايت... عزيز خطرناكم برايم دعا كن.
15 ژانويه
جان دلم همه دنيا يك صدا آزادی تو را می خواهد و هموطنانت از همه بيشتر. خانه مان شده مثل ستاد فرماندهی جنگ! دوستان و همكاران از همه جا زنگ می زنند. بچه ها می گويند با همه تلاششان نتوانسته اند كتاب ها را جمع كنند. اگر جايی فقط يك كتاب مانده بوده صدها كپی از آن گرفته اند، می گويند حتی در شهرهای كوچك هم كتابت خريدار دارد. ناشران خارجی ات می گويند كتابت جزو پرفروش ترين كتاب ها خواهد شد. آخ عزيزم از شادی سرشار شده ام. می دانم، می دانم كه آزاد خواهی شد!
22 ژانويه
وكيلت خبر آورده كه سفرای چند كشور برای آزاديت فشار می آورند. من هم تمام وقت يا مشغول مصاحبه ام يا مشغول مذاكره. نمی دانم چرا اين قدر طولش می دهند، عزيزم از بيتابی دارم می سوزم زودتر بيا!
26 ژانويه
اين مذاكرات يواش يواش دارد به جايی می رسد. از همه شرط و شروطی كه گذاشته بودند به طور غيرمنتظره ای صرف نظر كردند به جز شرط عدم مصاحبه. نگران نباش، از اين يكی هم مجبور می شوند بگذرند، فقط كمی صبر كن، كمی.
دوست سپيدی دارم كه از اين پس او هم در فراتر از بودن خواهد نوشت، دوستی كه سپيدی قلبش در چشمانش موج می زند (به خصوص وقتی كه شيطنت هم به آن آميخته می شود!)، من بيشتر از اين درباره اش نمی نويسم كه خود خواهد نوشت و خواهيد شناختش، تنها برايش آرزوی موفقيت می كنم، همين!
20نوامبر
شعرهايت را پيدا كردم آقای بی احتياط! يك علامتی، اشاره ای، اگر من امروز قبل از شستن لباسم جيب هايش را نگشته بودم، همه شان از بين می رفتند. اصلا آنها را كی به جيبم انداختی كه من نفهميدم؟ عزيزم واقعا خسته نباشی. نوشتن روی اين كاغذ های باريك آن هم اين قدر ريز و صد البته پنهانی حتما خيلی سخت بوده. از همين حالا شروع می كنم به خواندن و بعد هم دوباره نوشتن شان. هيچ كس به جز من نمی تواند اين نوارهای باريك را بخواند، البته به جز من!
21 نوامبر
چشم های پر از خواهشت، صدای تبدارت، فشار پرمحبت دست هايت وقتی به من می گفتی قشنگ زندگی كنم، هر جا كه می روم،هر كار كه می كنم رهايم نمی كنند. برای هركسی به جز تو می خواستم قشنگ زندگی كنم كارم راحت بود. يكی از آدم اخلاق خوب می خواهد، يكی كار خوب، يكی اطاعت، يكی شجاعت... اما تو نه. حتی در اوج دوست داشتنت هيچ چيزی برای خودت نمی خواستی فقط می خواستی خودم باشم، هيچ فكرش را كرده ای، اگر خودم باشم چه می شود؟ در اين چند روز درست به تعداد دفعاتی كه خودم بوده ام توی دردسر افتاده ام! وای ديرم شد، با وكيلت قرار دارم، آدم نازنينی است، اگر تلاش هايش نبود كه وقت ملاقات به آن طولانی ای به ما نمی دادند. دوستت دارم آرمان گرای نازنينم!
22 نوامبر
عشق تو با همه عشق های ديگر فرق دارد. همه آدم های دور و بر من معشوق هايشان را وابسته خودشان می خواهند، تو نه. دو دسته از زن و شوهرها را اصلا نمی توانستی تحمل كنی. يكی آنهايی كه مدام با هم می جنگيدند و دومی آنهايی كه كپی هم می شدند. و تو چقدر تفاوت مرا تحسين می كردی، چقدر به آزادی من احترام می گذاشتی. حتی حالا، حالا كه هركس جای تو بود می خواست همسرش را به خودش بيشتر وابسته كند تو كمكم می كنی، از من می خواهی، مستقل باشم و آزاد، خودم باشم، خودم.تك تك شعرهايت را كه می خوانم مثل كلاسی هستند كه تو گذاشته باشی برای آموزش من. ولی من شاگرد بااستعدادی نيستم. ديروز وقتی آن مردك داشت به تو تهمت های رنگارنگ می زد باید يك سيلی می خواباندم بيخ گوشش ولی ترسيدم، عزيزم ترسيدم به تو آسيب بزنند. اما خيلی هم نااميد نباش بالاخره جوابش را كه دادم، فكر نكنم تا زنده است از يادش برود. ماه و خورشيد من، خيلی دلم می خواست شعرهايت را چاپ كنم، حيف كه خطرناك است، حيف!
23 نوامبر
خودم باشم يعنی وقتی عصبانی ام، متنفرم، غمگينم، عاشقم همانی باشم كه هستم، بدون صورتك، وقتی می خواهم كاری بكنم نترسم، و يك چيز ديگر كه تو نمی خواستی ياد بگيرم، چيزی كه درباره اش سكوت كردی ولی از تو يادش گرفتم استاد: وقتی كاری را باید بكنم از هيچ قدرتی نترسم، حتی از زندان. و من ديگر نخواهم ترسيد!
23 نوامبر
عزيزم خوب كه فكر كردم ديدم جمله من ديگر نخواهم ترسيد اشتباه است. آدم تا وقتی زنده است از هزار و يك چيز می ترسد. من هم مثل همه فقط با يك فرق. هرگز تسليم ترس های بيهوده و بيخود نخواهم شد. ديگر تسليم حرف مردم، خشم آن جانی ها و... نخواهم شد. می دانی يك فكر جالب به سرم زده ولی تا مطمئن نشوم به تو نخواهم گفت، كمی صبر كن فقط كمی!
13 نوامبر
تا چند ساعت ديگر می بينمت. آن قدر نگران بودم كه ديشب رفتم زير سرم. دلشوره عجيبی دارم تو كه خوبی عزيزم، نه؟
13 نوامبر
دو ساعت ديگر می بينمت، فقط دو ساعت ديگر. از صبح تا حالا ده مرتبه لباس هايم را عوض كرده ام آخر سر هم اولين لباسی را كه برايم خريده بودی پوشيدم، سفيد ِ سفيد.حالا اين منم جلوی آينه، آن قدر موی سفيد در سرم هست كه حتی فكرش را هم نمی كنی، می دانی ديروز سرم را گذاشته بودم روی پاهای مامان، داشت نوازشم می كرد، يكباره سرم را بلند كرد و چشم در چشمم دوخت و گفت ديگر از زيبايی جوان و شاداب و پرهياهوی من هيچ خبری نيست،گفت حالا جايش را زيبايی جاافتاده و غمگين و آرام يك زن گرفته است، مثل زيبايی يك مادر بعد از زايمان، زيبايی ای كه درد تطهيرش كرده است... به هر حال فكر كردن به لباس و بازی كردن با آن هم هيچ فايده ای نداشت، از نگرانی دارم می ميرم. تو را چطور خواهم ديد، چطور، جانِ دلم؟ در هر حالی كه باشی قسم می خورم آن قدر قوی باشم كه تو چيزی از نگرانی من نفهمی. حتی اگر مايه تسلايت نباشم، مايه ناراحتی ات نخواهم شد... صدايم می كنند عزيز داريم می آييم.
13 نوامبر
می دانستم، عقلم می گفت ولی قلبم نمی خواست باور كند، دانستن كجا و باور كردن كجا؟ چرا آن حرف ها را زدی؟ چرا؟
15 نوامبر
پيرم كردی، پير ِ پير.عزيز دل من چرا، چرا اين طور؟ اتاق تاريك بود. هنوز چشمانم به آن نور كم عادت نكرده بودند كه تو مرا محكم در آغوشت كشيدی ولی حتی لحظه ای هم طول نكشيد كه جدايمان كردند، ممنوع بود! نشستيم، دست هايت ناآرام دنبال دست هايم می گشتند همين كه در ميانشان گرفتی فهميدم، اما باور نكردم.شروع كرديم به زدن حرف هايی كه خوب يادم نيست، چون مشغول بلعيدن صدايت، چهره ات، همه وجودت بودم. چنان به هم نگاه می كرديم كه... قابل وصف نيست، مثل نگاه يك تشنه به آب، يا نگاه يك پرنده به آسمان! اما ناگهان چيز ناآشنايی در نگاهت پيدا شد، يك درخشش غير عادی، يك آرامش طوفانی. و من ترسيدم، از حريقی كه به چشم هايت افتاده بود ترسيدم و تو بيشتر مرا ترساندی. شروع كردی به زدن حرف هايی كه هرگز نگفته بودی از خودمان گفتی، از عشق مان، از زندگی مان، از كارهايی كه با هم كرده بوديم، از چيزهايی كه با هم ياد گرفته بوديم. رفته رفته صدايت عاشقانه تر می شد و چشمانت آرام تر از آرزوهايت گفتی، از روياهايی كه برايمان داشتی، از دفتر شعرهای ناتمامت، از دختر موسياهی كه می خواستی داشته باشيم، هی حرف می زدی و حرف می زدی درست مثل كسی كه قرار است... خواستم همين را بگويم اما تو فهميدی، چشم هايت خواهش كردند اين فرصت را از آنها نگيرم، چيزی نگفتم. اما رفته رفته بدتر می شد از آزوهايت می گفتی، از زندگی ای كه می خواستی همه داشته باشند، زندگی ای با قدرت انتخاب، با جرات متفاوت بودن... ديگر نمی توانستم، گريه كردم. سرم را بلند كردی و با انگشتان نازت اشكهايم را پاك كردی، چشم در چشمم گفتی: به خاطر من زندگی كن، قشنگ ِ قشنگ.
15 نوامبر
چيزی در تو عوض شده، چيزی كه من نمی شناسم. چيزی كه درخشانت كرده است... اما چيزی كه تو را آن قدر درخشان كند حتما چيز خوبی است نه؟
۵ نوامبر
امروز رفته بودم گالری خاله جان! ديدن نقاشی های چند تا از بچه ها. نمی دانی چه كرده بودند، خيلی عالی شده بود، البته چند تا از تابلوهای مرا هم بی خبر گذاشته بودند، يك تعجب شيرين! چقدر جايت خالی بود خالی ِ خالی. چقدر دلم می خواست دست در دست هم نمايشگاه را می گشتيم. آن وقت، موقع ديدن نقاشی های من، تو شيرين می خنديدی و شروع می كردی به نگاه كردن و مثل هميشه چيزی را می گفتی كه من احساس كرده بودم. هميشه می گفتی روح نقاشی های مرا لمس می كنی. راست می گفتی تو چه خوب روح، آن هم روح دخترك نقاش عاشق پيشه ای مثل مرا می فهميدی! ... در همين حال و هوا بودم كه خاله از خود راضی ام پيدايش شد و باز هم مثل هميشه مرا غرق در محبت های بی دريغش! كرد و شروع كرد به وراجی. حدس هم نمی توانی بزنی!
"شنيدم كه می خوای طلاق بگيری! نمی دونی وقتی شنيدم چقدر خوشحال شدم. واقعا كار عاقلانه ای می خوای بكنی. اون داشت تو رو هم با خودش بدبخت می كرد. از تو چه پنهون همين ديروز داشتم با خودم فكر می كردم اصلا چطور شد كه تو قبول كردی باهاش ازدواج كنی؟ آخ كه تو اين چند سال چی كشيدی- آهی كشيد كه ديدنی بود- يادته پارسال زمستون نيومدی برا افتتاح نمايشگاه عكس دوستت، وقتی زنگ زدم خونه تون تازه فهميدم آقا شبونه برداشته تو رو برده كوه، تو هم كه ظريفی، سرمازده شده بودی، فقط به خاطر تو بود كه هيچی بهش نگفتم وگرنه هرچی كه لايقش بود بارش می كردم. مردك داشت به كشتنت می داد! تو هم جوون و خوشگل و تحصيل كرده ای زياد طول نمی كشه يكی كه لايقت باشه پيداش ميشه و ازدواج می كنی، فقط اميدوارم برات تجربه شده باشه و اين بار سراغ شاعر جماعت نری!"
لذت بردی عزيزم، باورت می شود كه همه اين شايعات را پشت سر من و تو درست كرده باشند؟ نگران كه نشدی؟ اگر شدی خيالت راحت، چنان جوابش را دادم كه تا صد سال ديگر سر به سر من نمی گذارد! البته از يك نظر راست می گفت. ما زندگی آرامی نداشته ايم و يا به قول خاله خان باجی های فاميل، بيچاره من كه خوشبخت نشده ام. ولی من برای خوشبخت شدن، با تو ازدواج نكردم. تو خوب می دانستی من از زندگی چه می خواهم. آن جمله جبران يادت هست: "برای مردمان هوشمند بنيان ازدواج يك دوستی ناب است تا در آن برای دست يازيدن به روياهای خود و روياهای كسی كه دوستش دارند بجنگند. بدون اين روياها زناشويی به ناهار و شام خوردنی در آشپزخانه تبديل خواهد شد". تو خوب فهميده بودی كه من از زندگی مان چه می خواهم. همين را، عشق و آزادی، مبارزه، اشك و لبخند. من و تو در با هم بودنمان برای هم خوشبختی به ارمغان نياورديم بلکه به هم آزادی و عشق، رنج و شادی هديه كرديم.
10 نوامبر
يك قرار ملاقات سه روز ديگر. باور می كنی كه سه روز ديگر می توانم تو را ببينم، من كه هنوز باورم نمی شود. صبح رفتم بيرون و تا ظهر برای تو خريد كردم: پيراهن، شلوار، عطر، كتاب، يك خودنويس ناز (گرچه می دانم باز هم با خودكار می نويسی!)، دفتر، چند تا كاست و... خوره عجيبی گرفته ام مدام فكر می كنم كه چيزی را فراموش كرده ام. محبوب من دوستت دارم، خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی... زياد.
6 اكتبر
امروز اولين باران پاييزی باريد. وای كه چقدر جايت خالی بود، اگر بودی باز دست مرا می گرفتی و می بردی زير باران. سال قبل همين وقت ها بود كه مثل ديوانه ها زير باران رفتيم، چقدر دويديم و خنديديم، بعد هم يك هفته پرستاری مرا كردی. چقدر خوش گذشت، هم زير باران رفتنش، هم مريض شدنش. وقتی آدم پرستاری مثل تو داشته باشد كه مريضی موهبتی می شود. دلم هوای ناز و نوازش های نازنينت را كرده، كاش زودتر برگردی!
15 اكتبر
با عشقمان به زندگی يك معنای جديد داده بوديم. من و تو با هم متفاوت ديدن و لذت بردن را تجربه كرديم. و حالا به هر كجا كه می روم رد پای تو و نگاه تو هست، ديگر از هيچ چيز مثل گذشته های بدون تو نمی توانم لذت ببرم. ديروز رفتم كوهپايه، آسمان پر از آبی بود، زمين پر از برگ. رفته بودم تا غم هايم را به دست طبيعت بدهم ولی طبيعت بيرحم با هر جلوه گری اش تو را به يادم می آورد. تمام آن لحظاتی كه من و تو با هم در پاييز گذرانده بوديم از جلوی چشمانم رژه می رفتند. دلم مثل يك كوه سنگين شده و هر چقدر هم به آن روز نزديك تر می شويم سنگين تر می شود. كاش تا آن روز بتوانم ببينمت.
18 اكتبر
كاش آن روز منحوس جلويت را می گرفتم تا نروی، كاش يادداشت هايت را قبل از رفتن می خواندم، كاش جلوی چاپ شعرهايت را می گرفتم، كاش... آن موقع الان پيش من بودی و داشتيم برای جشنمان برنامه ريزی می كرديم... اين اشك های بی صاحب ديگر امانم نمی دهند چرا زندگی اين قدر پر از كاش است؟
25 اكتبر
بالاخره رسيد و من حتی نتوانستم صدای تو را بشنوم. از صبح نه به تلفن ها جواب می دهم، نه در را باز می كنم. اين روز فقط مال من و توست، من و تو تنها.عزيزم دادم عكس هايمان را بزرگ كردند. تا حالا تو خانه را پر از عكس های من كرده بودی، از اين به بعد من خانه را پر از عكس های تو می كنم. می خواهم همه جای خانه را از وجودت سرشار كنم، باز هم لبخندت، نگاهت، بودنت، همه جا جريان پيدا كند. عزيزم يكی از عكس هايمان را خيلی بزرگ كردم، اگر گفتی كدام؟ همانی كه درست 5 سال قبل در همين روز گرفتيم. در آن روز سرد قشنگ پاييزی وقتی صبح قبل از طلوع آمدی دنبالم و با هم رفتيم كوه. دوست داشتی با هم طلوع را از بالای قله تماشا كنيم. قشنگترين طلوع عالم بود. دستانم را محكم در دستانت گرفته بودی. در گوشم زمزمه كردی طلوع زندگی جديدت را دوست داری؟ البته كه دوست داشتم! دوست داشتم، دوست دارم و دوست خواهم داشت، زندگيمان را و عشقمان را، تا ابد. تو هم كه خوب می دانی، دوستت دارم تا خدا.
1 نوامبر
يك خبر خوش: بالاخره كار پيدا كردم. از فردا قرار است كارم را به عنوان يك برنامه نويس شروع كنم. رئيس شركت دست بردار نبود از هر راهی وارد می شد تا بلکه بفهمد من با اين مدرك چرا دنبال اين كار معمولی آمده ام، ولی من همه تلاش هايش را بی ثمر گذاشتم. وانمود كردم كه می خواهم بروم او هم اجبارا خنده ای كرد و گفت كه مهم نيست، چقدر دورو! بعد هم قرارداد بستيم و تمام. اين مدرك ما بالاخره فايده ای هم داشت، اگر نبود كه اين طماع ِ فضول راضی نمی شد! راستش خيلی هم به موقع بود، پس اندازمان را برای دوندگی هايمان لازم داريم... عزيز دلم امشب بهترين آرزوهايت را برايم بفرست منتظرم.
۱ جولای
ديروز عصر دراز كشيده بودم كه در را زدند فكر می كنی چه كردم؟ هيچ، تكان نخوردم! از ترس داشتم قبض روح می شدم. به قدری طول كشيده بود بلند شوم و در را باز كنم كه مامان فكر كرده بود نيستم و داشت می رفت. وقتی مرا ديد با آن رنگِ پريده و چشم های ترسيده، بيچاره چقدر هول كرد... اصلا باورم نمی شود اين قدر ترسو شده باشم...
2 جولای
می ترسم، آن قدر زياد كه تو حتی نمی توانی تصور كنی.از همه چيز می ترسم. زنگ تلفن، صدای در، پچ پچ های مردم، همه و همه تا سر حد مرگ مرا می ترسانند. تو اصلا معنی حرف های مرا می فهمی؟ می فهمی هر لحظه نگران بودن، هر لحظه منتظر بودن يعنی چه؟ به خدا كه نه، وگرنه به خاطر من هم كه شده كمی آرام تر جلو می رفتی، كمی ملايم تر، فقط كمی...
5 سپتامبر
نمی فهمم. نمی فهمم چرا اين اتفاق افتاد؟
15 سپتامبر
دوندگی های بی حاصل، صحبت كردن با مجسمه های حماقت، ديدن هر روزه معنون ترين كلاش ها، بالا رفتن هر روزه همان پله ها كه به اتاق انتظار ترس های من ختم می شود... خدای من، چقدر می ترسم يك روز كه وارد شدم به من بگويند...
25 سپتامبر
رنج جدايی بس نيست، مشكل است كه مدام جلوی پايم سبز می شود. مدير شركت مودبانه بيرونم كرد، فعلا همين.
28 سپتامبر
از وقتی تو رفته ای بيشتر از چند دقيقه به اتاقمان نرفته بودم، هميشه هم برای كاری. امروز هم داشتم دنبال چيزی می گشتم كه نگاهم به آينه قدی اتاقمان افتاد و برای يك لحظه نشناختمش. يك زن ژوليده و غمگين، آشفته و مضطرب. هيچ شبيه عكس گوشه راست آينه نبود، يادت هست كدام عكس؟ همان عكسی كه صبح روز نامزديمان از من انداخته بودی شاد و زيبا، آرام و مطمئن. هيچ شباهتی وجود نداشت، هيچ شباهتی. من ِ من كجا گم شده؟
29 سپتامبر
امروز از بابا خواهش كردم بعد از ظهر دنبالم بيايد، باید جای دوری می رفتيم. وقتی سوار شدم و حركت كرديم نگاه سنگينی به من انداخت و گفت "كمی هم به سر و وضعت برس!"، باورت می شود!؟ فكر می كنم راست می گويد، درست مثل شكست خورده ها رفتار می كنم. لباس تيره، سر و وضع نامرتب، آه و ناله. ولی مطمئن باش كه اين طور نمی ماند. يادت هست، هميشه به متفاوت بودن من افتخار می كردی، به اين كه من همرنگ جماعت نمی شدم. عزيزم شجاعت مرا خواهی ديد. داغ تسليم شدنم به دلشان می ماند. از فردا دوباره می شوم بانوی تو، همانی كه در اوج غم ها می خنديد تا به ياد خودش و ديگران بياورد: اگرچه سراپا زرد و پژمرده ايم، ولی دل به پاييز نسپرده ايم...
30 سپتامبر
من ِ من، همان منی كه آن قدر دوستش داشتم و دوستش داشتی، با همه آن من های غاصب وارد جنگ شده است و چه جنگ سختی است. من ِ تسليمم فقط آيه ياس می خواند، من ِ خسته و دلمرده ام فقط تلخی ها را به يادم می آورد، من ِ ترسوی من هم كه فقط... اما آنها هرگز پيروز نمی شوند چون من همان مغرور ِ سركش ِ مهربان ِ توام.
راستی بالاخره امروز قلم به دست گرفتم. از آن موقع تا حالا جرات اين كار را پيدا نكرده بودم. هر موقع به كارگاه می رفتم و می خواستم شروع كنم، تو در مقابلم ظاهر می شدی. مثل هميشه می ديدمت كه روی كاناپه روبروی من نشسته ای، دفتر و خودكارت روی ميز است و خودت هم، به قول خودت تماشايم می كنی. آخ، خدا،اصلا طاقت ديدن اين خيال را نداشتم هربار بيشتر از چند دقيقه در اتاق نمی ماندم و فرار می كردم. اما اين بار ماندم و كشيدم، می دانی چه كشيدم؟ تو را، همان طور كه می ديدم. فكر كنم همين هفته تمامش كنم. آن وقت تو مثل هميشه روبروی من می نشينی و من...
5 اكتبر
عزيزم كاش بودی و می ديدی چه جنگجوی خستگی ناپذيری شده ام، به هر جا كه فكرش را بكنی می روم، يك دوندگی ناب، می دوم تا فقط يك جواب درست بگيرم، فقط يكی، آن وقت است كه خستگی از تنم بيرون برود...
ادامه دارد...