تبليغاتX
فراتر از بودن
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385
آخر واقعه (بخش اول)

 

 

آخر واقعه پيداست ...

 

 

 

واقعه اول حسين بن علي  ، سوئي ديگر يزيد بن معاويه بن هند 

 حسين کشته مي شود و اهل البيت شکست خورده به اسارت گر فته مي شوند.

واقعه دوم( جمل) علي بن ابيطالب ،سوئي ديگر  ام المومنين ،طلحه و زبير

علي پيروز ميشود و  قائله خاتمه پيدا مي کند.

واقعه سوم (صفين) علي بن ابيطالب ، سوئي ديگر معاويه بن هند

معاويه پيروز نهايي ميدان است و علي با ياران زبان بسته اش(زبان به شکم بسته شايد!!)به کوفه باز مي گردد.

واقعه چهارم مصالحه حسن بن علي با معاويه بن هند

معاويه پيروز بلا منازع کارزار است. ياران حسن درحسابگري اشرفي ها براي آخرت خويشند(و حسن در کنجي به آسمان سکوت کرده است).

 

راز در کجاست؟!

 چهار واقعه . پيروز و شکست خورده ،  خود را حق مي داند.

صحابه ها هر يک مدعي اند.

خويشاوندي با پيامبر امتياز نيست

در هر واقعه طرفين خود را ولي منتسب از جانب خدا مي دانند

احاديث نقل شده در تاييد هر کدام از طرف پيامبر فراوان است.

 

نشانه اي ديگر :

واقعه دوم

شتري سرخ موي پيدا شده ،پيامبري آمده است،شايد خدايي ،عرب مي داند!

 واقعه سوم

 در ميانه ي راه ياران علي به اطاعت از قرآن ميانديشند.صداي سکه دلهاي نازک مسلمين را به درد آورده است .نکند معاويه به حق بوده و به ناحق جنگيده اند؟!

واقعه چهارم

قدرت زر ،معاويه را خليفه بلا شکي مي کند

واقعه اول

نامه حسين را ابن عقيل به کوفيان مي رساند.به هنگام ورود به مسجد براي نماز بيش از سه هزار تن بودند.در رکعت دوم هزار تن مي مانند.به هنگام سلام نماز سيصد تن و وقتي از مسجد بيرون مي رود به دنبال سرپناهي مي گردد تا شب را به روز برساند!

رسول ديگر حسين مي نويسد اينجا دلها بر هواي توست ،شمشيرها بر جفاي تو .برگرد حسين،برگرد..

 

 

 

           نوشته شده توسط ف -سپيد

+ نوشته شده در 3:1 توسط فائزه.
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385
آخر واقعه (بخش دوم)

 

 

آخر واقعه پيداست، ... هل من ناصر ينصرني؟!

 

فاصبر ان وعده الله حق ولا يستخفنک الذين لا يوقنون

 

 

با عقلانيت وبا چشماني باز بل در اوج قدرت  پا به قتلگاه گذاشتن  نيش عجز در قدرت سياسي را ناکام مي گذارد.

 

 

 

                نوشته شده توسط ف ـ سپید

+ نوشته شده در 2:53 توسط فائزه.
سه شنبه هفتم آذر 1385
به یاد ف ـ سپید که بیش سالی پیش در مسخ کویی بارانی

                 زد بر پیمانه و رفت.

                                               سلامش باد.

نیک بدانم تویی آنکه دلم را ببرد          

وای چه کردم که من حجب تنم روی تو

خشم زمانه ببست آن که دلش باز بود

حشمت جانم بیا آن که دلم آن تو

خواست فلک چون تنم خار و ذلیلم کند

پس به کجا می روی ای که سرم پای تو

نیش زنم بر زبان غایت جانم بمان

چون کنم این ادعا قبض زبان کام تو

هر چه بکردی رواست جان دلم را دواست

ای که بخوردم قسم خون رگم شام تو

می ننهم این قلم تا که تویی همرهم

ای به رهم آشنا جوهر ره یاد تو

ثقل سر از کوی تو خام جهان می شود

پیش تو خامی بمرد خام جهان باد تو

آنچه بکرده سپید از ره تو دور بود

می نکنم ای اعوذ رجعت من خواه تو

 

      نوشته شده توسط (ف ـسپید ؟!)

+ نوشته شده در 11:39 توسط فائزه.
سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385
نصر من الله وفتح قریب
الله اکبر الله اکبر  شما که انسانیت را با شرافتش خریدید

 درود بر شما فرزندان محمد ُعلی ُفاطمه!

درود بر شما فرزندان ابوبکر و عمر!

الله اکبرکه به خونخواهی انسان به پاخواسته اید

الله اکبر که شرافت را نه به زور بل با ایمان معنا داده اید

این اصالت ایمان است که ضعف مادی در برابر قدرت مادی شمشیر می کشد

این اصالت ایمان است که قدرت مادی  در برابر ضعف مادی راهی جز ناله ندارد

الله اکبر که شمشیرعلی را به شایستگی صیقل دادید

قسم بر همو که مهر بی نام او بی ذات است

حاشا که لحظه ای از جانُ مالم بر شما دریغ باشد

حاشا حاشا که لحظه ای این فکر ُزبان بر شما بایستد

الله کبر فرزندان انسان!

الله اکبر فرزندان خدا!

از این حزب الله!

 

نوشته شده توسط ف ـ سپید

+ نوشته شده در 21:8 توسط فائزه.
پنجشنبه پانزدهم تیر 1385
 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا...

 

 

تکرار سپیده دمانه این تنها گریز یافته

          صبراین تنها خولیای مست دشت بی افق

          آخرین رنگ به جا مانده از پرده عشق

  خنده گریه های با تو ُ بی تو..

                                                   شمارش اضداد است اینچنین

که هوس خاک را نوشدارویی نیست

  چه آنکه بعد سهراب!

دارویی که مرا قصاصش قتل است و مقتول آن من

مرهمی که زخم مرا صد بار بی حاجت است.

                                   نبش خواهی سهراب را روزی

ـ چیست در این که هر ساله در دهشت استخوان سوز سرمای زمستان

بنفشه های بهاری می زاید؟!

ـ روح نیست

               نه دستی ُ

                            نه معجزی ُ

                                          نه وهمی!

   بل دارویی ست که طعمش را خاک به بنفشه های بهاری می نوشاند!

 

                  نوشته شده توسط ف - سپید

+ نوشته شده در 19:22 توسط فائزه.
جمعه یازدهم فروردین 1385
تکبیر ستاره

با ظلومان و جهولان و منوعان و جزوعان

مهربان باش چو بر حمل امانت بگماری

تو بر ارکان شریعت نزدی سقف معیشت

سیر چشمی تو،رسالت ز تجارت نشماری

به خدائی که تو را شاهد سو گند قلم کرد

که حریفان قلم را به فقیهان نسپاری..

 

                           (عبدالکریم سروش)

 

 

مظلومیت با تو آغاز داشت ، با تو روئید، مظلومیت ذات حقیقت است ، چون ابزارش حق است.

تو ساختی و رفتی و زمین از بشر تزویر رویانید و دکان دین فروشی.

وجوب رحمت برای بشر با تو شکل گرفت ،تنها اذن نجات داری ،خلوص ، طهارت.

    ای باران ..

 

آب گفت الوده را در من شتاب

گفت آلوده من دارم شرم از آب

گفت آب این شرم بی من کی رود

این آلودگی بی من زائل کی شود

 

باورش تند است و خارج از درک ،

نمی دانی بعد تو، زمین یادمان داد ،بی اجر  ننویسیم ،فکر نکنیم ،   فتوا ندهیم.

یادمان داد تقدس بزدائیم از تو ،و روشنفکر (!!) باشیم  چون کودکی که در بازی بچه گانه اش پدر را می کشد.

 

 

هنگامی که از تو سخن می گویم ای باور زمین ، زمان ها با تو می ایستد و با تو به سراغ شمس می رود.

ای رعد به هنگام ،ای قاتل تزویر .

 

از تو انچنان می نویسم که خار از گل ،جوی از اقیانوس

انگارم چون دخترک نو شکفته احساسی که

قلم می کشد ،بنویسد تا عاشقش شوند

 

امروز انچنان محتاج است برایتمحمد که روز  به خورشید.

 

 

         نوشته شده توسط فـ سپید

 

+ نوشته شده در 3:31 توسط فائزه.
پنجشنبه هجدهم اسفند 1384
سرخ تنیده

 

محاکمه ی زندانی زیر نور سرخ هر روز قبل از طلوع زیر سقفی که اخر روزی خواهد ریخت

امروز هم نمردم مادر !

صبحت  بخیر مادر !

ازارم می دهد

بعد هر سرخی باید زیر نور ابی با دست راستم دار ببافم ،می ترسم ..

می ترسم این حلقه ، بی درد خفه کند!

دیشب تا دیر هنگام بالای طاقچه با پنجره قمار کردم

هر چه داشتم پای معامله بود، یک ساعت طلا، یک انگشتر نقره با دستی پر از دل

...

صبحت به خیر مادر

امروز کار دار تمام است و شاید زندانی

من ؟! من ! همان قمار باز ناشناس بیهوده دست

ازارم نمی دهد

ساعتی ندارم که ثانیه برایم  ِیک دست باشد

...

جناب ...

ایا حرفی برای گفتن دارید؟

فقط ، فقط ... صبحت به خیر مادر ، شبت هم .

...

زندانی بالای دار بر روی سقف ، سقف پاشیده بر روی دادگاه و ،و هفت دل تنگ در یک کاغذ مچاله شده!

 

           نوشته شده توسط فـ . سپید

+ نوشته شده در 12:42 توسط فائزه.
سه شنبه سیزدهم دی 1384
رئالیسم و حقیقت

 

همواره مهمترين ويژگی يك زيست اجتماعی درك ضروری واژگان درگير است. برخی اوقات در يك زيست اجتماعی مقولات حقيقيت و رئاليسم رودرروی هم قرار می گيرند؛ رئاليسم كه از اصول پايدار يك اجتماع سالم و پوياست، و حقيقت كه از اصول ذاتی و فطری ذات انسانی برای ايجاد يك ذهنيت انسان شمول است. همواره يك فرد كه در حيطه بسته و نامنظم رئاليسم صرف زندگی می كند، بنيان و اساس مراودات خود را بر مبنای منافع خواسته شخصی پی ريزی می كند، و ذهنيت حفظ حريم خويش است كه او را وا می دارد در واقعيت گرايی خود استمرار داشته باشد و برای حفظ اين حريم اجبار دارد كه هرگونه ارزش و اصول فطری و بينشی را به صورت های اصلاح شده و واقعيت پسند دستاويز حركت خود قرار دهد. چه بسا يك مرجع خارج از اين حيطه می تواند تعبيری ضد ارزشی از اين تفكر داشته باشد و حقيقت واقعيت پسند را حقيقت تنفير شده بشناسد. لازم است كه تعبيری از واژه حقيقت رسم كرد؛ حقيقت اعمال و انجام اموری است كه به جا مانده و باقی مانده بی تعبير و يا بد تعبيری از آن بعد از ختم عمل نداشته باشد. بديهی است كه در اين تصوير دوباره برمی گرديم به تعبيری از "بد تعبير" بودن كه در صورت ادامه اين سلسله تعريف نهايتا به مرز مشتركی خواهيم رسيد كه مقبول برای همه اذهان است. در يك جامعه فرضی كه در آن حقيقت به عنوان ارزش پی ريزی شده است فرد نقش بازيگر سناريويی را دارد كه وحشتناك ترين درگيری ها بر سر متضاد بودن حقايق پيش نمی آيد. حقيقت جوانب مختلفی دارد كه همسويند، و اين از ويژگی های توصيف حقيقت است كه هيچ دو حقيقتی همديگر را نفی نمی كنند. شخص در اين جامعه اگر زندگی روزمره و حقيقت گرايی داشته باشد هيچگاه لزومی برای بيان ارزش های منطبق بر واقعيت وجود ندارد زيرا رئاليسم است كه به عنوان زيرشاخه حقيقت رفتار می كند. تزريق يك ارزش در جامعه به صورت هرمی صورت می گيرد و راس هرم می تواند ارائه دهنده هرگونه ارزشی برای بستر جامعه باشد. همزيستی رئاليسم و حقيقت به صورت برتر بودن رئاليسم تعبير جامعه ای است كه در آن شعار مبنای انتخاب است، و انتخاب مديون رئاليست های حقيقت گرايی كه مدهوش شعار می شوند.

                             نوشته شده توسط ف-سپيد

+ نوشته شده در 18:28 توسط فائزه.