تبليغاتX
فراتر از بودن
جمعه بیست و پنجم آبان 1386
سرخ و سفید

عروس و داماد می رقصیدند،‌ صدای دست زن ها تالار را به لرزه انداخته بود. پسربچه كوچكی سعی می كرد راهش را از بین صندلی ها باز كند، ناگهان لیز خورد و لحظه ای بعد صدای فریاد او بود كه تالار را پر كرده بود... سكوتی سنگین حاكم شد و من خیره لكه های سرخ خون بودم بر سفید كاشی ها.

+ نوشته شده در 23:6 توسط فائزه.
شنبه نوزدهم آبان 1386
رفت...

حرف‌های ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می‌کنی:

 وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

 

پیش از آن که باخبر شوی

لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌شود

 

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی!

 

ناگهان

 چقدر زود

 دیر می‌شود!

 

می دانم دیر می نویسم ولی نمی توانستم ساده عبور كنم از نبودنش. شعرهایش را دوست داشتم، اما نمی خریدم كتاب هایش را. صبر كرده بودم پیر شود، بعد...

 

پ.ن: دلتنگ رفتنش بودم كه دلتنگی مصادره شدنش هم اضافه شد بر غصه هایم. انگار فرهنگ ستیزان سرزمین ما در انتظار مرگ تك به تك اهالی فرهنگ نشسته اند تا در نبودن شان مصادره شان كنند كه آن ها در بودن شان تسلیم نمی شوند... روزگار غریبی است، خیلی غریب...

+ نوشته شده در 22:58 توسط فائزه.
جمعه چهارم آبان 1386
رویا

 

رویاهاتو محکم بچسب

واسه این که اگه رویاها بمیرن

زندگی عین مرغ شکسته بالی می شه

که دیگه مگه پروازو خواب ببینه.

 

رویاهاتو محکم بچسب

واسه این که اگه رویاهات از دس برن

زندگی عین بیابون برهوتی می شه

که برفا توش یخ زده باشن. لنگستون هیوز

 

------------------------------

 

گاهی فراموش می كنیم این ماییم كه تصمیم گیرنده ایم، و خودمان را می سپاریم به دست هر آنچه كه پیش می آید. و بعد... گاهی پشیمانی فایده ای ندارد، خیلی دیر شده، خیلی.

 

------------------------------

 

به یاد آورد رویایی دارد كه فقط از آن اوست، فقط از آن او، و آرام گرفت، قلبم را می گویم!

 

------------------------------

 

مسیح می گوید از راه هایی كه روندگان آن بسیارند نروید. اما هیچ راهی نیست به سوی رویای من، خودم باید راهم را بسازم، نه؟

 

 

 

پ.ن: برای رسیدن به رویایم باید كه بیشتر درس بخوانم! بنابراین این وبلاگ تا اطلاع ثانوی دیر به دیر آپدیت خواهد شد!

+ نوشته شده در 23:12 توسط فائزه.