
خدای من،
جانم را در این میانه گرو می گذارم كه باارزش تر از آن چیزی ندارم. و تنها یك چیز از تو می خواهم؛ خوشبختی شان را كه خوشبختی آن ها خوشبختی من است.
عزیزترینم به سراغ تمام كلمات رفتم. می خواستم شاعرانه ترین جملات دنیا را تقدیمت كنم. می خواستم تمام این محبتی را كه در دلم موج می زند روی كاغذ به جولان دربیاورم، می خواستم حداقل برای یك بار هم كه شده ببینی چقدر دوستت دارم، و چقدر خوشبختی ات را می خواهم، و چقدر خوشحالم كه خوشحالی.
سعی كردم، تمام سعیم را، ولی نشد. كلمات قاصر بودند. جا می ماندند. به یاد آوردم جمله بوبن را كه می گفت «برای بیان عشق همواره به كلمه های عاشقانه نیاز نیست بلكه زیر و بم لازم است، نه جدیت، به خصوص نه جدیت. زیر و بم، اشك و لبخند». تمام اشك ها و خنده هایم تقدیم به تو عزیزم، چیزی به جز دعایم و آن ها ندارم كه پیشكش كنم. ببخش كه ناچیزترین است...
مهربانم دلم می خواست اولین تبریك از آن من باشد، خنده هایت ابدی، شادی ات پایدار و خوشی ات روزافزون!
شده بزرگتر جمعی باشید؟ همه حواستان را بدهید كه كسی حرفی نگوید و كاری نكند كه خوشی جمع از بین برود؟ شده وقت خداحافظی خیال تان راحت باشد و لبخند به لب داشته باشید كه همه چیز به خیر و خوشی گذشت... اما بعد همه اینها اگر آدم بفهمد دل كسی را شكسته چه؟
برای بهترین و عزیزترین دوستم؛
بسیار دل می بندم و شدید دوست می دارم، اما بلد نیستم دل كندن را. هر بار كه خواستم دل بكنم از چیزی، تكه ای از دلم را جا گذاشتم. این بار فكر می كنم همه دلم را جا گذاشته باشم...
پ.ن: هر انسانی كه شادی های بزرگ را به تجربه نشسته باشد باید كه غم های بزرگ را نیز به جان بپذیرد...
اما این بار، طوفان احساسات گذشت. و من خوشحالم، خوشحالم به خاطر داشتن دوستی كه می شود به این اندازه به خاطرش دلتنگ شد...
به همراه همه
خنده ها،
نگرانی ها،
و درد و دل هایمان،
تقدیم به میترا...
مریم؛ مریم دختر عمران، مریم خواهر هارون، مریم مادر عیسی، مریم زاده آدم!
از هم گسسته ایم، زندگی را پوچ می خوانیم و بی ارزش، و مرگ را وسیله نجات.
همه چیز مثل همیشه است، تحت كنترل! هرچه هست انگار می خواهد تا ابد بپاید. در این میانه مریم به خلوت رفته است، به مكانی شرقی، شرقی برای طلوع. مریم، همان دخت دردانه مادری كه دخترش را یاغی می خواست و عابد!
آنچه را كه هست نمی خواهیم اما ایمان نداریم به نجات، آن هم نه به دست دیگری كه خودمان. ناامیدی بدتر از هر خوره ای جانمان را می خورد و این چنین است كه زندگی مان را به دست هر آنچه می سپاریم كه از یادمان ببرد بودن مان را. مرده ایم پیش از آنكه بمیریم.
مریم دختر قومی كه ملكوت را از یاد برده اند، ملكوت را به آغوش می كشد و بار برمی دارد روح خدا را، كلمه را...
شقی شده ایم. دو شقه، یا حلق آویز آسمان یا خزنده بر روی زمین. شكافی در شخصیت مان پدید آمده است كه توان درست دیدن و فهمیدن خیلی چیزها را از دست داده ایم. نمی توانیم هستی را، خودمان را، شایسته زیستن ببینیم. پیوندهای میان زمین و آسمان را گم كرده ایم و هركدام را اقنومی می بینیم جدا از دیگری. حتی گاهی آن چنان شقی شده ایم كه همه چیز را خاص خودمان می بینیم، چنان شكافی بین خودمان و دیگران پدید آورده ایم كه برایمان فرقی نمی كند پس از ما زندگی بقیه چگونه باشد، اصلا باشد یا نباشد...
مریم آبستن كلمه است، و چه سخت دردی را تحمل می كند. مگر ساده است زاده شدن كلمه از دل آن همه درماندگی و ناتوانی و نازایی؟
برای عبور از آنچه هست نیازمند كلمه ایم، و كلمه همانی است كه باید بشود. برای گذشتن از آنچه كه هست با همه زشتی ها و پلیدی هایش، نیازمند كلمه ایم تا برایمان به تصویر بكشد شیوه دیگری از زیستن را. و این تصویر است كه وادارمان می كند به رفتن و رفتن و رفتن. و كلمه است كه ما را برمی كشد از ركود. زندگی سخت و دشوار است، در عین حال زیبا و ارزشمند، آنگاه كه زیستن حركتی باشد برای رسیدن به كلمه...
مریم درد می كشد تا بدان حد كه از خداوند مرگ طلب می كند، او به وادی هول و هراس های بزرگ پانهاده است و بدین سان است كه شایسته زادن كلمه می شود...
كلمه طیبه ریشه ای استوار در زمین و شاخه هایی بلند در آسمان دارد. نه به انكار گذشته و میراثش، زندگی این جهانی با همه ویژگی هایش، بر می خیزد و نه از حركت به سوی آینده، به سوی آسمان باز می ایستد. زمین و آسمان در كلمه طیبه جدا از هم نیستند، درهم تنیده اند، درهم تنیده...
درخت كهنسالِ بی بار و بر میوه می دهد، در بیابان چشمه ای می جوشد، مریم كلمه را به دنیا آورده است، مریم كلمه شده است...
باكره وجودمان می تواند بار بردارد كلمه را، و شاید هم اینك در زاویه ای از كوچه پسكوچه های روحمان به انتظار ما نشسته باشد...
پ.ن: تمامی مفاهیم این متن از كتاب "مریم مادر كلمه" نوشته آقای علی طهماسبی، برگرفته شده اند.