
مریم عزیزم به یك بازی جدید دعوتم كرده. باید اسم 5 كتاب را بنویسیم كه دوست شان داریم. من هم كه نمی توانم دعوت مریم را رد كنم بنابراین:
1- جان شیفته، رومن رولان: داستان زندگی یك زن، زندگی ای فراتر از تمامی قواعد و رسوم بی فایده، زندگی ای به راستی انسانی...
2- رفیق اعلی، كریستین بوبن: باز هم داستان یك زندگی، این بار فرانچسكوی قدیس...
3- شازده كوچولو، آنتوان دوسنت اگزوپری: ...
4- اگر شبی از شب های زمستان مسافری، ایتالو كالوینو: یك رمان بسیار جالب و متفاوت، باید بخوانید تا بفهمید چه می گویم!!!
5- سمفونی مردگان، عباس معروفی: هابیل و قابیل، آیدین و اورهان. رمانی عاشقانه و...
حالا مثلا نمی شود به جای اسم 5 تا، اسم 50 تا را بنویسیم؟ خوب سخت است انتخاب 5 تا از بین كلی كتاب كه هركدام شان را جوری دوست دارم!
حالا بنا به قاعده، این 5 نفر را به بازی دعوت می كنم:
یاشار، وحید، الهام، بهزاد و یاسر!
بلكه باعث بشود 3 نفر تنبل این جمع كمی تا قسمتی وبلاگ هایشان را به روز كنند!!!
دمشمشیری* نر از صبح غذا نمی خورد. ماما می گفت صبح، بدن نیمه جانش را كنار جسد جفتش بیرون آكواریوم پیدا كرده، می گفت حتما صدای ناله های ماهی ماده كه داشته خفه می شده باعث شده او هم بیرون بپرد، احتمالا لحظه های آخر عمر جفتش هم بیرون پریده كه زنده مانده تا صبح. می گفت حتما غصه دار است كه غذا نمی خورد.
* نوعی ماهی آكواریومی
چه خوب یادم هست
عبارتی كه به ییلاق ذهن وارد شد
وسیع باش
و تنها
و سر به زیر
و سخت.
مانده تا سخت شوم، آن قدر كه این دل بی صاحب نتواند هر لحظه به رنگی درآردم، مانده آقا، هنوز خیلی مانده. راستی خودتان سخت شده بودید قبل رفتن نرم تان؟ نمی دانم، شاید. البته فكر می كنم آن حواس پرتی تان نسبت به هر چه كه فقط انسانی بود، كمك خوبی بود، نه؟ آدم كه خیلی چیزها را نبیند، خوب دلش هم نمی لرزد مدام. شاملو، همان شاعر همدوره تان را می گویم كه فكر می كنم چندان هم همدیگر را دوست نداشتید، همان شاملو را می گویم كه نوشت انسان دشواری وظیفه است. آری همان شاملو بعضی چیزها را در ما بهتر از شما می فهمید. ناراحت نشوید آقا بعضی چیزها را هم شما در ما فهمیدید كه او نفهمید. و مردم به من می خندند وقتی می بینند هردویتان را دوست دارم واقعا، و با خودشان فكر می كنند عجب نفهمی! ولی مردم نمی فهمند كه ما یكی نیستیم، هر یكی مان چند یكی دارد درون خودش. منی كه اینجا می نویسم یكی است و منی كه با دوستانش می رود بیرون یكی دیگر، من شاملوخوان یكی است و من سهرابخوان یكی دیگر...
پرت شدم از موضوع. داشتم می گفتم او خوب فهمید كه گریستن و خندیدن هم دشوار می شود بعضی وقت ها آقا. دشوار كه می گویم می فهمید یعنی چقدر؟ نه نمی فهمید، از كجا بفهمید! دشوار یعنی سنگین، یعنی عذاب آور، یعنی دردناك. خبر ندارم بار هستی میلان كوندرای چك زمان شما نوشته شده بود یا نه، راستش حوصله هم ندارم بروم نگاه كنم. هرچه باشد مترجم توضیحی داده در مقدمه درباره اسم واقعی كتاب. گویا اسم اصلی كتاب بوده "سبكی تحمل ناپذیر وجود". این تركیب، حالِ حالای من است. مانده ام چه كنم با این سبكی كه دارد له ام می كند زیر بار خودش. شما بودید چه می كردید؟ از همین حالا بگویم غرق شدن در عوالم روحانی و سیر و سلوك برایم كافی نیست، نمی خواهم اینها را به تنهایی. به چه كارم می آید درویش شدن و عارف شدن؟ نمی گویم بد است، با مذاق من سازگار نیست. غذای تندتر از این می خواهم برای این روح بدغذایم.
می دانید فهمیدن اینكه چه نمی خواهیم، و چه دوست نداریم آسان است. مدت هاست فهمیده ام این چیزهایی كه هست، این جامعه با این روابطش، این شكل زندگی كردن، را نمی خواهم. سنگین تر از آن اند كه بخواهم شان. می خواهم سبك باشم، سبك باقی بمانم تا ابد. سبك مثل... سبك مثل یك پرنده! و این زندگی سخت شده، خیلی سخت شده آقا، این مردم از آدم های سبك خوششان نمی آید. نه اینكه فقط یك گروه و دسته خوششان نیاید، نه، هیچ كس خوشش نمی آید. از مردم معمولی كوچه و بازار گرفته تا روشنفكرهایش. می دانید فكر می كنم شما این را می دانستید كه گفتید وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت. حق با شماست، چاره دیگری نیست باید یاد بگیرم تنهایی را، و سخت شوم، خیلی سخت...
ترس و لرز
نوشته سورن كیركگور
ترجمه عبدالكریم رشیدیان
نشر نی
كیركگور می گوید ایمان یعنی ترك همه چیز، ترك واقعی همه چیز به خصوص آنچه بیش از همه می خواهیم، و در عین حال اعتقاد به كسب همه چیز، همه آن چیزی كه به طور كامل ترك كرده ایم، به لطف محال!
با این تعریف پارادوكس غریبی است ایمان: نخواستن كامل در عین باور ِ به دست آوردن كامل! و این یعنی همیشه نگران بودن، همیشه مضطرب بودن كه مبادا كامل رها نكنی، كه مبادا كامل مطمئن نباشی به دوباره داشتنش! چطور آدم می تواند اضطراب به این سهمگینی را تحمل كند؟
نمیدانم چرا
هر وقت میروی سفر
زندگی من
گم میشود... عباس معروفی
یك جمله، حتی یك كلمه كافی است. صدایت كافی است، حتی بی دیدن چشم هایت، بی گرفتن دست هایت. همه چیز را می فهمم و حس می كنم همان طور كه تو می فهمی و حس می كنی. ما برای فهمیدن هم نیازمند كلمات نیستیم و این خود معجزه ایست.
معجزه زندگی من، این چند روز غیبتت غم ها را و تنهایی را چند برابر خواهند كرد ولی تو هستی، به دیدن نور رفته ای و این خود كافی است برای صبوری كردن. شادی تو، شادی من است و آرامش تو، آرامش من. سعیده با نور برگرد، منتظرم...