تبليغاتX
فراتر از بودن
دوشنبه هجدهم دی 1385
چشم هایش...

 

هر بار كه صحبت از كتاب می شد امیر می گفت چشم هایش را بخوان، من هر دفعه می گفتم باشد برای بعد كنكور. امشب ولی نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و خواندمش، یك سره هم خواندمش. و به یاد چشم هایش چشم هایم پر اشك شد...

 

چشمهایش

نویسنده: بزرگ علوی

 

رمان های زیادی با ساختارهای باشكوه تر خوانده ایم، و داستان هایی به مراتب غم انگیزتر شنیده ایم. ولی این رمان چیز دیگری دارد، از جنس دیگری است، از جنس من، از جنس مای ایرانی. فرنگیس اش روحی آشنا دارد، همان طور كه استاد ماكان اش. تاریخ ما پر است از ماكان های بی نام و نشانی كه كشته شده اند، مرده اند، همه چیز و كس شان را داده اند تا مردم سرزمین شان از فقر، بدبختی، بی عدالتی، ستم، استبداد و... نجات پیدا بكنند. و پر است از فرنگيس های بی شماری كه فدا شده اند، سوخته اند و... تا ماكانی بتواند بماند، بايستد، مبارزه كند. و سرانجام كارهایشان...

این كتاب داستان زبان چشم هاست، و راست است كه هركسی سخن گفتن به این زبان ها را بلد نیست و هركسی هم توان فهمیدن این زبان را ندارد. سخن گفتن و شنودن به این زبان اهل می خواهد، اهل. و این كتاب داستان چشم هایی است كه زبان شان درست فهمیده نمی شود و صاحب شان را تا به آخر در حسرت فهمیده شدن باقی می گذارند، و مخاطب شان را تا به آخر در حسرت گفته نشدن آن حرف هایی كه باید، و دریغ...

داستان ساده ایست، زنی غرق در رفاه با روحی حساس، دل به مردی می بازد مبارز و هنرمند. فقط خواستن این مرد كافی است تا این زن دست به هر كاری بزند. اما این مرد آن قدر خوب است كه همه داشته ها و نداشته هایش را، حتی خود خودش را، حاضر است فدای هدفش كند... و نهایتا زن می ماند و حسرت عشقی كه مرد هرگز آن را نفهمید، و مردی كه هرگز نفهمید زن به آن حد دوستش می داشته است كه حاضر شده برای اندكی بیشتر  زنده ماندن او بر سر زندگیش معامله كند!

 

و من ماندم با این سوال بزرگ در ذهنم، كه آیا هیچ هدفی هر چقدر هم بزرگ، ارزشی برابر با زندگی یك انسان دارد؟

 

+ نوشته شده در 23:4 توسط فائزه.
جمعه هشتم دی 1385
یلدابازی با تاخیر!

 

قاعده جدی نوشتن در فراتر از بودن را به دعوت امید عزیز می شكنیم و یلدابازی می كنیم!

 

1- اولین كتاب عمرم را بیشتر از آنكه بخوانم خوردم! چون وقتی صاحب آن كتاب شدم چندماهه بودم!

 

2- وقتی بدانم قرار است از حوالی كتابفروشی ای بگذرم و قصد خرید كتاب نداشته باشم، مطمئنا كیف پولم را در خانه خالی می كنم چون تجربه ثابت كرده كه در غیر این صورت در كتابفروشی خالی خواهد شد!

 

3- سعی می كنم همیشه با خودم راحت باشم. و به احساساتم احترام بگذارم. وقتی كسی را دوست دارم راحت می گویم دوستش دارم، همینطور است وقتی از كسی خوشم نمی آید! با عصبانیت، خوشحالی، شیطنت، محبت، خلاصه با تمام احساسات بشریم راحتم! حتی اگر با شان آدم بزرگ ها مغایر باشد، و حتی اگر با عرف آدم بزرگ ها ناسازگار باشد...

 

4- پرواز را بیشتر از هرچیزی در دنیا دوست دارم!

 

5- عاشق برفم! برف كه می بارد مجنون می شوم دلم می خواهد بروم زیر برف بازی كنم،‌ بخندم، قدم بزنم، گریه كنم... خلاصه دیوانه شوم!

- عاشق شكلات، كیك و شیرینی هم هستم همچنین!

 

كتاب ها زندگی را برایم ممكن و دوستانم آن را دوست داشتنی می كنند! می خواهم به بهانه یلدابازی هم كه شده از همه شان تشكر كنم. از همه كتاب های كتابخانه خودم، دایی جانم، كتابخانه های عمومی شهرمان، كتابخانه دانشكده مان و كتابخانه های دوستانم، همینطور كتابخانه های الكترونیكی مثل كتاب های فارسی، قفسه، خوشه و... ممنونم!

از هم پرواز هایم سعیده، امیر، یاسر، یاشار، فرخ، صونای، بهزاد، محمد، احسان(ح)، احسان(ن)، فرزین، مریم(ب)، مریم(ا)، وحید، ایمان، محمدامین، میترا(ر)، میترا(ك)، آرش، سولماز، مرضیه، فربد؛

همكلاس هایم گلچین، احمد، رضا، وطن، امید، كاوش؛

هم مدرسه ای هایم شیما، بهین، لیلا، الهام؛

و دوستان وبلاگی ام امید، ابوذر، آنی، پریسا، بهار، طناز، ققنوس، میترا، الهام، راكرس، بابك، شبنویس، سینا، ستاره و آقای طهماسبی(چیه؟ نمی شه آدم یه دوست خیلی خوب و بزرگ داشته باشه؟!)؛

بی نهایت ممنونم به خاطر بودن شان و خوب بودن شان...

 

 

بنا به قاعده بازی سعیده، مریم، آماتورها(شامل همه اهالی سرزمین می شود به من چه كه زیادند من فقط یك اسم نوشتم!)، یاشار و ف.سپید(گرچه این دو نفر آخر به احتمال نود درصد این پست را نخواهند دید!) را به بازی دعوت می كنم! خیلی های دیگر را هم می خواستم دعوت كنم ولی وبلاگ ندارند متاسفانه!!!!!!

 

پ.ن1: ممنون از سعیده و یاشار كه نوشتند!

 

پ.ن 2: ممنون از آقا حامد عزیز كه گویا ایشان هم مرا دعوت كرده بودند!

 

+ نوشته شده در 0:50 توسط فائزه.