
تقدیم به دو تن از دوستان عزیزم
همه ما تنها در جستجوی یک چیز در زندگی هستیم، که از آن لبریز شویم، که بوسه یک نور را در قلب یخ زده مان دریافت کنیم، ملایمت عشقی فناناپذیر را تجربه کنیم، زنده بودن یعنی دیده شدن، یعنی ورود به نور نگاهی پرمحبت، هیچ کس از این قانون مستثنی نیست. حتی خدا، خدایی که در حقیقت از هر قانونی مستثنی است، چرا که او را حقیقت همه چیز می دانند. کریستین بوبن
همه دوستانم می گفتند من این جور چیزها را اصلا نمی فهمم! ولی اشتباه می كردند. وقتی نوبت به دوستان عزیزم، كسانی كه تا كوچكترین حركات چهره شان را می شناسم می رسد، اوضاع فرق می كند. مگر می شود ستاره باران چشم هایشان را نفهمم، و نگاه هایی كه از آتش هم می گریزند را نبینم؟ آشفتگی روح شان را حس نكنم، و سردی دستان شان را لمس نكنم؟ می دانم آرامش زندگی شان از دست رفته و می دانم آرامشی بس برتر در راه است. دیده ام طوفانی را كه به راه افتاده تا هر آنچه نباید را بروبد و جا باز كند برای هر آنچه كه باید. جوانه تازه روییده را می بینم و می بینم كه منتظر است، منتظر خون دل، آفتاب محبت، صبر، صبر و صبر، تا بروید، تا قد بكشد، تا دنیایی را خیره زیبایی و شكوهش كند. آه آری می دانم سخت است، می دانم، ولی زیباییش به همین سختی هاست نه؟
عشق مغز كاینات آمد مدام لیك نبود عشق بی دردی تمام
قدسیان را عشق هست و درد نیست درد را جز آدمی در خورد نیست
مادرم می گوید هر صبح وقتی مرا به مهدكودك می برده گریه می كرده ام. این طبیعی است. ولی می گوید وقتی كه برای برگرداندن به دنبالم می آمده باز هم گریه می كرده ام... هنوز هم همین طورم. همه جا را دوست دارم و هیچ جا را دوست ندارم. همه جا می تواند خانه من باشد و هیچ خانه ای ندارم. همه را می توانم دوست داشته باشم و... مادرم درباره كودكی هایم زیاد برایم صحبت می كند. می گوید بچه عجیبی بودم. می گوید از شب ها، از تاریكی می ترسیده ام. می گوید تا وقتی كه حرف زدن یاد بگیرم تمام شب ها آن قدر بیدار می ماندم و گریه می كردم تا از خستگی خوابم می برد. و بعد ها، بعد از اینكه یاد گرفته ام حرف بزنم، شب ها با خودم حرف می زدم. می گوید سگ زرد رنگی داشته ام با كلاه سبز كه همدم شب هایم بوده است. مادرم می گوید برعكس تنهایی های پر سر و صدایم، در حضور دیگران عجیب ساكت بوده ام، ساكت ساكت! مادرم می گوید و می گوید، ما هم می خندیم و همه فكر می كنند عجب بچه ای بوده ام من! هیچ كدام نمی دانند من همانم كه بودم فقط یاد گرفته ام نشان ندهم كه همانم!
پ.ن: پستی كه درباره روی ماه خداوند را ببوس نوشته بودم را كمی اصلاح كردم. گویا نسخه الكترونیكی كتاب ناقص بوده و ما نمی دانستیم! (نسخه الكترونیكی تا صفحه 79 كتاب را داراست، ولی كتاب در اصل 113 صفحه است).
زد بر پیمانه و رفت.
سلامش باد.
نیک بدانم تویی آنکه دلم را ببرد
وای چه کردم که من حجب تنم روی تو
خشم زمانه ببست آن که دلش باز بود
حشمت جانم بیا آن که دلم آن تو
خواست فلک چون تنم خار و ذلیلم کند
پس به کجا می روی ای که سرم پای تو
نیش زنم بر زبان غایت جانم بمان
چون کنم این ادعا قبض زبان کام تو
هر چه بکردی رواست جان دلم را دواست
ای که بخوردم قسم خون رگم شام تو
می ننهم این قلم تا که تویی همرهم
ای به رهم آشنا جوهر ره یاد تو
ثقل سر از کوی تو خام جهان می شود
پیش تو خامی بمرد خام جهان باد تو
آنچه بکرده سپید از ره تو دور بود
می نکنم ای اعوذ رجعت من خواه تو
نوشته شده توسط (ف ـسپید ؟!)
پ.ن: از همه دوستانی كه با حرف ها، ايميل ها، آف ها و كامنت هايشان به من قوت قلب دادند ممنونم!