
مطمئنا برای شما هم پيش آمده كه با خواندن يك كتاب از يك نويسنده چنان هيجان زده شويد كه چند كتاب ديگر او را هم پشت سر هم بخوانيد، خواندن "جنگ آخرالزمان" هم يك چنين حالتی را در من ايجاد كرد، به دنبال آن "سور بز" را خواندم و حالا هم "چرا ادبيات" را. كم اند كتاب هايی كه به اين كوچكی باشند و تا اين حد اثرگذار.
"چرا ادبيات" از سه مقاله تشكيل شده، چرا ادبيات، فرهنگ آزادی، آمريكای لاتين: افسانه و واقعيت.
مقاله اول سوال جالبی می پرسد: چرا ادبيات؟ شايد اين سوال برای خيلی از مردم ما اصلا مطرح نباشد ولی حداقل برای مايی كه كتاب می خوانيم و رمان می خوانيم سوال مهمی است. تا به حال از خودتان پرسيده ايد كه چرا رمان می خوانيد؟ كه چرا نويسندگان می نويسند؟
يوسا از چندين جنبه و از زوايای مختلف به اين سوال پاسخ می دهد، پاسخ هايی كه هر يك در جای خود بسيار بديع، زيبا و بحث برانگيزند. از يك سو ادبيات را فعاليتی بی بديل برای شكل گيری شهروندان در جامعه دموكراتيك مدرن، جامعه ای مركب از افراد آزاد، می داند. و از سويی ديگر آن را عاملی وحدت بخش بين ملل مختلف جهان می شمارد، عاملی كه می تواند مانع ايجاد بدگمانی، نفرت و جنگ بين كشورها شود، چرا كه ادبيات است كه به ما می آموزد تفاوت های قومی و فرهنگی را نشانه غنای ميراث آدمی بشماريم و نه برتری يكی بر ديگری. از طرف ديگر آن را تنها وسيله ای می داند كه ما را به شناخت كليت انسانی مان رهنمون می شود.
يكی از مهمترين جلوه های ادبيات را در عرصه زبان عنوان می كند، جامعه ای كه ادبيات مكتوب ندارد حرف هايش را با دقت كمتر، غنای كمتر و وضوح كمتر بيان می كند. و ياداوری می كند كه محدوديت كلام محدوديت تفكر و تخيل را به دنبال دارد. توضيح می دهد كه ادبيات است كه باعث می شود عشق و تمنای آدميان چيزی متفاوت باشد با آنچه مايه ارضای حيوانات می شود. ادبيات لذت و سرخوشی را سرشار از ظرافت، ژرفا، گرمی و شوری می كند كه حاصل خيالپردازی ادبی است. و در انتها يوسا به يادمان می آورد كه ادبيات خوراك جان های ناخرسند و عاصی است، كسانی كه به آنچه دارند خرسند نيستند و در واقع ادبيات مدافع راستين آزادی در طول تاريخ بوده است...
در پست بعدی قسمت كوتاهی از اين مقاله را خواهيد خواند!
پ.ن: پاسخ شما به این سوال چیست؟ راستی چرا ادبیات؟
ممنونم به خاطر شبی كه پر از آرامش بود و اطمينان. ممنونم از آن چشم هايی كه به سختی در اندك كورسوی لامپ های اتوبوس برايم خواندند از "آبايی" و "وارطان". ممنونم از آن قلب و مغزی كه خوب فهميدند آرزو های مرا، و خوب فهميدند بودن مرا، و ايمان داشتند به من گاه بيش از خودم. ممنونم از آن صدای خواب آلود پشت تلفن كه مهربانانه شيطنت های ما را به دل نگرفت. ممنونم از آن همه كتابی كه دل می بردند و مست می كردند. ممنونم از همه نويسندگان و ناشرانی كه در زير اين همه فشار و سانسور و تهمت و لعنت همچنان در كار نوشتن و انتشارند. ممنونم از دستانی كه كمك كردند در اين بی قانونی نمايشگاه امسال(امسال با عدم چاپ كتابچه راهنمای ناشران سرگردانی كشيديم بدجور...) و نگذاشتند خستگی از پايم بياندازد. ممنونم از عزيزی كه شب مهمانمان كرد، دوستی كه به ياريش آمد و بزرگی كه به ديدن مان آمد. ممنونم از آن صدای مهربان نازنينی كه با وجود خستگی سفر به ديدن مان آمد و كمكم كرد در يافتن كتاب های مورد نيازم(اين دوست تازه يافته ام البته اگر لياقت دوستی اش را داشته باشم مهربان بود و بی غل و غش و به معنای واقعی كلمه نازنين). ممنونم به خاطر خستگی هايی كه ناديده گرفته شد تا من تنها نمانم در ساعات آخر حضورم در نمايشگاه، در لحظات عجله كردن ها و دويدن ها... اگر بخواهم همه تشكر هايم را از همه كسانی كه در چند روز حضورم در نمايشگاه يار و همراهم بودند بنويسم همچنان بايد اين نوشته را ادامه بدهم. ولی خوب فكر می كنم دوستانم به اشاره يك خط نوشته شده، ده ها ننوشته را درخواهند يافت. پس فقط يك تشكر ديگر:
ممنونم به خاطر خدايی كه اين همه لحظات زيبا سر راهم قرار داد، ممنونم...
سر كلاس، وقتی استاد به شدت درگير حل مشكلی از مشكلات علمی جهان است، بهترين فرصت برای نوشتن است!!! تنها اشكالش اين است كه گهگاهی رشته افكارت پاره می شود، آخر استاد گاه گاهی بلند حرف می زند!
- گله خيلی قشنگه ببينش! عين لاله است، چه عطر و بويی داره خدا، بچينمش؟
- اِ باغبون اونجاست، نمی بينيش؟ يه چيزی بهت می گه ها!
- فقط يه دونه كوچولوشو، خواهش!
- به من چه اصلا!
سعيده شانه اش را بالا انداخت و رفت كمی جلوتر ايستاد. جلو رفتم، يكی شان از دور صدايم می كرد، معلوم بود تازه باز شده، صورتی قشنگی بود، خيلی قشنگ. وقتی چيدمش توی دستم چه كرشمه ای داشت. به طرف سعيده دويدم و نفس فرو داده ام را با خنده بيرون دادم.
- ببين چقدر قشنگه!
- اه، ببين يه درختچه ديگه هم اينجاست، پشت اون درخت. بيخودی اون همه كاراگاه بازی درآورديم!
- آره ها، ولی خوب ديگه مهم نيست، عوضش گل من نازه!
آزمايشگاه داشتيم و مثل هميشه به دليل كمبود امكانات آمده بوديم دانشگاه شهر و كلاس مان هم تشكيل نشده بود. منتظر سرويس، در محوطه قدم می زديم. بهار كه می شد درخت های پير چنار با آن همه سبزی شان، در كنار گل های رنگارنگی كه لا به لايشان شكفته بودند، عجب مست می كردند!
- بريم يه شاخه ياسم بچينم؟
- بچه جون، زشته ول كن اين كارا رو!
دستش را كشيدم، "حالا تو بيا بريم".
در سكوت می رفتيم. زيبايی كه زياد می شود همه وراجی های آدم را قطع می كند، از بس كه حرف برای گفتن دارد. ياس های بنفش، با عطر بی نظيرشان صدايم می كردند. سعيده اخمی كرد و دورتر ايستاد. زنبور ها غوغايی برپا كرده بودند روی گل ها. به هر شاخه ای كه نزديك می شدم يك دسته زنبور می ديدم. با زحمت يك شاخه كوچك چيدم كه صدای شيطنت باری را از پشت سرم شنيدم: چرا گلای ما رو می كنی؟
- اينجا يه عالمه گله حالا چی می شه من يكی شو بچينم؟
- نخيرم نمی شه، بده به من!
دختر كوچولوی ديگری با بطری آبش داشت به ما نزديك می شد، وای می خواست خيسم كند! دويدم. سعيده می خنديد. من می خنديدم و دخترك دنبالم می كرد، دخترك دنبالم می كرد تا گنجينه ام را از من بگيرد. من می دويدم و او به من نمی رسيد، خسته شد، ايستاد. ولی هنوز آبش را جايی نپاشيده بود. انگار پسر های روی نيمكت ها را هم می شد خيس كرد، نه؟ آبش را يكباره نريخت، چندباره پاشيدش، و از ته دل خنديد به آدم بزرگ هايی كه از كمی آب می ترسيدند.
غنيمت های نازنينم را در كيفم پنهان كردم. وقت رفتن بود، می خنديديم و صدای خنده هايمان تا نوك چنار ها بالا می رفت. سوار سرويس كه شديم يكی از دختر ها پيش ما نشست. از هر دری حرف می زديم كه ناگهان گفت: خوش به حالت!
- چرا؟
- خوش به حالت ديگه!
- چرا، چرا، چرا؟
- آخه تو خودتی!
- خوب تو هم خودت باش!
- ما همين شكلی هم كه هستيم كلی حرف پشت سرمونه.
- ول كن حرف مردمو بابا، مگه مهمه؟
- خوب برا همين خوش به حالته ديگه! هر كاری می خوای می كنی ولی كسی هم جرات نمی كنه بهت بگه بالای چشت ابروست!
اتوبوس ترمز كرد، رسيده بوديم دانشكده خودمان، پياده شديم. رفتيم با سعيده بستنی بخوريم، هوا بارانی بود، باد هم می وزيد!