
كلاس، استاد، غياب، مقاله پرواز، حضور، خستگی، چرت، حواس پرتی، جلسه، گروه، مقاله، خنده، حسرت، درخت، باران، خيس شدن، عصر شعر(چای شيرين، لنت، كنت، برنت)، پخش فيلم، دوندگی، شاملو، برنامه، شعر، نمايشگاه تهران، شب، حرص، مقاله، برنامه، ماهی ها عاشق می شوند، بليت، ميز، خش، خجالت، خستگی، كلاس، امتحان، مهمان، شب، اينترنت، آنلاين...
اين است زندگی!
پ.ن: كتاب های خوب زيادی خوانده ام، كه وقت نوشتن درباره شان را ندارم. زندگی به من فرصت رسيدن به خودش را نمی دهد، خيلی عقب مانده ام، خيلی!
پرسيد اگر من بميرم تو چه می كنی؟
دلم لرزيد، حتی تصورش هم دلم را می لرزاند، اگر او نباشد؟ به سوالی تا به اين حد ساده، تا به اين حد وحشتناك، تا به اين حد عميق جز پاسخی پيش پا افتاده نمی توان داد. آخر چطور می شود ترس، غم و محبت را در قالب كلمات نشان داد؟
جواب دادم غمگين خواهم شد، خيلی.
گفت حتی اگر بدانی من شاد خواهم شد و آرام؟
آدم ها چقدر بيرحمند!
گفتم مگر نمی دانی كه ما آدم ها خودخواهيم و من خودخواهانه ماندنت را می خواهم.
گفت چرا؟
گفتم آن قدر دوستت دارم كه اگر نباشی غم دنيا در جانم بریزد!
گفت و حتی اگر بگويم آن قدر تو و بقيه را دوست ندارم كه زندگی را بخواهم؟
و چقدر كلمه می تواند سوزاننده باشد!
گفتم مگر دوست داشتن معامله است؟ اصلا دوست داشتن من چه ربطی به تو دارد؟
و گفت سكوت را،
و گفتم سكوت را،
و سكوت گوياترين واژه بود!
نمی دانستم چه بنويسم، ذهنم خالی بود... پس به جای اينكه خودم بنويسم می خواهم مهمان تان می كنم به نوشته ای از بوبن كه مثل هميشه زيبايی نابی در آن جريان دارد:
... وقتی همه چیز خوب است، آدم به خدا معتقد است. وقتی همه چیز بد است، آدم به هیچ چیز معتقد نیست. آدم می ترسد، از ترس مریض می شود، به دنبال گریزگاهی می گردد، می فهمید. آری، به دنبال راه فراری می گردد، هرچه كه باشد. در این مورد نباید سر خود را كلاه گذاشت، این طور نیست: هیچ كس واقعا به خدا معتقد نیست. حتی مسیح هم به هنگام مرگ عرق بر چهره دارد. متوجه هستید، من دعای انجیل را بلدم: "آه پدر، این رنج را از من دور كن". به بیمارستان ها بروید و به حكایت جنگ ها گوش دهید: سربازانی كه بر پهنه های كارزار تكه تكه می شوند خدا را صدا نمی زنند. آن ها خدا را نمی طلبند بلکه مادرشان را می خواهند. و من در برابر قلب تكه تكه ام، نمی توانستم مادرم را صدا كنم، صدا كردنش بی فایده بود. تصور كنید:بدنی بی تحرك و در اطراف، امواج بزرگ و بزرگ تر، پر صدا و پر صداتر نور صبح تابستان، امواج حرف های خفه آدم بزرگ ها(آن روز تعدادمان زیاد بود، پدر و مادرها، دوستان، تعطیلات تابستان) و سرانجام خنده نوه ها. در خانه می دویدند انگار كه در انتهای یك جنگل می دویدند. قایم باشك بازی می كردند. از قایم شدن در كمدها می خندیدند. وقتی پیدا می شدند، جیغ می كشیدند. ما می گذاشتیم بازی كنند. نمی خواستیم بچه ها غمگین باشند، وانگهی چه كسی چنین چیزی را می خواهد. فقط بهشان گفتیم: اتاق به رویتان باز است، ورود به آن ممنوع نیست. مادربزرگ تازه مرده است. دو روز اینجا می ماند، بعد دفنش می كنیم. می توانید به او عصر به خیر بگویید. اگر هم نمی خواهید مهم نیست. ما آدم بزرگ ها خیلی بیشتر از شما می دانیم ولی در برابر اتفاقی كه افتاده، ما هم مثل شما چیزی نمی دانیم. بچه ها با دقت به حرف های ما گوش كردند. اول، وارد اتاق نشدند. ما آدم بزرگ ها از مرگ می ترسیم. تقریبا همان قدر كه از زندگی می ترسیم. و اول این ترس، این حال وخیمی كه به طور ناگهانی به ما دست داده بود، به بچه ها هم سرایت كرده بود. آرام و آهسته تر وارد خانه می شدند. با این وجود تب زیبای تعطیلات رهایشان نكرد. بعد از ظهر، مثل هر روز بیرون رفتند و به هنگام بازگشت شان این اتفاق افتاد: بازگشتی با قهقهه های خنده و پر تعقیب و گریز. هفت، هشت بچه. بزرگترین شان ده ساله و كوچك ترینشان چهار ساله. بازوان انباشته از گل های صحرایی، به خصوص گل گندم. با عجله وارد اتاق می شوند و كركره ها را باز می كنند. دختر كوچك از تخت مرده بالا می خزد. بقیه گل های گندم را به او می دهند، همه گل ها را با بی نظمی می چینند و مدت زیادی آنجا می مانند. چند تاییشان تمام قد روی تخت، بقیه دراز كشیده روی فرش. نیم ساعت، شاید هم یك ساعت آنجا می مانند. درباره بازی های دیروز، بازی های آینده، حرف می زنند. بعد، آوازخوان از اتاق بیرون می آیند. نوازشی سبك بر چهره میخكوب. دو روز به همین منوال: هزارن قدم بین دشت، باد و تخت. هزاران راه بین گل ها، خورشید و چهره فرورفته در بالش سفید. حتی شب ها هم وارد اتاق می شدند و برای آنكه ما را بیدار نكنند، خنده شان را خفه می كردند. ما سعی می كردیم دخالت نكنیم. این تنها شعوری بود كه غم برای مان باقی گذاشته بود: كه به هیچ وجه دخالت نكنیم. ما شرمنده شده بودیم. آری، از این بزرگ منشی بچه ها شرمنده شده بودیم. از این بزرگ منشی ابتدایی در رفتارشان، از این شیوه - از سنگین بودن حرف هایم عذر می خواهم- از این شیوه نزدیك ماندن به خدا. هرچند كه این خدا، خدای ژولیده موی از بازی های تابستان، در تاریك ترین سایه ها مخفی باشد. ما گذاشتیم تا شیوه ورود به رنج مان را ابداع كنند. شیوه ورود به رنج مان مثل ورود سارها به آسمان تابستان، مثل ورود زندگی به زندگی. این ماجرا دو روز طول كشید. دو روز، دو شب، یك جشن. جشنی كه هرگز نظیرش را ندیده بودم. جشنی كه اشك را لوث نمی كرد، جشنی كه جلوی درد را نمی گرفت با این وجود یك جشن واقعی. اتفاق روز دوم افتاد: كوچك ترین بچه به طرف ما آمد. بچه ها خیلی وقت بود از سرمیز بلند شده بودند. ما آرامش بعد از غذا را می چشیدیم، لذت صحبت درباره چیزهای جدی را - چیزهای بیهوده وار جدی- سیاست، كار، از این جور چیزها، می دانید كه. نوه كوچك نفس نفس زنان و خندان به طرف مان آمد: زود بیایید، مادربزرگ دارد می خندد. دنبالش رفتیم و دیدیم: چهره در عرض دو روز تغییر كرده بود. ساده شده بود. تقریبا دیگر چروكی نداشت. بر لب هایش انگار كه اثر یك لبخند بود. نه، انگار را برمی دارم، یك لبخند واقعی، به زحمت قابل دیدن. همیشه همین طور است، نامرئی همیشه بر سبك ترین و شكننده ترین لبه مرئی واقع است. به زحمت محسوس، به بلندای كودك و نه هرگز به بلندای آدم بزرگ، هرگز. سپس مراسم خاكسپاری را به جا آوردیم و یك هفته بعد تعطیلات به پایان رسید. از این ماجرا پنج سال گذشته است. از پنج سال پیش، این خانه زیبایی حقیقی اش را، مكان واقعی اش را در باد، در زیر ستارگان یافته است. از پنج سال پیش،باد اینجا در خانه خودش است. باد، رانده شده از همه جا و عصبانی از اینكه از همه جا رانده شده به اینجا می آید تا به آرامشش، آسایشش و خانه اش بپیوندد. از آن روزی كه یك گله بچه مراسم تشییع جنازه یك پیرزن را اداره كردند. درست به همان نحوی كه بلدند گنجشكی مرده در راه را به آسمان مشایعت كنند. با ظرافتی كه خاص خودشان است. ظرافتی كه نه از اطرافشان با ارث برده اند، نه از هیچ چیز شناخته شده دیگری در دنیا. ظرافتی كه از جایی به ارث برده اند كه، برای من سوال است. بعد از پنج سال هنوز برای من سوال است.
جشنی بر بلندی ها- كريستين بوبن
با ظلومان و جهولان و منوعان و جزوعان
مهربان باش چو بر حمل امانت بگماری
تو بر ارکان شریعت نزدی سقف معیشت
سیر چشمی تو،رسالت ز تجارت نشماری
به خدائی که تو را شاهد سو گند قلم کرد
که حریفان قلم را به فقیهان نسپاری..
(عبدالکریم سروش)
مظلومیت با تو آغاز داشت ، با تو روئید، مظلومیت ذات حقیقت است ، چون ابزارش حق است.
تو ساختی و رفتی و زمین از بشر تزویر رویانید و دکان دین فروشی.
وجوب رحمت برای بشر با تو شکل گرفت ،تنها اذن نجات داری ،خلوص ، طهارت.
ای باران ..
آب گفت الوده را در من شتاب
گفت آلوده من دارم شرم از آب
گفت آب این شرم بی من کی رود
این آلودگی بی من زائل کی شود
باورش تند است و خارج از درک ،
نمی دانی بعد تو، زمین یادمان داد ،بی اجر ننویسیم ،فکر نکنیم ، فتوا ندهیم.
یادمان داد تقدس بزدائیم از تو ،و روشنفکر (!!) باشیم چون کودکی که در بازی بچه گانه اش پدر را می کشد.
هنگامی که از تو سخن می گویم ای باور زمین ، زمان ها با تو می ایستد و با تو به سراغ شمس می رود.
ای رعد به هنگام ،ای قاتل تزویر .
از تو انچنان می نویسم که خار از گل ،جوی از اقیانوس
انگارم چون دخترک نو شکفته احساسی که
قلم می کشد ،بنویسد تا عاشقش شوند
امروز انچنان محتاج است برایتمحمد که روز به خورشید.
تعطيلات نوروز زمان مناسبی بودند برای خواندن، و من خواندن اين كتاب را مديون آرش ام. آرش عزيز به خاطر همه كتاب های بی نظيری كه به لطف تو می خوانمشان ممنونم!
جنگ آخر الزمان
نويسنده: ماريوس بارگاس يوسا
مترجم: عبدا.. كوثری
ناشر: نشر آگه
چهل هزار نفر قتل عام خواهند شد، نيمی از ارتش برزيل برای نابودی شان بسيج شده، سه مرتبه شكست خورده اند و اين بار باید نابودشان كنند، به تمامی. تك تك زنان و مردان و حتی كودكان اين شهر باید كشته شوند چرا كه همگی در اين مقاومت شريكند، حتی گاهی اوقات اين كودكانند كه سخت ترين ضربه ها را وارد می كنند! چرا اين مردم باید كشته شوند؟ ارتش و سياست مداران می گويند چون ضد جمهوريند، چون از سوی اشراف، سلطنت طلبان و انگليسی ها حمايت می شوند، ولی اگر كسی از خود اين مردم اين سوال را بپرسد پاسخی بس ساده دريافت می كند: چون جمهوری ضد مسيح است، چون می خواهد برده داری را بازگرداند، چون به جای ازدواج كليسا ازدواج مدنی را قرار داده است. اين مردم انسان هايی بس ساده اند، و رهبرشان، مرشد نيز مردی ساده است كه به اين سخنان ايمانی تمام دارد و در نتيجه اين ايمان، سخنانش چنان اثری دارند كه بدترين راهزنان و قاتلان صحرا را به مردان و زنانی مومن و مقدس تبديل می كنند. آری مردمان اين شهر را راهزنان و فقيرترين مردم صحرا تشكيل می دهند، كه همگی مومنانه به مقابله با ضد مسيح برخاسته اند و همگی كشته خواهند شد. چرا يك چنين فاجعه ای رخ می دهد؟
جنگ آخرالزمان داستانی است كه واقعا رخ داده است. داستان جنگ بين دو تعصب! تعصب مردانی كه جمهوری را ضد مسيح می دانند و دولتمردانی كه طرف مقابل را سلطنت طلب می نامند. بسياری از هر دو طرف می ميرند چون هيچكدام تلاشی برای ديدن حقيقت انجام نمی دهند. و گناه اصلی شايد به گردن جمهوری خواهانی باشد كه با وجود ادعای روشنفكری هيچ تلاشی برای نماياندن حقيقت نمی كنند، و همان چيزی را می بينند كه می خواهند، جنگ آخرالزمان روايت اين واقعه است. و اين روايت چنان استادانه است كه از ميان كلمات می توان به خوبی حس كرد كه چگونه می شود يك چنين سوتفاهم بزرگی رخ بدهد! و نكته جالب اين كتاب شباهت هرچند دور وقايع آن به تاريخ ما است، ورود مدرنيته بدون اينكه فرهنگ آن قبلا آفريده شده باشد. جمهوری وارد می شود بدون اينكه مردم بدانند جمهوری چيست، سرشماری، ازدواج مدنی و هزار و يك چيز ديگر وارد می شوند بدون اينكه مردم بدانند چرا، و در نتيجه به ناچار سرشماری را به بازگشت برده داری ربط میدهند و ازدواج مدنی را به ضد مسيح بودن و نتيجه جنگ آخرالزمان است، هميشه جنگ آخرالزمان...