

سال، قصد نو شدن دارد، قرار است سال نویی آغاز بشود چرا كه زمین نو شدن می خواهد، آسمان نیز، گیاه و حیوان و... نیز! پس من چه؟
می گویند رمز سال نو و نو شدن آن، در همان دعایی است كه می خوانیم و در آن از مقلب القلوب می خواهیم حالمان را متحول كند به احسن الحال! ولی من هنوز نمی دانم احسن چیست كه سهمم را بخواهم از نو شدن، از تحول!
از خداوند، از خودم چه بخواهم؟ عشق؟ مال و مقام؟ علم؟... نمی دانم!
بسیار روندگان راه عشق دیده ام كه شهوت از رفتن بازشان داشته و در میانه راه مانده اند...
بسیار روندگان راه مال و مقام دیده ام كه روحشان را به پشیزی فروخته اند و انسانیت شان را به حراج گذاشته اند...
بسیار روندگان راه علم دیده ام كه آلتی بوده اند در دستان قدرتمندان و كاری نكرده اند جز برای خوش خدمتی...
می دانم آری می دانم چه می خواهید بگویید، حق با شماست! هستند عاشقانی كه دنیایی را بسند، مردی هفت سال تمام عاشقانه به پرستاری زنی می نشیند كه حتی دیگر او را نمی شناسد... زنی یك عمر برای درمان كودكان سرزمینی عاشقانه فداكاری می كند كه هم وطن و حتی همرنگش نیستند...
آری هستند صاحبان مال و مقامی كه می بخشند بی ترس از تمام شدن، و ریاست می كنند به امید بهتر ساختن...
آری هستند عالمانی كه علمشان را فقط برای كمك به بشریت به كار گرفته اند حتی اگر به خاطر این كار در فقر زیسته باشند و در فشار...
آری من همه اینها را كه می گویید می دانم! فقط مشكلی هست، مشكلی كوچك! سهم من از نو شدن امسال چیست؟ چه بخواهم؟ به دنبال كدام بروم؟
نوشتن را قطع كرد، نگاهش را به آسمان دوخت، چند دقيقه بعد ادامه داد:
ياد آنت افتادم، مطمئنم آنت ها شانس زيادی برای خوشبخت شدن آنچنان كه مردم می گويند ندارند، نه هيچ شانسی برای يك زندگی عادی ندارند... سهم من از نو شدن شايد حفظ همين چيز ها باشد، حفظ آنت بودن. شايد اصلا نبايد به دنبال چيز ديگری باشم، شايد...
- عزيزم الان سال تحويل می شه نمی خوای بيای سر سفره؟
- اومدم مامان، اومدم.
دفترش را بست و رفت تا بخواند "يا مقلب القلوب..."
سال نوی همه ی دوستانم مبارك! اميدوارم سالی سرشار از خوشی، موفقيت و كتابخوانی! داشته باشيد...
محاکمه ی زندانی زیر نور سرخ هر روز قبل از طلوع زیر سقفی که اخر روزی خواهد ریخت
امروز هم نمردم مادر !
صبحت بخیر مادر !
ازارم می دهد
بعد هر سرخی باید زیر نور ابی با دست راستم دار ببافم ،می ترسم
..می ترسم این حلقه ، بی درد خفه کند
!دیشب تا دیر هنگام بالای طاقچه با پنجره قمار کردم
هر چه داشتم پای معامله بود، یک ساعت طلا، یک انگشتر نقره با دستی پر از دل
...
صبحت به خیر مادر
امروز کار دار تمام است و شاید زندانی
من ؟
! من ! همان قمار باز ناشناس بیهوده دستازارم نمی دهد
ساعتی ندارم که ثانیه برایم ِیک دست باشد
...
جناب
...ایا حرفی برای گفتن دارید؟
فقط ، فقط
... صبحت به خیر مادر ، شبت هم ....
زندانی بالای دار بر روی سقف ، سقف پاشیده بر روی دادگاه و ،و هفت دل تنگ در یک کاغذ مچاله شده
!
نوشته شده توسط فـ . سپید
ابديت يك بوسه داستان عشق آتشين نويسنده و شاعری بزرگ از آمريكای لاتين است، شاعری از آن مردم كه تا آخرين لحظه ی حياتش، در همه ی درد ها و رنج ها، مردانه در كنار مردمش ايستاد. ردپای مردم در بسياری از شعر های او به خصوص آنهايی كه بعد از جنگ داخلی اسپانيا سروده شدند ديده می شود:
"من برای مردم می سرایم،هرچند چشمان روستایی آنان به خواندن آن قادر نباشد
لحظه ای فراخواهد رسید که بیتی از شعرم
نسیمی که زندگی مرا به جنبش می آورد، به گوش آنان رسد
آنگاه رنجبر چشمان خود را خواهد گشود و معدنچی همچنان که سنگ می شکند لبخندی خواهد زد
... شاید بگویند:این،از یاران ما بود".
و شايد به همين دليل بود كه همواره از حمايت بی دريغ مردم برخوردار بود، هرجا كه می رفت، در هر مقامی، سناتور يا مجرمی فراری، مورد احترام و حمايت مردم بود... او ديگر يك شاعر نبود قلبی شده بود به وسعت يك كشور! او شاعر طبيعت و زيبايی بود، شاعر صلح، عشق و مردم، و سرانجام شاعر خويشتن خويش.
و اين ايستادن را، و اين نيرو را، مديون عشقی بود كه از او حمايت می كرد، عشق همسرش ماتيلده. نرودا بيشتر از همه در دو كتاب "ابديت يك بوسه" و "هوا را از من بگير خنده ات را نه" به بيان اين عشق و اثر آن پرداخته است.
« نان برای همه
از سفر باز می گردم
كه صدايت آوايم می كند
بازمی گردم به سوی دستانت
كه روی گيتار می رقصد.
باز می گردم به سوی آتشی
كه پاييز را با بوسه هايش گسيخته می كند
و به سوی شبی
كه آسمان را احاطه می كند در آغوش خويش.
نان برای همه
حكومت برای همه
اين است آرمان من.
زمين را می خواهم
برای كارگران بی آينده
و در اين آرزو كه كاش
جز خون من و ترانه من
هيچ چيز نياسايد.
اما از عشق تو نمی توانم دست بردارم
مگر با مرگ.
با گيتارت ترانه ماه آرام را ساز كن
تا ذهنم، در حالی كه رويای تو را می بيند
لحظه ای بيارامد.
تمام بی خوابی ام در شب بلند زندگی از آن بود
تا جان پناهی بسازم
كه در آن دست های تو
هنگام تماشای بامداد
پروازم دهند».
برای خواندن سالشمار زندگی شاعر به ادامه مطلب مراجعه كنيد.