تبليغاتX
فراتر از بودن
شنبه بیست و هشتم آبان 1384
داستان من

۱ جولای

ديروز عصر دراز كشيده بودم كه در را زدند فكر می كنی چه كردم؟ هيچ، تكان نخوردم! از ترس داشتم قبض روح می شدم. به قدری طول كشيده بود بلند شوم و در را باز كنم كه مامان فكر كرده بود نيستم و داشت می رفت. وقتی مرا ديد با آن رنگِ پريده و چشم های ترسيده، بيچاره چقدر هول كرد... اصلا باورم نمی شود اين قدر ترسو شده باشم...

         

2 جولای

می ترسم، آن قدر زياد كه تو حتی نمی توانی تصور كنی.از همه چيز می ترسم. زنگ تلفن، صدای در،  پچ پچ های مردم، همه و همه تا سر حد مرگ مرا می ترسانند. تو اصلا معنی حرف های مرا می فهمی؟ می فهمی هر لحظه نگران بودن، هر لحظه منتظر بودن يعنی چه؟ به خدا كه نه، وگرنه به خاطر من هم كه شده كمی آرام تر جلو می رفتی، كمی ملايم تر، فقط كمی...

 

5 سپتامبر

نمی فهمم. نمی فهمم چرا اين اتفاق افتاد؟

      

15 سپتامبر

دوندگی های بی حاصل، صحبت كردن با مجسمه های حماقت، ديدن هر روزه معنون ترين كلاش ها، بالا رفتن هر روزه همان پله ها كه به اتاق انتظار ترس های من ختم می شود... خدای من، چقدر می ترسم يك روز كه وارد شدم به من بگويند...

      

25 سپتامبر

رنج جدايی بس نيست، مشكل است كه مدام جلوی پايم سبز می شود. مدير شركت مودبانه بيرونم كرد، فعلا همين.

    

28 سپتامبر

از وقتی تو رفته ای بيشتر از چند دقيقه به اتاقمان نرفته بودم، هميشه هم برای كاری. امروز هم داشتم دنبال چيزی می گشتم كه نگاهم به آينه قدی اتاقمان افتاد و برای يك لحظه نشناختمش. يك زن ژوليده و غمگين، آشفته و مضطرب. هيچ شبيه عكس گوشه راست آينه نبود، يادت هست كدام عكس؟ همان عكسی كه صبح روز نامزديمان از من انداخته بودی شاد و زيبا، آرام و مطمئن. هيچ شباهتی وجود نداشت، هيچ شباهتی. من ِ من كجا گم شده؟

       

29 سپتامبر

امروز از بابا خواهش كردم بعد از ظهر دنبالم بيايد، باید جای دوری می رفتيم. وقتی سوار شدم و حركت كرديم نگاه سنگينی به من انداخت و گفت "كمی هم به سر و وضعت برس!"، باورت می شود!؟ فكر می كنم راست می گويد، درست مثل شكست خورده ها رفتار می كنم. لباس تيره، سر و وضع نامرتب، آه و ناله. ولی مطمئن باش كه اين طور نمی ماند. يادت هست، هميشه به متفاوت بودن من افتخار می كردی، به اين كه من همرنگ جماعت نمی شدم. عزيزم شجاعت مرا خواهی ديد. داغ تسليم شدنم به دلشان می ماند. از فردا دوباره می شوم بانوی تو، همانی كه در اوج غم ها می خنديد تا به ياد خودش و ديگران بياورد: اگرچه سراپا زرد و پژمرده ايم، ولی دل به پاييز نسپرده ايم...

      

30 سپتامبر

من ِ من، همان منی كه آن قدر دوستش داشتم و دوستش داشتی، با همه آن من های غاصب وارد جنگ شده است و چه جنگ سختی است. من ِ تسليمم فقط آيه ياس می خواند، من ِ خسته و دلمرده ام فقط تلخی ها را به يادم می آورد، من ِ ترسوی من هم كه فقط... اما آنها هرگز پيروز نمی شوند چون من همان مغرور ِ سركش ِ مهربان ِ توام.

راستی بالاخره امروز قلم به دست گرفتم. از آن موقع تا حالا جرات اين كار را پيدا نكرده بودم. هر موقع به كارگاه می رفتم و می خواستم شروع كنم، تو در مقابلم ظاهر می شدی. مثل هميشه می ديدمت كه روی كاناپه روبروی من نشسته ای، دفتر و خودكارت روی ميز است و خودت هم، به قول خودت تماشايم می كنی. آخ، خدا،اصلا طاقت ديدن اين خيال را نداشتم هربار بيشتر از چند دقيقه در اتاق نمی ماندم و فرار می كردم. اما اين بار ماندم و كشيدم، می دانی چه كشيدم؟ تو را، همان طور كه می ديدم. فكر كنم همين هفته تمامش كنم. آن وقت تو مثل هميشه روبروی من می نشينی و من...

     

5 اكتبر

عزيزم كاش بودی و می ديدی چه جنگجوی خستگی ناپذيری شده ام، به هر جا كه فكرش را بكنی می روم، يك دوندگی ناب، می دوم تا فقط يك جواب درست بگيرم، فقط يكی، آن وقت است كه خستگی از تنم بيرون برود...

 

ادامه دارد...

+ نوشته شده در 22:43 توسط فائزه.
شنبه بیست و یکم آبان 1384
تمرین عشق!!!

اگر انتظار خواندن يك سری دستورالعمل را داريد مطمئنا بعد از خواندن اين مطلب سرخورده خواهيد شد! چرا كه فروم عشق را يك هنر می داند پس از اصولی صحبت می كند كه برای آموختن اين هنر لازمند:

انضباط

انضباط را در كل زندگی تان رعايت كنيد چرا كه بدون داشتن انضباط نمی توان هيچ هنری را آموخت. (به اراده خود منضبط باشيد. سعی كنيد در ساعات منظمی بخوابيد و بيدار شويد.زمان معينی برای تفكر، مطالعه، پياده روی و موسيقی اختصاص دهيد. از ترس حقيقت به تخيلات و توهمات پناه نبريد. در خوردن و نوشيدن زياده روی نكنيد... )

تمركز

چندين كار را با هم انجام ندهيد، همزمان خوردن، خواندن،سيگار كشيدن و گوش كردن به راديو. مصرف كننده ای با دهان باز برای هر چيزی كه به شما ارائه می شود(مثل سيگار، مشروب، فيلم و دانش) نباشيد. به آسانی می توانيد علائم اين فقدان تمركز را در خود يا اطرافيانتان ببينيد، اكثر مردم نمی توانند بی حركت بنشينند و حرف نزنند، سيگار نكشند، نخوانند يا چيزی نياشامند. يعنی به محض تنها شدن عصبی و بی قرار می شوند و يا باید دهانشان را به كار بياندازند يا دست هايشان را. ( سعی كنيد در هر كاری كه می كنيد تمركز داشته باشيد و آن كار برايمان مهمترين چيز باشد. از گفتگو های مبتذل و عاری از اصالت بپرهيزيد. از مصاحبت با افراد مخرب و فرومايه همچنين كسانی كه با وجود زنده بودن روحشان مرده است اجتناب كنيد. در كل از رفتار های قالبی دوری كنيد. به ديگران واقعا گوش دهيد. )

بردباری

اگر به دنبال نتايج فوری باشيد هرگز نمی توانيد هنری را واقعا بياموزيد. (واقع بين باشيد. باید بكوشيد بدون توجه به علائق، احتياجات و آرزوهايتان بين تصويری كه خود از ديگری داريد و واقعيت آن شخص تفاوت قائل شويد. )

علاقه شديد

اگر هنر مورد علاقه شديد نباشد در بهترين شرايط هنرجوی خوبی است و هرگز استاد نمی شود. در واقع برای استاد شدن در هر هنری باید همه زندگی را به آن پيوند داد.

پس برای تسلط بر هنر عشق ورزيدن باید با داشتن علاقه شديد به تمرين نظم، تمركز و بردباری بپردازيد.

 

مباحث مربوط به اين كتاب به پایان رسيدند، پایان كه نه، هنوز مطالب بسياری برای بحث كردن باقی مانده اند ولی مجالی برای بحث بيشتر نيست. فقط اميدوارم اين كتاب را بخوانيد، درباره اش بيانديشيد و نتيجه يگانه خود را از آن بگيريد.

و من درباره كتاب بعدی مرددم، يا شما كتابی را پيشنهاد كنيد يا در چند پست بعدی قانون وبلاگ را بشكنيم و يك داستان نسبتا كوتاه را تكه تكه در وبلاگ قرار بدهم تا درباره اش بحث كنيم. منتظر نظر دوستان عزيز هستم.

+ نوشته شده در 21:21 توسط فائزه.
شنبه چهاردهم آبان 1384
انواع عشق

در پست قبلی درباره عشق به خدا خوانديم،و اينكه بشر با رشد خود (البته به شرط اينكه رشد كند!) از عشق مادرانه به سمت عشق پدرانه حركت می كند و سرانجام به جايی می رسد كه خود پدر و مادر خود می شود... (درباره شكل اين عشق ها نيز در پست قبلی مطالبی گفته شد).اما انواع ديگر عشق:

فروم عشق را يك جهتگيری می داند،يعنی يك منش خاص كه آدمی را به تمامی جهان نه فقط به يك معشوق خاص پيوند می دهد.اگر انسان فقط يكی را دوست بدارد و نسبت به ديگران بی اعتنا باشد پيوند او عشق نيست بلکه يك نوع بستگی تعاونی يا خودخواهی گسترش يافته است.گرچه اكثر ما هنوز هم فكر می كنيم كه علت عشق وجود معشوق است نه پرورش استعداد درونی.با وجود اين تعريف نبايد اين طور نتيجه بگيريم كه بين انواع مختلف عشق كه تابع معشوق های مختلفند تفاوتی وجود ندارد.

عشق برادرانه: اساسی ترین نوع عشق که زمینه دیگر عشق هاست... منظور همان احساس مساوات،احترام،دلسوزی همه انسان ها و آرزوی بهتر زندگی کردن برای دیگران است... صفت مشخص آن مبتنی بودن آن بر برابری و عدم استثناست.

عشق مادرانه: تایید و تصدیق بی قید و شرط زندگی کودک و نیاز های اوست... اين عشق بر نثار كردن هميشگی مادر مبتنی است.

عشق جنسی: احساس شديد گرفتار عشق شدن يعنی فروريختن ناگهانی موانع بين دو بيگانه است... به همان اندازه كه عشق می تواند خواهش های جنسی را برانگيزد چيزهايی مثل ترس از تنهايی،ياوگی،شهوت آزار رساندن،علاقه به غلبه كردن يا مغلوب شدن و حتی نابود كردن نيز اين توانايی را دارند،ولی اگر عشق برانگيزاننده اين حس باشد اين ارتباط جسمی فاقد هرگونه آزمندی بوده و با لطف و نرمش همراه خواهد بود (برعكس موارد ديگر)... عشق زن و مرد باید تعهدی كامل باشد كه فقط از نظر آميزش عاشقانه و نه عشق عميق برادرانه خصوصی است،كه اگر اين گونه نباشد ما با يك خودپسندی دو نفره مواجهيم نه عشق دو نفره... عاشق كسی بودن تنها يك احساس شديد نيست بلکه تصميم است،قضاوت است،قول است.اگر عشق فقط يك احساس بود ديگر پايداری در اين قول كه "همديگر را تا ابد دوست خواهيم داشت" معنايی نداشت.اما عشق منحصرا يك عمل ارادی نيز نيست و نمی توان عاشق هر كسی شد چرا كه عشق جنسی مستلزم عناصری كاملا فردی است.پس عشق جاذبه ايست كاملا فردی،بی همتا،محدود به دو شخص معين و در عين حال ارادی!!! (تنقاض ظاهری اين تعريف ناشی از تناقض واقعی در فطرت انسان است.ما در عين اينكه همه آدميم و در نتيجه باید نسبت به هم برادرانه عشق بورزيم،هر كدام وجودی يكتا داريم و نيازمند معشوقی يگانه نيز هستيم).

عشق به خود: احترام به همسازی و بی همتايی خود... عشق به خود نمی تواند از احترام،عشق و تفاهم نسبت به ديگران جدا باشد... خودخواهی با عشق به خود بسيار متفاوتند.شخص خودخواه كمتر از اندازه دوست دارد در نتيجه از نثار كردن لذت نمی برد،به ديگران از ديدگاه نفع شخصی می نگرد و اساسا از دوست داشتن عاجز است و دلسوزی بيش از اندازه اش نسبت به خود در واقع كوشش بيهوده ايست تا شكستش را در مورد دلسوزی نسبت به خود واقعيش بپوشاند.

 

دوستان من خوشحال می شوم نظراتتان را درباره مباحث اين كتاب تا اينجا بدانم.آيا فكر می كنيد نظرات فروم درباره عشق و عشق ورزيدن درست است؟

+ نوشته شده در 21:58 توسط فائزه.
شنبه هفتم آبان 1384
عشق به خدا

در عشق به خدا نیز هدف ما رسیدن به وصل به منظور غلبه بر جدایی و فایق آمدن بر اضطراب تنهاییمان است .(به یاد بیاوریم جمله دکتر شریعتی که می گوید اگر تنهاترین هم باشم باز خدا هست(.


خدا؟
به طور کلی در تمام ادیان خدا پرست(تعداد مهم نیست)خدا به منزله برترین ارزش و مطلوبترین خیر است پس معنی خدا بستگی به این دارد که شخص خیر مطلوب را چه میداند .در نخستین دوران تاریخ گرچه پیوند آدمی با طبیعت از هم گسیخته بود اما کمال خود را در بازگشت و یکی شدن با جهان طبیعت می دانست و بیجانیست که بفهمیم حیوانی را به عنوان خدا می پرستیدند .اما انسان به علت کمال پذیر بودنش از این مرحله ابتدایی گذر کرد و چون در کارهای دستی تخصص یافته و دیگر زندگی اش به موهبتهای طبیعی بستگی ندارد مصنوعات خود را تبدیل به خدا کرد و در مرحله بعد زمانی که می فهمند انسان بالاترین و شریفترین موجود روی زمین است بت ها شمایل انسانی پیدا می کنند .در این مرحله سیر تکامل در دو جهت طی میشود :یکی تکاملی که به جنسیت خدایان اشاره می کند و دیگری درجه بلوغی که انسان کسب کرده و کمالی که ماهیت خدایان و عشق انسان را به آن تعیین می کند .


جنسیت؟
بر اساس تحقیقاتی که به عمل آمده دیگر شکی نیست که لا اقل در بسیاری از فرهنگ ها مرحله مادرسالاری قبل از پدر سالاری وجود داشته است .

در مادر سالاری بالاترین مخلوق مادر است : عشق مادر بدون شرط است عشق مادر مبتنی بر برابری است همه انسانها برابرند چون همه کودکان یک مادرند .

پدرسالاری : در این مرحله پدر جای مادر را می گیرد .طبیعت عشق پدرانه این است که دستور بدهد و قوانینی طرح کند.او آن پسری را بیشتر دوست دارد که به خودش مانند تر است و بهتر فرمان می برد . چنین پسری مناسبترین جانشین پدر و وارث شغل او خواهد بود .(نوح ابراهیم عیسی موسی محمد...)

جنبه پدر سالاری مرا وادار می سازد که خدا را مانند یک پدر دوست بدارم و در جنبه مادری مادرسالاری خدا را همانند مادری تصور می کنم که همه جا را در آغوش دارد .

حال برگردیم به تکامل عشق به خدا...

بشر از مادر سالاری به پدرسالاری گرایید و ما باید تکامل عشق را در دین پدر سالاری دنبال کنیم .در اوایل این دوره تکاملی به خدایی مستبد و حسود برمی خوریم که انسانی را که آفریده ملک خود می داند و مختار است با او هر چه دلش خواست بکند .در این مرحله است که انسان را از بهشت دور می اندازد تا مبادا از میوه درخت دانش بخورد و خود خدایی بشود .حتی تصمیم میگیرد با سیل نژاد بشری را منهدم کند و چون هیچکس به جز نوح رضایت خدا را جلب نمی کند،نوح مجبور می شود یگانه پسر محبوبش را نابود کند تا عشقش را به خدا اثبات کند .

اما بعد از این است که که خدا پیمان می بندد دیگر نژاد بشری را نابود نسازد و از صورت رییس قبیله ای مستبد درمی آید و به پدری مهربان مبدل می شود و از این هم فراتر می رود و خدای پدر همانند مظاهر خویش می شود .خدا حقیقت است خدا عدالت است خدا عشق است .در این تکامل خدا دیگر شخص نیست پس نمی تواند نام داشته باشد چون نام همیشه به یک شخص یا چیزی محدود و متناهی اشاره می کند .

خداوند در جواب به موسی که از او می خواهد نامش را بداند می گوید :من هستم آن که هستم . این هستی یعنی خدا نامتناهی هست و به تعبیری دیگر : نام من بینامی است ، پس بشر باید بداند که از ساختن تصویر خدا منع شده است و نباید به بیهوده نام او را به زبان بیاورد و سرانجام اینکه باید به کلی از بردن نام او خودداری کند و همچنین نباید به خدا صفات ثبوتی نسبت داد . از خدا به عنوان عقل کل و قادر مطلق نام بردن در حکم تنزل او به مرتبه شخص است پس بالاترین کاری که میشود انجام داد این است که بگوییم خدا چه نیست و اثبات کنیم که او محدود نیست ،ظالم نیست .(که این کار فوق العده سختی است ، فقط کافیست که بگی من با خدا کاری ندارم ولی تو همین مدت ببین اسم خدا رو میاری و چقدر خدارو قسم می خوری انگار خدا شده نقل و نبات که داریم بهم بذل و بخشش می کنیم )

اما هنوز بسیاری هستند که از نیاز کودکانه خود جدا نشده اند آنها هنوز نیازمند نجات دهنده است و حتی کسی که تنبیه کند و پدری که هرگاه مطیع او بودم دوستم بدارد .

اما انسانی که این کودکی را گذرانده چگونه عمل می کند : او خدا را پدر مادر نمی بیند تا از آنها تقاضایی کند پس دعا نمی کند . او به اصولی که خدا نماینده آنهاست ایمان دارد . اندیشه او حقیقت و زندگی او عشق و عدالت است .

سرانجام هرگز درباره خدا حرفی نمیزند حتی نام او را بر زبان نمی آورد برای او عشق به خدا ، اگر لازم باشد که این نام را بر زبان بیاورد یعنی اشتیاق به کسب توانایی کامل برای دوست داشتن ، اشتیاق کامل برای تحقق بخشیدن چیزهایی در نفس خود که خدا مظهر آنهاست .  

اما پس اینهمه اختلاف نظرها در مورد خدا از چه می تواند باشد . این اختلاف نظرها رو در داستان چند نفر که از آنها سوال شده است فیلی را در تاریکی توصیف کنند بیان شده است . یکی از آنها وقتی خرطوم فیل را لمس می کند می گوید : این حیوان مثل یک ناودان است . دیگری گوشش را لمس میکند و میگوید : این حیوان مثل یک بادبزن است . سومی پاهای فیل را لمس می کند و می گوید : این حیوان به ستونی ماند .(مثنوی معنوی دفتر سوم )

و در آخر هم باید اشاره شود که عشق به خدا نمیتواند از عشق نسبت به پدر و مادر جدا باشد . انسان مقابل خدا همچون یک کودک مقابل پدر و مادر است . کودک در بدو تولد احساس شدیدی نسبت به مادر پیدا می کند سپس او رو به پدر می کند ولی به هنگام بلوغ کامل آدمی خود را از پدر و مادر آزاد می سازد او دیگر اصول پدر و مادر را در خود جایگزین کرده وخود پدر و مادر خود شده .

ولی در نهایت هم حق مطلب با این جمله لایو تسو ادا میشه : آن که تایو را میشناسد رغبتی ندارد که درباره او سخن بگوید آن که به هر حال آماده است درباره او سخن بگوید او را نمی شناسد .

بخشهایی از کتاب هنر عشق ورزیدن اثر اریک فروم

 

نوشته شده توسط بوف

+ نوشته شده در 5:33 توسط فائزه.